داریوش بزرگ  من دوست دوستان خود بوده ام . من بهترين سوارکار -

داریوش بزرگ

" من دوست دوستان خود بوده ام . من بهترين سوارکار -

ماهرترين تير انداز و پادشاه شکارگر بودم " 

داريوش بزرگ را ميتوان به جرات يکی از نوابغ هوشمند و شايسته برای قدرت و شاهنشاهی آسيا ناميد . در اينجا بر اين هستيم تا گوشه ای از کارهای شگفت انگيز اين فرزند پاک ايران و شاهنشاه 28 کشور آسيا را بررسی کنيم و همچنين با انديشه های اهورايی اين ابر مرد وطن پرست تاريخ ايران و جهان که بدون ترديد وی ادامه دهنده راه کورش بزرگ بوده است آشنايی بيشتری داشته باشيم .

وی در سال 522 پيش از ميلاد بر اريکه شاهنشاهی آسيا نشست و در سال 486 پيش از ميلاد چشم از جهان فرو بست و ايرانی را برای ما به ارث گذاشت که درجهان بی سابقه بود . پس از وی خشيارشا بزرگ بر اريکه شاهنشاهی 28 کشور آسيايی نشست و راه پدر بزرگوار خود را ادامه داد .

داريوش پور( پسر) گشتاسب - پور ارشام - پور آريارمن - پور چيش پش بود که نياکانش در سه نسل به کورش بزرگ بازمي گشت. وی يکی از سرداران نامی ارتش کامبوجيه فرزند کورش بزرگ بود . پس از درگذشت کمبوجيه داريوش بزرگ بر ضد بريای دروغين که خود را فرزند کورش معرفی کرده بود قيام کرد و سلطنت را از وی بازستاند . داريوش با همکاری 6 سردار برجسته از ارتش کمبوجيه که نامشان : وينددفرنه، اوتن، گائوبرووه، ويدرنه، بغ بوخش و اردومنش بود بر ضد شاه دروغين قيام کردند و وی را از مقام شاهی برکنار و مجازات کردند . سپس يکی از 7 تن سردار ايرانی در طی مسابقه ای در ميدان اصلی شهر به مقام پادشاهی رسيد و او کسی نبود جز داريوش بزرگ . به گفته هرودوت 3 سال نخست سلطنت وی برای سرکوب شورشيان و برقراری ايران يکپارچه صرف شد .

يکی از مهم ترين اقدامات داريوش بزرگ قراردادن مصر به عنوان يکی از ولايات ايران بود. اين اقدام برابر با 4 ژوئيه سال 489 پيش از ميلاد صورت گرفت. وی قلمرو امپراتوری ايران را به 30 ايالت تقسيم کرد و هر ايالت را ساتراپي (واژه اي مادي است) ناميد و دستور داد که با تاسيس پستخانه ارتباط مردم اين ايالتها با هم تامين شود و داد و ستد با پول انجام شود (سكه هايي که ضرب کرده بود). مصر يكي از ساتراپي هاي ايران آن زمان بود که داريوش توجه خاصي به آن داشت. نظم دادن انسانی به ماليات های کشوری يکی ديگر از مهم ترين اقدامات داريوش بزرگ است. به گفته پلوتارخ مورخ نامی سالهای 46 تا 120 پس از ميلاد همه ساله از کشورهای مختلف هدايايی به دربار شاهنشاهی ايران می آوردند تا اينکه داريوش مقدار ماليات را برای هر ايالت معين کرد. سپس مامورانی را فرستاد به ايالتهای امپراتوری تا ببينند چه مقدارمردم توانايی پرداخت ماليات را دارند؟ آيا مبلغ تعيين شده فشاری را بر مردم تحميل نمی کند؟ سپس ماموران يه حضور شاهنشاه آمدند گفتند همه قادر هستند اين مبلغ را بپردازند. با اين حال داريوش بزرگ دستور داد همان مقدار را هم نصف کنند. که درباريان علت را پرسيدند. وی پاسخ داد ممکن است شهربانان هم برای خود مبلغی از مردم به صورت غير قانونی دريافت کنند پس بايد اين را در نظر گرفت.

ساخت راهی شاهی با زيرسازی اصولی و مستحکم به طول 2700 کيلومتر يکی از شگفت انگيز ترين کارهای وی در 2500 سال پيش به حساب می آيد. اين راه از شوش به سارد در نزديکی مدينترانه بود. زيرسازی مستحکم اين راه که بسيار شبيه به آسفالتهای امروزی است از نبوغ امپراتوری داريوش بزرگ و برگزيدن اصولی ترين شيوه حکومتی و راه سازی به حساب می آيد. ماريژان موله اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان را به داريوش نسبت داده است .

آباد سازی مصر از ديگر اقدامات وی بود. مصر به مدت 121 سال يکی از ايالتهای ايران به حساب می آمد که داريوش آنرا سامان و گسترش داده بود. داريوش نگاهی مثبت به مصرکهن داشت و در نوسازی آنجا تلاشی بسيار کرد. وی هيچگاه معابد آنان را ويران نکرد و به آنان آزادی در گزينش دين داد. وی در مراسم عزای ملی مصريان ( آپيس ) شرکت کرد و هزينه هنگفتی را برای اجرای ان مراسم تعيين نمود. سپس به نزد معابد آنان رفت و به خدای مصريان احترام گذاشت و معبد خدای بزرگ مصر ( آمون ) را به کلی بازسازی کرد. داريوش مدرسه طب مصر را که مدتها بسته بود و استادانش از کار بيکار شده بودن را دوباره گشود و "اودجاهور" را مامور رسيدگی به آنجا کرد. سپس استادان و افراد برجسته علمی جهان را به آنجا دعوت کرد تا در آنجا يک مرکز بين المللی طب راه اندازی کند. اودجاهور در نوشته ای که از خود بر جای گذاشته گفته است : شاهنشاه داريوش فرمان داد که همه چيز خوب به دانش آموزان و استادان داده شود تا پيشيه و کاردانی خود را گسترش دهند. شاهنشاه اين کار را کرد زيرا فضيلت علم و دانش را ميشناخت. روش برجسته مديريت و فرهنگ ايراني داريوش بزرگ سه قرن در مصر باقي بود.

کارول نوشته است: با وجود برچيده شدن حكومت ايرانيان بر مصر در سال 404 پيش از ميلاد، مصريان تا دهها سال پس از آن هم خود را از اتباع امپراتوري ايران مي دانستند. مصر توسط کامبوزيا (کامبيز- کمبوجيه ) دوم پسر کوروش بزرگ بدليل کشتار عده ای ايرانی تصرف شده بود. وي شرق ليبي و شمال سودان را هم برخاك مصر اضافه کرده بود و مصر را که سالها به دو بخش عليا و سفلي تقسيم شده بود و داراي دو حكومت جدا از هم بود به صورت يك آشور واحد درآورده و داريوش بزرگ شهر ممفيس را پايتخت مصر واحد قرار داده بود. داريوش بزرگ طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت کاملا رايگان بنيان گذاشت که به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بداند. وی اينگونه می انديشيد که پادشاه زمانی ميتواند در انديشه آباد ساختن کشور باشد و ويرانی ها را آباد کند که مردمانش از شعور و سواد کافی برخوردار باشند و اقدامات شاهنشاه را برای اقتدار کشور درک کنند. ( پرفسور هرتسفلد )

هنر هخامنشی در زمان داريوش بزرگ به منتهی عظمت خود رسيد و داريوش شاه تمام هنرهای آسيا را برای شاهنشاهی ايران استفاده نمود. از گاوهای بالدار عظيم الجسته در شوش يا کاخهای هنر خاورميانه در پرسپوليس يا کاخهای سلطنتی شوش يا سنگتراشه های بيستون و غیره. وی شاهی مقتدر و هنر دوست ناميده شده بود که ايران را به سبک شگرفی اداره نمود. مورخين يونانی نوشته اند وی هنری را در پارسه اجرا کرد که ديگر بالاتر از آن ممکن نبود و عالی ترين شکل ممکن را وی پيداه کرد .

داريوش بزرگ در پايئز و زمستان 518 - 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت ابنيه های شگفت انگيز پرسپوليس را  طراحي کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر و ديگر هنرهای آسيايی که همگی زير مجوعه ای از ايران بودند نقشه آن را با کمک چندين تن از معماران مصري بروي کاغذ آورد و يادگاری خارق العاده به نام کاخهای پرسپوليس بنا کرد که ساخت آن 65 سال به طول انجاميد، ولی زندگی اهورايی وی کفای ديدن پايان کاخ را نداد. وی با اين انديشه که ايران با تمدنی کهن و شاهنشاهی قدرتمندی همچون ايران که مناطق زيادی از آسيا را به زير پرچم ايران در آورده است شايسته يک مرکز قدرتمند با طراحی فوق العاده است که تا هزاران سال برای آيندگان بماند و آنان درس عبرت بگيرند و راه نياکان خود را ادامه دهند.

می بينيم که بعد از گذشت 2500 سال از ساخت پرسپوليس با وجود ويران شدنش توسط اسکندر گجستک و آتش کشيدن آن هنوز با قدم نهاندن در اين يادگار داريوش شاه ابهت اين مکان انسان را تحت تاثير قرار ميدهند و همگان اين وطن پرستی آنان را ستايش ميکنند. نکته مهم اين ساختمانها بزرگ رعايت حقوق انسانی کارگران و معماران است که داريوش شاه تمام مزايا و حقوق روزانه آنان را بر کتيبه ها نوشته است. داريوش بزرگ در هر سال براي ساخت کاخ به کارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است که به گفته مورخان گران ترين کاخ دنيا محسوب ميشده. اين در حالي است که در همان زمان در مصر کارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق همراه بوده است.

داريوش بزرگ براي ساخت کاخ پرسپوليس که نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از کارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن، کره، عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند. (جای بسی تاسف است که ما ابداع کننده این قوانین را ملل غرب بدانیم، حال آنکه خود وضع کننده این قوانین بوده ایم. بنجامین فرانکلین یکی از اولین رئیس جمهورهای آمریکا کتابی در رابطه با کورش کبیر داشته که همیشه با خود حمل می کرده - رجوع شود به برنامه ای از نشنال جئوگرافیک در رابطه با بنجامین فرانکلین)

حس ملی گرايی و وطن پرستی داريوش بزرگ در برابر کشوری مقدس همچون ايران از ديگر سرمشق های اين ابر مرد تاريخ است. هرودوت ميگويد هرگز يک پارسی از خدای خود برای شخص خويشتن آروزی سلامتی و نيکی نميکند بلکه او درخواست سعادت برای تمام ملت پارس - برای کشور پارس و سپس برای شاه پارس ميکند آنگاه خود را مشمول اين دعا ميداند. به گفته پرفسور گيريشمن حس وطن پرستی داريوش بزرگ در درجه عالی و به شکل بی سابقه ای نمايان است و همه هم و غم او آرزوی ايرانی بود بدون شورش، با اقتدار شاهنشاهی بزرگ، مردمانی که در صلح زندگی کنند، برده داری و غلامی در آنجا نباشد، کشور در قحطی به سر نبرد و مردمان آزادی انتخاب دين داشته باشند. اين گفته در کتيبه های وی به روشنی ديده ميشود و می بينيم که تلاش وی برای اين امر مهم به حقيقت پيوست و شاهنشاهی وی در تاريخ به صورت بی سابقه به ثبت رسید.

برجسته ترين اقدام داريوش بزرگ بنيانگذاری نيروی دريايی ارتش ايران برای نخستين بار در تاريخ آريا بوده است. به گفته هرودوت داريوش 2 گروه اکتشافی به دريا گسيل داشت. يکی از هند به دريای عمان و دريای سرخ و سپس از رود نيل روانه دريای مدينترانه نمود. گروهی را تا دريای اژه در کنار ايتاليا و از طرف ديگر گروهی را تا نزديکی آفريقا فرستاد. اين اقدام داريوش بزرگ به حدی به سرعت پيشرفت کرد که در زمان لشگر کشی تاريخی خشيارشا به اروپا به گفته هرودوت 4000 تا 5000 هزار ناوگان دريايی ارتش شاهنشاهی ايران روانه اروپا شده بود. (هرودوت به طور کلی به ایرانیان خصومت بسیار می ورزید و این را می توان از کتابهایش پیدا کرد. او برای بزرگ کردن شکست یونانیان از ایرانیان اینگونه نوشته که تعداد ایرانیان به بالای یک میلیون نفر می رسید. حال آنکه در دنیای آن زمان گردآوری ارتشی به آن بزرگی، خرجی بسیار داشته - برای اطلاع بیشتر لطفاً رجوع شود به کتاب سرزمین جاوید جلد اول - ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری) که خشيارشا آنان را به 4 دسته تقسيم کرده بود : " ناوگان جنگی" برای پرتاب گوی های آتشين، ناوگان سرگور برای دنبال کردن دشمن و تعقيب آنان، ناوگان بارکش برای جابجايی ارتش و سربازان، و ناوگان مهندسی برای جابجايی وسايل مهندسی برای پل سازی و کانال زدن و اقدامات مهندسی نظامی.

تقويم آنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش بزرگ پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي دني تونبسيج کرده بود. بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده، و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي که يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است ( ماريژان موله و پرفسور هرتزفلد ).

از ديگر اقدامات مهم داريوش شاه ابداع خط ميخی پارسی باستان است. وی خطوط بين المللی ( ايلامی - بابلی ) را در ايران رواج داد و يک خط مشترک برای قلمرو شاهنشاهی ايران توسط انديشمندان ايرانی ساخت که نام آنرا ميخی پارسی نام نهاد که به زودی در 28 کشور جهان رونق يافت. ( هرودوت )

داريوش بزرگ پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاري کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع کنند.

داريوش بزرگ براي اولين بار در ايران وزارت راه، وزارت آب، سازمان املاك، سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد که اين اقدام وی نخستين وزارت پست سريع جهانی شناخته شده است. علاقه به آبادی، رونق کشاورزی و سرسبزی از ديگر خصوصيات برجسته داريوش بزرگ بود. وی شهربان ( ساتراپ ) ايالت های خود را به موظف به کاشت درختان و رونق کشاورزی ميکرد. در نامه ای که باستان شناسان آنرا پيدا کرده اند و پرفسور ايران شناس گيريشمن آنرا به چاپ رساند داريوش بزرگ به حاکمان روسيه و آسيای صغير چنين فرمان ميدهد: من نيت شما را در بهبود بخشيدن کشورم به وسيله انتقال و کاشت درختان ميوه در آن سوی فرات و در بخش عليای آسيا تقدير و سپاس ميگويم. داريوش بزرگ براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان که جزوي از ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا
نهاد و مرمان آنجا را از خود خشنود نمود و جلوی قحطی را گرفت.

در طول سلطنت داريوش بزرگ 242 حكمران بر عليه او شورش کرده بودند و او پادشاهي بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جاي خود نشاند و مانع از تجزيه ايران توسط حکمرانان خائن شد و عدالت و يکپارچگی ايرانی را در سرتاسر کشور بسط داد. او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت. احترام داريوش شاه به زنان و حفظ حقوق آنان از ديگر اقدامات برجسته وی به حساب می آيد. طبق گفته پرفسور گيل استاين - دکتر ديويد استروناخ - پرفسور ريچای فرای و پرفسور عليرضا شاپور شهبازی ( موسسه شرق شناسی شيکاگو و موزه ايران باستان ) داريوش بزرگ برای بنا نهادن ساخت کاخهای پارسه از زنان به عنوان يکی از مهم ترين نيروهای کاری استفاده می کرد. به شکلی که در چندين مورد کتيبه بدست آمده نوشته شده است که زنی در اينجا مسئول بيش از 100 نفر کارگر مرد بود و يا زنی ديگر به دليل مهارت شغلی اش حقوقی معادل 3 مرد دريافت ميکرد. يا در کتيبه ای ديگر آمده زنان کارگر باردار در ساختن پارسه از حقوق شاهنشاهی برای استراحت و بارداری استفاده کردند.

از ديگر اقدامات داريوش بزرگ دادن پناهندگی سياسی به فيثاغورث بود که بدلايل مذهبي از کشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بوده است و سپس توسط داريوش بزرگ داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شده بود.

داريوش براي سهولت رفت و آمد ميان ايران وايالت مصر دستور داد که ميان درياي سرخ و رود نيل آبراهي ( کانال سوئز کنونی ) بسازند که آثار آن و کتیبه مربوط به اتمام اين آبراه که صدها سال داير بود و بر اثر توفان شن پر شده است به دست آمده و موجود است. (رجوع شود به برنامه ای از نشنال جئوگرافیک در رابه با کانال سوئز) در طول اين کانال تخته سنگهاي تراشيده شده به دست آمده که در آنها تاريخ اتمام هر قطعه از آبراه حك شده است و اين سنگها در دست است. در يك سنگ نبشته آمده است که روز افتتاح آبراه، 26 آشتي از آن عبور کردند و اين نوشته به چهار زبان و دو خط است (ميخي و هيروگليف). از همين دوران اثري به دست آمده که عبارت است از مخلوطي از علامت ايران (بالهاي باز شده مرغ با سرانسان و کلاه پارسي) و علائم قديم مصر عليا و مصر سفلي که نشانه وحدت مصر واحد با امپراتوري ايران است. لوح در قرن 20 به دست آمده است. وي در سنگنبشته هايش در « درياي سرخ - نيل » داريوش به مناسبت پايان آبراه مصر خود را داريوش پسر ويشتاسپ هخامنش (ويشتاسپ در فارسي امروز به گشتاسپ تبديل شده است) خوانده که از همان زمان احترام عميق به پدر و بكار رفتن نام او پس از نام فرد در جهان رواج يافته است. معبدي که داريوش در مصر ساخت، هنوز تقريبا به طور کامل درمنطقه واحه موجود است. وی به اديان مصر احترام گذاشت و هيچگاه دين مزديسنای ايرانی ( زرتشت ) را در آنجا تبليغ نکرد.

از ديگر يادگارهای داريوش بزرگ ستايش مصريان از وی بود. زيرا داريوش شاه - مردمان و کارگران و بردگان مصر را رهايی بخشيد و خود در راس فرعونهای مصر شاه آنجا شد. کتيبه ای از کاهنان مصری باقی است که استاد پيرنيا در کتاب تاريخ ايران باستان آنرا اينگونه ترجمه کرده است :

داريوش زاده نيت و متولی سائيس شهر خدايان مصر است. کارهايی که خدا به اراده خويش آغاز کرده بود داريوش به اتمام رساند. وقتی داريوش در شکم مادرش بود نيت ( خدايان مصر ) او را فرزند خود دانست. داريوش دست در کمان به سويش برد تا دشمنان خدای را بر اندازد. او نيرومند است و دشمنانش را در همه سرزمينها نابود خواهد کرد. شاه مصر داريوش است که تا ابد جاويد بماند. شاه بزرگ پسر ويشتاسب هخامنشی. او فرزند خدايان است که نيرومند و جهانگير است پس مردمان سرزمينهای دور برايش هدايا می آوردند و برايش خدمت ميکنند.

داريوش بزرگ ايران را به ايالتهای بسياری تقسيم کرد و در راس همه ايالتهای دولت مقتدر شاهنشاهی ايران را قرار داد. برای هر ايالت شهربان مقرر فرمود. برای هر شهربان دبيری گذاشت. در پايان در کل امپراتوری اشخاصی را گمارد تا وظع کشور را بررسی کنند و خطاها و کارهای غير قانونی شهربانان را گزارش دهند. اين افرار گوشهای شاه ناميده ميشدند. به گفته پرفسور گيريشمن در کتاب ايران از آغاز تا اسلام اين کار وی مورد ستايش همگان شده بود. زيرا دولت مردان از ترس اين افراد که با لباسهای شخصی در جامعه بودند از هر اقدام غير قانونی سرباز ميزدند. پاداش به نيکو کاران و وطن پرستان و کيفر دادن به خائين از ديگر اقدامات داريوش بزرک بود. زوپير سردار برجسته ايرانی يک نمونه از اين صداق ها بود. زوپير پسر مگابيز يود. هرودوت مينويسد به داريوش خبر رسيد که بابل شهر متمدن جهان آن روز که جزوی از ايران کورش بود سر به شورش نهاده است و مردان بابلی زنان خودشان را در منطقه ای گرد آورده اند و همگی را خفه کرده اند. چون اين خبر به داريوش بزرگ رسيد وی لشگری بزرگ روانه بابل کرد. ولی شهر بابل ديوارهای بسيار بلندی داشت و نتوانستند وارد شوند. ماهها ارتش شاهنشاهی ايران در کنار ديوارها منتظر ماند ولی نتوانست وارد بابل شود. تا اينکه زوپير نقشه ای کشيد و گوشها و بينی خود را بريد و خود را با ضربات شلاق آغشته به خون کرد و به پيش داريوش شاه رفت. شاهنشاه از ديدن اين منظره سردار خود تاسف خورد و گفت چه کسی تو را چنين کرد؟ وی پاسخ داد من اين کار را برای گشودن درب بروی سپاه ايران زمين کرده ام و هم اکنون به سوی بابل می روم و خود را فراری خطاب ميکنم که داريوش من را چنين کرده است. داريوش شاه پاسخ داد به خدای که من راضی به اين نبودم که تو با خود چنين کنی و حاضر بودم از بابل صرفه نظر کنم. نقشه زوپير عملی شد و بابلی ها وی را به درون شهر راه دادن و به وی لشگری برای مبارزه با داريوش دادند که در 2 نوبت وی 2000 نفر از ارتش شاهنشاهی را کشت تا شک ها به يقين تبديل شود. زوپير در سومين نبرد با ايرانيان دروازه شهر را گشود و بابل توسط سپاه وطن پرست داريوش فتح شد. داريوش در فرمانی تاريخی زوپير را بالاترين وطن پرست ( بعد از کورش بزرگ ) ناميد و خاندان وی را برای هميشه مورد حمايت دولت قرار داد و هر ساله هزاران سکه به خاندان وی عطا نمود. با تمامی اين اقدامات شگفت انگيز و قدرت جهانی داريوش بزرگ او هيچگاه خود را در کتيبه هايش - خدا يا فرزند خدا نخواند و در سنگ نبشته هايش هميشه اين قدرت جهانی ايران را مديون خداوند ( اهورامزدا ) دانسته است. در حالی که شاهان سامی آنروزگار يا فرعونهای مصر و شاهان بابل با جلوس بر تخت بدون وقفه ای خود را فرزند خدايان ميخواندند. نمونه بارز اين مهم اسکندر گجستک است که به گفته مورخين يونانی پس از تصرف ايران وی خود را خدا ناميد و فرزند پدر بودنش را رد کرد و گفت که خدايان با مادر من همبستر شدند و من زائيده شدم و همگی بايد مرا ستايش و پرستش کنيد.

يکی ديگر از لشگر کشی های وطن پرستانه داريوش عظيمت به سرزمين سکاها بود. سکاها به گفته هردوت پدر تاريخ جهان يکی از خونخوارين اقوام بشريت بودند. زن در بين اين اقوام مشترک بود. سکاها از پيش از به قدرت رسيدن کورش بزرگ همه ساله به ايران تجاوز ميکردند و سرمايه های ايران را به يغما می بردند. ولی کورش توانست تا مقدار زيادی دست آنان را از ايران کوتاه کند. داريوش در ادامه سرکوب وحشيگری های آنان و انتقام از سکاها لشگری به اروپا مرکز سکاها کرد. داريوش پلی عظيم بين قاره آسيا و اروپا بنا کرد و در کنار آن پل کتيبه ای نوشت به اين مضمون:

داريوش شاه ايرانيان و آسيايی ها اين پل را بروی رود تايی بنا کرد. رودی بسيار زيبا و بزرگ.

ولی ارتش داریوش بدليل موقعيت سوق الجيشی سرزمين سکاها نتوانست مستيقم با آنان روبرو شود و در نهايت به کشور بازگشتند.

مردم فريبکار دروغ ميگويند به اين انديشه که از فريب ديگران بهره مند شوند و سود مادی نصيب شان شود. مردمان فريبکار راست ميگوند زيرا در انتظار پاداش راستگويی خويش هستند تا ديگران را از خود خشنود سازند تا آنان را مورد اعتماد بدانند. پس در همه حال هشيار باشيد و با خرد و شعور و منطق گفته ها را بررسی کيند.

برگرفته از:
تاريخ هرودوت - اوانس - ترجمه وحيد مازندرانی

ايران از آغاز تا اسلام - پرفسور گيريشمن
سرزمين جاويد - پرفسور هرتزفلد - ماريژان موله - ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری
آرمانهاي شهرياران ايران باستان - دلفگانگ گنادت - ترجمه سيف الدين دولتشاه
اايران باستان - استاد پيرنيا

دعای داريوش بزرگ
خداوند اين کشور را از گزند دشمن دروغ و خشکسالی به دور نگهدارد

ماه محرم

ماه محرم 

محرم هم شروع شده، فکر کنم حالا وقت خوبي هست که يه مقدار راجع به رفتار مردم، آخوند جماعت و عکس العمل ساير ملل دنيا حرف بزنم. تو همين روزها سيماي لاريجاني و خانواده يه گزارشي پخش کرد راجع به اهداي خون از سوي اعضاي يه هيات در روز عاشورا. مسئول هيات دقيقا اين جملات رو گفت:
"
ما هيات عاشقان فاطمه زهرا (س) مادر يازده امام هستيم. ما قمه زن بوديم. اما از وقتي که امام قمه زني رو حرام اعلام کرد به جاش ميايم خون ميديم و .. "
با چند نفرشون هم که مصاحبه کردن يکي از اونها اين رو گفت :
"
ما که چيزي نداريم در راه آقامون بديم ... با اهداي خونم به چند نفر که به اين خون احتياج دارن کمک مي کنيم تا يه کار خداپسندانه کرده باشيم. انشا الله که آقامون از ما قبول کنه ... "
خوب اين ها رو ملاحظه کردين. در اينکه اينها کار خوبي مي کنن که شکي نيست، ولي يکي نيست بهشون بگه :
آخه مگه شما خودتون عقل نداشتين؟ چطوره که الان ميان ميگين اومديم به هم نوع کمک کنيم ولي بيست سال پيش که قمه زني حروم نبود خودتون به فکر نيافتادين اين کار رو جايگزينش کنين؟ حتما بايد يکي از يه طريق ديگه حاليتون کنه که شما دارين کس خل بازي در ميارين؟
يه نکته ديگه هم هست. وقتي گفتن که اين کار حروم هست چرا شما گشتين يه جايگزين براش پيدا کنين؟ ببينم حتما بايد تو روز عاشورا خون از تنتون در بره؟ که بگين چي؟ شما که حسين حسين مي کنين و ادعا دارين بايد براي امام خودتون عزاداري کنيد، با خون دادن تون تو اين روز در حقيقت خودتون رو از عزاداري اين روز يه جوري محروم مي کنين چون که ضعف ناشي از خون دادن تا شب باهاتون هست.
پس به قول معروف کرم از يه جاي ديگه هست. شما مي خواين هر طور شده يه بدعت غلط رو به هر شکلي که ممکنه ادامه بدين ... نه آقا جون ... خر خودتون هستين.


خوب از اين بدعت ها تو محرم زياد هست. جديداً يک کتاب منتشر شده به اسم "بدعت هاي عاشورا" که توش چيزهاي جالبي نوشته. پيشنهاد مي کنم اگه مي خواين بدونين مراسمي که هر سال حداقل از تلويزيون يا روزنامه خبر هاش رو مي شنوين يا مي بينين چقدر از روح اصلي خودش دور شده اين کتاب رو بخونين. تا بفهمين که اون صفويه گور به گور شده چه طوري راه رو براي آخوند جماعت هموار کردن ...
فقط بدونين که زنجير زني، طبل و سنج و علم بلند کردن جزو همين بدعت هاست. البته بهونه هاي خوبي هم براشون ذکر مي کنن. مثلا مي گن اين علم اين تيکه اش نشونه اين هست و اينجاش نشون فلان ... هدف از علم کشي هم احترام به امام حسين و ... هست که همه اش چرت هست.
همين طبل و سنج و دوقل ( اگه اسم آخري رو درست گفته باشم ) ... اين سبک زدن و همراهي اونها با هم رو تو کلي از موسيقي هاي پاپ ميشه ديد. اين آهنگ به راحتي مي تونه انسان رو واداره که حداقل يه بشکن بزنه ... خوب با توجه به حروم بودن موسيقي تا چند سال پيش اين کار چرا حروم نبود؟
دليل اين طبل زدن ها گيريم که آگاهي دادن به مردم براي پيوستن به دسته باشه و ريشه اون هم به همون طبل زدن زمان جنگ هاي اسلام بر مي گرده ... خوب فکر نمي کنين روش هاي 1400 سال پيش ديگه منسوخ شده؟ اگه اين رو حفظ کردين خوب پس از فردا با شمشير بجنگين!


يه نکته ديگه هم در مورد ابهت و شکوه دسته هاي عزاداري هست. بچه که بودم سه چهار تادسته اي که تو محله ما راه مي افتادن بين 200 تا 500 نفر آدم توش بودن. اول پرچم بود و بعد در صورت وجود علم، بعدش هم دسته سينه زني که دو دسته بودن و به صورت نوبتي يه نوحه اي رو مي خوندن و جواب مي دادن. بعدش هم تو دو رديف دسته هاي زنجير زني منظم بودن و اون وسط هم يه گاري که توش موتور برق و زنجيرهاي اضافه بود و جلو اون گاري طبل و سنج زن ها. گاهي اوقات هم زنجير زنها و سينه زن ها يه مقدار گل ميماليدن روي شونه هاشون، که البته اين کار مثل اينکه اين ريشه محکمي داره که من هنوز نمي دونم چي هست ولي مي دونم که راجع به اين کار و اينکه اين گل تا حالا ديدن رو به چند تا آدم برگردونده حکايت هاي محکمي وجود داره. در اين ميون بعضي ها هم پابرهنه راه مي افتادن که اين رو نمي دونم بدعت هست يا نه، چون بعضي ها تائيدش کردن وبعضي نه. ولي به نظر خودم اين هم از همون بدعت هاست. ولي حالا تو اين دسته ها يه سري پرچم ميگيرن دستشون چند نفر هم همراه علم هستنف يه عده هم طبل و سنج، بيست سي نفر هم سينه ميزنن و ... اِ ... چي شد؟ دسته تموم شد!
کار بعضي ها جک بيشتري هست. چون همون سينه زن ها رو هم مي کنن دو رديف و زنجير مي زنن! خلاصه اينکه فوقش 50 نفر. دسته هايي رو هم که بچه ها راه مي اندازن که ديگه نگو. واسه اينکه بيان تو خيابون و سرشون گرم بشه دسته راه مي اندازن. ببينيد من خودم تو راه اندازي دسته بچه ها بودم و در جريان همه کارهاشون هستم. پس مي دونم چي دارم ميگم. خوب اين هم از دسته هاي ما که وضعشون معلوم شد ...
اين شرکت بانوان هم توي محرم خيلي باحاله. عده محدودي تو خونه هاشون عزاداري زنونه برگزار مي کنن که خيلي کم هستن؛ ولي اکثريت، زن و دختر ميان کنار خيابون رو جدول ميشينن و تماشا مي کنن. حالا من نمي دونم چي رو تماشا مي کنن. شکوه عزاداري حسين (ع) رو؟ بله اين مراسم واقعاً شکوهمند هست، ولي اگه درست برگزار بشه. اين تماشا در حال حاضر کم از تماشاي سيرک نداره. مي دونين چرا؟ چون هدف هر دوتاي اينها وقت گذروندن هست.
نکته بعدي اين شربت دادن محرم هست. يه جا شربت، يه جا چايي، يه جا شير و خدا نکنه يه جا شير کاکائو باشه ... که ديگه بيا و تماشا کن. نمي دونم مگه مسابقه خوردن هست؟ يه خر تو خري ميشه که نگو. قحطي زده هاي آفريقا هم اين طور رفتار نمي کنن، حداقل مي رن تو صف! حالا فرض کن وسط رد شدن همين دسته ها يکي از همين ها تو راه سبز بشه. آدم بزرگ ها احتمال زياد فکر آبرشون رو مي کنن و گرنه اون ها هم کم نمي آوردن. ولي همين بچه هايي که تو اين دسته هاي زپرتي هستن کلا دسته رو ميريزن به هم. سوال هم که مي کنه مي گن برکت داره، بيمه امام حسين هست و يه سري جک ديگه. والا اگه برکت هم داشت شما اينطور ريدين بهش.
حالا اگه زن جماعت باشه و خداي نکرده يه بچه کوچولو هم داشته باشه و بدتر از اين، بچه اش هم واسه خوردن اين شيرکاکائو سيريش باشه که ديگه بايد يه صندلي بذاري و بشيني نگاه کني و فکر کني بايد به اين بابا بخندي يا به خاطر حماقت اين مردم و تر زدن به همون ابهتي که براي امامشون ساختن گريه کني ...
حالا مبحث شام و ناهار و آش نذري دادن و اينها هم که جاي خود داره و بدتر هست ...
بايد بگم که تو يه حديث اومده اگه کسي درهمي ( واحد پول اون موقع که دلار نبود !! ) در راه امام حسين از مال خود خرج کند، خداوند هفت برابر آن را به او برخواهد گرداند... صواب آخرت اون هم که لابد سر جاي خودشه. پس مي بينيم که اصل عمل پسنديده است ولي کاشکي يه حديث هم بود که مي گفت: همانا وحشي بازي در آوردن در راه کسب خوراک نظري از نزديکي با مادر هم بدتر هست. که البته از نظر من هست چون با اينکار گند ميزني به هر چي احترام براي امام خودت قائل هستي، ولي اون کار رو اگه خودتون نخواين کسي باخبر نميشه ...
در ضمن بذارين اين فلسفه اين شام دادن توي محرم رو هم براتون روشن کنم. اين به زمان .... بر ميگرده. اون موقع مردم مثل الان نبودن و اکثر خانواده ها فقط شب عيد نوروز، عيد غدير يا عيد قربان و امثال اين ها يک شکم سير غذاي درست حسابي مي خوردن که در کل سال شايد به تعداد انگشتان دست هم نمي شد. واسه همين کساني که دستشون به دهنشون مي رسيد و توانايي مالي اش رو داشته به تأسي از امامان خودشون تو ايام محرم و تو عزاداري ها به مردم غذاي درست و حسابي مي دادن و مي بينين که عجب حکمتي داشته. حالا اين رو با زمون خودمون مقايسه کنيد. به نظر من که فقط ميشه تاسف خورد.


خوب حالا نقش آخوند جماعت ... در اين زمينه نمي خوام زياد سرتون رو درد بيارم و اصلا مثل رفتار مردم چندان پيچيده نيست. مگه نه اينه که مسلمون هاي شيعه بايد يا خودشون مجتهد باشن، يا عمل به احتياط کنن و يا مقلد باشن؟ و مگه بيشتر از 98 درصد شيعيان مقلد نيستن؟ و بدبختانه مگه الان آخوند جماعت مخصوصا اون هايي که به اسم اسلام و به کام خودشون بر مردم حکومت مي کنن از قدرت برخوردار نيستن؟
همين شروع اين بحث گفتم که فتواي يه مرجع تقليد چطور جلوي يه عمل رو گرفت. پس مي بينيم که براي آخوند جماعت کاري نداره که بتونن جلوي بدعت ها رو بگيرن و ابهت و احترام مراسم عزاداري امام حسين رو بهش برگردونن؟ ولي نمي خوان ديگه. فعلا که کارشون گير نيست پس بذار مردم به همين خر بازي هاشون ادامه بدن.
بدبختانه الان هم مي تونم بگم که هيچ کدوم از آخوندها که اسمشون رو ميشنوين به فکر دين نيستن چه برسه به اينکه به فکر مردم باشن ... اين ها اگه يکي از خودشون حرفي بر خلاف مصالح بقيه شون بزنه هر جور شده از صحنه خارجش مي کنن. نمونه ساده اش همين آقاي منتظري. واسه نمونه بگم که شايد خيلي هاتون ندونين، ولي حکم مرجعيت آيت الله "...." رو فقط به دليل اينکه گفت : ديکتاتوري اسلامي بدترين نوع ديکتاتوري هست امضاء نکردن.
بله ... دوستان، متاسفانه تو اين زمونه تموم آخوندهايي که واقعا به اسلام وفادار هستن يا قبلا کشته شدن يا حق حرف زدن ندارن. ببينيد وضع چقدر خرابه که زمان شاه يه نفر پيدا شد و اعلاميه ها و نوارهاش هم پخش مي شد ولي الان حتي اين امکان هم نيست.


راجع به آخوند جماعت تو يه نوبت مفصل حرف مي زنم.


خوب راجع به عکس العمل باقي مردم دنيا. اصلا اين بحث نداره اونها تا وقتي که تنها مراسم گزينشي خبرگذاري ها رو ميبينن هيچ وقت نمي فهمن که حق با کيه. هميشه ميگن اين مسلمون ها کلا اساساً يه تخته کم دارن. البته من هم با ديدن اين که هر روز بدعت ها و روش هاي احمقانه عزاداري بيشتر ميشه کم کم دارم به اين نتيجه ميرسم.


واقعا ما با خودمون چي کرديم؟ ما که منشور هخامنشي رو داريم، تخت جمشيد رو ساختيم، جلودار علم در جهان بوديم و ... حالا بايد وضع ما اين باشه؟ تقصير خودمون هست. تا وقتيکه بذاريم ديگران از ما سواري بگيرن اگه اعتراض کنيم هم در حقيقت خودمون رو مسخره کرديم

امیر کبیر از کودکی تا شهادت

امير كبير (‌از كودكي تا شهادت )‌

پاييزتبريز  
پسري كه از ته باغ مي‌دويد و نفس‌زنان پيش مي‌آمد، آرامش كلاغ‌ها را برهم مي‌زد.
كلاغ‌ها به آسمان خاكستري از ابر، مي‌پريدند و از هياهوي پروازشان آخرين برگ‌هاي درختان بر زمين مي‌افتاد.
پسر، كاري به آرامش كلاغ‌ها نداشت.
او مي‌خواست به پدرش برسد و چيزي براي خوردن بگيرد.
كربلايي قربان خودش را پس كشيد و لحظه‌اي مكث كرد و گفت: «چه خبر است محمدتقي! باغ را روي سرت گذاشته‌اي.» محمدتقي سرش را بالا گرفت.
نوك دماغش از سرما سرخ شده بود.
- گرسنه‌ام، يك تكه نان.
كربلايي قربان به راهش ادامه داد و گفت: «برو خانه از مادرت بگير.» محمدتقي از تك وتا نمي‌افتاد، دور پدر تاب مي‌خورد و مثل گربه‌اي چشم به سيني پر از غذايي داشت كه روي سر پدر بود و مدام بالا و پايين مي‌پريد.
- نمي‌توانم، گرسنه‌ام.
يك تكه نان بده تا بروم دنبال بازي.
كربلايي‌قربان قدم‌هايش را تندتر كرد و گفت: «الان غذا سرد مي‌شود.
چرا دست از سرم برنمي‌داري؟ اين غذاي اميرزاده‌هاست، تو كه نمي‌تواني از آن بخوري.
ما نوكريم، مي‌فهمي؟ خوراك ما فرق دارد.
اگر بفهمند قيامت به پا مي‌كنند.» رسيده بودند به پله‌هاي سنگ فرش ايوان.
محمدتقي آخرين تلاشش را كرد و با لحني آزرده گفت: «ولي من فقط تكه‌اي نان خواستم.» پدر اخم كرد و صدايش را از ته گلو بلند كرد و گفت:« برو بچه! نان ما هم با اين‌ها فرق دارد.
برو بگذار به كارم برسم.» و از پله‌هاي سنگي بالا رفت.
محمدتقي روي اولين پله ايستاد و رفتن پدر را تماشا كرد.
كربلايي قربان از ايوان گذشت و در اتاق درس را باز كرد.
صداي درس استاد بريده شد و لحظه‌اي بعد ادامه يافت.
پدر بيرون آمد و در را پشت سرش بست.
كفش‌ها را به پا كرد و برگشت لب ايوان.
محمدتقي نگاه از پدر گرفت و رويش را برگرداند طرف باغ.
كلاغ‌ها را ديد كه نشسته‌اند و به زمين نوك مي‌زنند.
كلاغي، گردويي را در زمين چال مي‌كرد.
محمدتقي با خود فكر كرد: «وضع كلاغ‌ها از ما بهتر است.» يك مرتبه سنگيني دست پدر را بر شانه‌اش احساس كرد و صداي او را شنيد كه پرسيد: «ناراحت شدي؟» حرفي نزد.
دلش از گرسنگي مالِش مي‌رفت.
صداي زمزمه‌ي استاد را از پشت درها و پنجره‌ها مي‌شنيد و فرياد بچه‌ها را كه گفته‌هاي استاد را تكرار مي‌كردند: درياب كنون كه نعمتت هست به دست كاين دولت و ملك مي‌رود دست به دست صداي بچه‌ها مثل زنگي بر گوشش مي‌نشست و چيزي را در وجودش از خواب بيدار مي‌كرد.
ناخودآگاه شعر را تكرار كرد.
پدر، او را به كناري كشيد و گفت:
 «بيا برويم.اين‌ها الان درسشان تمام مي‌شود و غذايشان را مي‌خورند و باز درس را از سر مي‌گيرند.
بيا تو هم غذايي بخور و برو پي بازي‌ات.» محمدتقي از گوشه‌ي چشم نگاهي به دست‌هاي پير و چروكيده‌ي پدر انداخت و سئوالي را كه از مدت‌ها پيش در صندوق خانه‌ي ذهنش پيدا شده بود، بر زبان آورد.
- فرق ما با آن‌ها چيست؟ كربلايي قربان آهي كشيد و گفت: «فرق در مقام است تقي! مملكت، هم شاه مي‌خواهد هم امير و هم رعيت.
همه كه نمي‌توانند مثل هم باشند.
تازه، من در خوب دستگاهي خدمت مي‌كنم.
ميرزا ابوالقاسم خان كه من افتخار نوكري‌اش را دارم، مردي فاضل و دانشمند است.
پدرش روي اصل هم‌ولايتي‌ بودن، مرا به اين خانه آورده و به خدمت گمارده.
من كه تا عمر دارم مديون آن‌ها هستم.» محمدتقي، قدم‌هايش را كند كرد و پرسيد: «چرا ما بايد نوكر باشيم و ديگران ارباب؟ چرا برعكس نيست؟» كربلايي نفس بلندي كشيد.
بخار غليظي از دهانش بيرون آمد.
گفت: «اين ديگر سرنوشت آدم است.
مي‌گويند سرنوشت هركس روي پيشاني‌اش نوشته شده.» محمدتقي دست كوچكش را بر پيشاني بلندش گذاشت و گفت: «روي پيشاني من هم نوشته كه گفت: «روي پيشاني من هم نوشته كه بايد مثل شما نوكر و آشپز باشم؟» كربلايي قربان گفت: «نمي‌دانم، شايد!» محمدتقي كف دست را محكم بر پيشاني‌اش كشيد و گفت: «نه، من اين سرنوشت را پاك مي‌كنم.
من نمي‌خواهم نوكر باشم.
نه دلم مي‌خواهد نوكر باشم و نه نوكري داشته باشم.
مادرم گفته هركس نان عرضه و لياقتش را مي‌خورد.» كربلايي قربان خنديد: «جوش نخور پسر! هرچه خدايت بخواهد همان مي‌شود.» از كنار حوض بزرگ كه رد مي‌شدند، محمدتقي عكس خودش را بزرگ‌تر از هميشه ديد.
- مادرم گفته حركت از ما بركت از خدا.
گفته خدا كمك مي‌كند به شرط آن كه بنده هم خودش بخواهد.
كربلايي قربان نشست لب حوض و گفت: « اين مادرت هم زياد حرف‌هاي گنده‌گنده مي‌زند.
آخر تو چه حركتي مي‌تواني بكني؟!» نگاه محمدتقي به سطح آب بود و موج‌هايي كه تصوير پدر را مي‌شكستند.
در ذهن كوچكش شعر استاد ته‌نشين شده بود: درياب كنون كه نعمتت هست به دست كاين دولت و ملك مي‌رود دست به دست صدايش را محكم كرد و گفت: « از فردا غذاي مكتب‌خانه را من مي‌برم.» پدر جا خورد و كلاه از سرش افتاد.
با تعجب گفت: «تو؟! ولي سيني غذا سنگين است.
عجب بچه‌اي هستي! مگر همين الان نگفتي نوكري را دوست نداري؟» محمدتقي، كلاه پدر را تكاند و به دستش داد و گفت: «گفتم، ولي عيبي ندارد.
آن‌قدر نوكري مي‌كنم تا به اميري برسم.»

مغزبهتراست يا كلاه ؟


هياهوي كلاغ‌ها سكوت باغ را مي‌شكست برف به آرامي مي‌باريد و گوشه‌هاي برجسته را سفيد مي‌كرد.
صداي كلاغ‌ها گوش محمدتقي را آزار مي‌داد، صداي استاد را از پشت درهاي بسته به سختي مي‌شنيد.
صحبت از كشف الكل بود و كاشف آن .....
.
روزهاي زيادي بود كه محمدتقي سيني غذا بر سر مي‌گذاشت و فاصله‌ي آشپزخانه تا مكتب‌خانه را يك نفس طي مي‌كرد.
غذا را به اتاق مي‌برد، پشت در مي‌نشست به بهانه‌ي بردن ظرف‌ها، به گفته‌هاي استاد گوش مي‌سپرد.
سوز سردي را كه از كوه‌هاي اطراف تبريز برمي‌خاست، تحمل مي‌كرد.
چون قلم و كاغذي براي نوشتن نداشت، شنيده‌ها را بر كاغذ ذهن مي‌نوشت و در دل تكرار مي‌كرد.
بقيه‌ي روز را هم خود را به بهانه‌اي به پشت پنجره مي‌كشاند و مثل عقابي تيزچنگ، هرچه را كه مي‌شنيد در هوا شكار مي‌كرد و شب براي آن كه آموخته‌هايش را مشق و تمرين كرده باشد، آن‌ها را براي مادرش تعريف مي‌كرد.
در بازي‌هايش با بچه‌ها، هميشه بر سر نقش شاه و وزير دعوا بود.
آن‌قدر چانه مي‌زد تا نقش وزير را مي‌گرفت.
تنها كه بود، سردار سپاه مي‌شد.
شمشيري از چوب سپيدار ساخته بود و در خيال، ارتشي از بوته‌هاي گل سرخ را رهبري مي‌كرد و به قلب سپاه كلاغ‌هاي سياه حمله مي‌كرد.
گوشش به حرف‌هاي استاد بود كه مادر صدايش زد: «تقي، آهاي تقي!» سرش برگشت طرف صدا.
مادرش لب ايوان بود.
برف روي چارقدش نشسته بود.
به آرامي رفت طرفش و پرسيد: «چرا آمدي ننه؟» مادر كلاهي به طرفش دراز كرد و گفت: «از سرما هلاك مي‌شوي پسرم! بيا سرت را بپوشان.» كلاه را گرفت بر سر گذاشت.
گرماي خوبي داشت.
گوش‌هايش كه انگار خشك شده بود، نرم شد، نرم و گرم.
برگشت پشت در.
صحبت از ديوان حافظ بود، ولي درست نمي‌شنيد، هياهوي كلاغ‌ها را برداشت، حالا صداي استاد را بهتر مي‌شنيد.
اين طوري بهتر بود.
با خود فكر كرد: «مغز بهتر است يا كلاه؟ سري كه مغز ندارد، كلاه مي‌خواهد چه كند؟» كلاه را كنار گذاشت و گوشش را به در نزديك‌تر كرد.

ماه مجلس


باغ، دوباره طراوت وسرسبزي پيدا كرده بود و از هياهوي كلاغ‌ها خبري نبود.
برگ‌هاي سبز، زير نور گرم خورشيد مي‌درخشيدند و بوته‌هاي گل سرخ هوا را عطرآگين كرده بودند.
در باغ جشني برپا بود و برو بيايي.
شب تولد حضرت محمد (ص) بود و قائم مقام فراهاني، مهمان‌هاي زيادي را دعوت كرده بود، اما هنوز همه‌ي مهمان‌ها نيامده بودند.
محمدتقي از پنجره‌ي آشپزخانه چشم به باغ دوخته بود.
پدر صدايش كرد و گفت: «سرم خيلي شلوغ است.
فراش باشي رفته دنبال گوسفند.
مي‌تواني سيني شربت را ببري؟» محمدتقي سرش را پايين انداخت.
خجالت مي‌كشيد.
علي و محمد را كنار پدرشان- قائم مقام- ديده بود.
برادرزاده‌ي او- اسحاق- هم آن جا بود.
بعضي وقت‌ها، سر ظهر كه ناهارشان را برده بود، جلوي استاد به او پوزخند زده بودند.
مي‌ترسيد باز هم به او بخندند و مسخره‌اش كنند.
پدر گفت: «مواظب باش نريزي! يواش يواش برو.» ديگر براي جواب رد دادن دير شده بود.
سنگيني سيني را ميان دست‌هايش حس كرد و راه افتاد.
بوي تند گلاب از سطح كاسه‌هاي چيني، زير بيني‌اش مي‌پيچيد.
سعي كرد به بچه‌ها نگاه نكند.
شربت‌ها را كه داد، گوشه‌اي ايستاد تا ظرف‌ها را جمع كند.
قائم مقام متوجه‌ي او نبود، از استاد، وضع درس بچه‌ها را مي‌پرسيد.
استاد مكتب‌خانه گفت كه از درسشان راضي است و بچه‌ها با استعداد هستند.
محمدتقي مي‌دانست كه استاد تعارف مي‌كند.
مي‌دانست كه بچه‌ها آن چنان كه استاد مي‌گويد به درسشان وارد نيستند و خوشحال شد وقتي كه قائم مقام گفت: «خب، بد نيست امتحاني كنيم.» و ديد كه استاد رنگ به رنگ شد و شربت توي گلويش گره خورد و به سرفه افتاد.
قائم مقام رو به پسرش كرد و گفت:‌«بگو ببينم محمد! كاشف الكل كه بود؟» محمد سكوت كرد و از گوشه‌ي چشم به علي خيره شد.
علي گفت: «من بگويم؟» - بگو، تو بگو! - معلوم است، ابوعلي سينا.
نگاه تأسف بار قائم مقام چرخيد روي برادرزاده‌اش و همان سئوال را با نگاه از او پرسيد.
اسحاق گفت:‌« نخير، ابن سينا كه شاعر است.
كاشف الكل ...» و سكوت كرد و به سرش كوبيد.
گويي مي‌خواست مغز خود را از خواب بيدار كند.
اتفاقاً محمدتقي جواب آن سئوال را مي‌دانست، اما مي‌ترسيد بگويد.
لب گزيد و منتظر ايستاد، ولي با خود فكر كرد: «بگذار بگويم.
بگذار لياقت يك بچه آشپز را ثابت كنم.» اين بود كه سيني را كناري نهاد و جلو رفت و گفت:‌« اجازه هست من بگويم؟» قائم مقام نگاهش كرد.
همه‌ي سرها برگشت طرف او.
- بگو، اگر مي‌داني بگو! محمدتقي سرش را بالا گرفت و گفت:‌« محمدبن زكرياي رازي.» چشم‌هاي قائم مقام از تعجب باز ماند.
گفت:‌« آفرين بر پسر كربلايي محمد قربان!» بعد، جرعه‌اي شربت نوشيد و به فكر فرو رفت.
در ذهن، طرح سئوالي ديگر داشت.
رو به بچه‌ها كرد و گفت:‌«اين شعر از كيست؟ ستاره‌اي بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده‌ي ما را انيس و مونس شد.» و اين بار هم چون هركدام از بچه‌ها جواب غلط دادند، از محمدتقي پرسيد.
همه‌ي چشم‌ها خيره شده بود به دهان او.
محمدتقي گفت:‌ «اين بيت از خواجه حافظ شيرازي است.»
 جمعيت كه از اين جواب به وجد آمده بودند بي‌اختيار دست زدند و هلهله و شادي كردند.
قائم مقام از او خواست جلوتر برود.
با دست و پايي لرزان جلو رفت.
نمي‌توانست به چيزي جز گل‌هاي قالي چشم بدوزد.
قائم مقام پرسيد: «تو چند سال داري؟» - دوازده سال قربان! - پدرت نگفته بود كه سواد داري و اهل معرفت هستي! اين‌ها را از كجا آموخته‌اي؟ - جسارت است قربان! گاهي كه براي شاگردان مكتب‌خانه غذا مي‌بردم، از زبان استاد مي‌شنيدم.
- خيلي خوب است! قائم مقام پيشكارش را صدا زد و به او گفت:‌«هديه‌اي براي پسر در نظر بگيريد وبه او بدهيد.» محمدتقي قدمي به جلو برداشت.
مي‌دانست هنوز بچه‌ها با تمسخر و حسادت نگاهش مي‌كنند.
اشك ميان چشم‌هايش حلقه زد و با صدايي لرزان گفت: «هديه‌ام چيست؟» - تو چه مي‌خواهي؟ - درس خواندن كنار بچه‌هاي شما در مكتب‌خانه را .
زمزمه‌اي ميان جمعيت پيچيد، زمزمه‌اي همراه با خنده و تعجب.
محمدتقي سرش پايين بود و آب بيني‌اش را بالا مي‌كشيد.
قائم مقام دست زير چانه‌اش گذاشت و سرش را بلند كرد و گفت:‌ «تو استعداد خوبي داري، حيف است از بين برود.
بي‌درس و بي‌استاد اين طور مي‌داني، مكتب بروي چه مي‌كني!» محمدتقي اشك‌هايش را با پشت دست پاك كرد، خنديد و گفت:‌ «تشكر ...
.» قائم مقام دستش را تكان داد كه ادامه ندهد و گفت: « ...
از خودت تشكر كن.
چون خودت خواسته بودي.
درخت گردو! درخت خربزه! عصرها بعد از تعطيلي درس، بچه‌هاي خاندان قائم‌مقام آرامش باغ را بر هم مي‌زدند.
لابه لاي درخت‌ها دنبال هم مي‌دويدند و چون به حوض مي‌رسيدند به هم آب مي‌پاشيدند.
ميان بچه‌ها، جاي محمدتقي خالي بود.
او مي‌نشست پشت درهاي بسته‌ي اتاق كوچكشان و تمرين خط و انشاء مي‌كرد.
دوسال بود كه به مكتب مي‌رفت و سواددار شده بود.
كتاب‌ها و ديوان اشعار شاعران را مي‌خواند و گاهي بر تكه كاغذي چيزي يادداشت مي‌كرد.
به فكرش رسد كه به ميرزا قائم مقام نامه‌اي بنويسد و انتقادهايي بكند.
نامه، نامه‌اي شيوا با خطي خوش.
مي‌دانست اين رسم نيست كه نوكري به اربابش نامه بنويسد، ولي اين را هم مي‌دانست كه قائم‌مقام، انتقادپذير و روشنفكر است.
يكي از كتاب‌هاي او را خوانده و لذت برده بود.
خيال داشت در نامه‌اش اشاره‌اي هم به آن كتاب بكند.
قلم برداشت و نامه را شروع كرد: «به نام خدا ...» وقتي نامه به دست قائم مقام رسيد، از حيرت انگشت خود را گزيد، هم خطي زيبا داشت و هم متني بي‌نظير.
به ياد پسرانش محمد و علي و برادرزاده‌هايش افتاد كه سال‌ها بود به مكتب مي‌رفتند، اما محال بود چنين خط و چنين انديشه‌اي داشته باشند.
از شوق، نامه را به مجلسي برد كه آن روز دعوت شده بود، مجلسي از دوستان و همكاران.
اتفاقاً فرمانده‌ي سپاه تبريز، محمدخان زنگنه هم در آن جمع بود.
قائم مقام گفت:‌« آقايان! عجيب است كه در منزل ما مردي خدمت مي‌كند به نام كربلايي قربان، از اهالي فراهان.
او پسري دارد به نام محمدتقي كه به حق از نظر هوش و استعداد و پشتكار بي‌نظير است.
اگر در مملكت ما فقط صد تا (نمي‌گويم هزار تا) از اين طور افراد بود، واقعاً كشور گلستان مي‌شد.» بعد شروع كرد به خواندن نامه و نشان دادن خط زيباي آن نوجوان چهارده ساله.
همه از حيرت دهانشان باز مانده بود.
محمدخان زنگنه گفت:‌ « چرا از او براي منشي‌گري و كارهاي دفتري استفاده نمي‌كني؟ شما اگر او را نمي‌خواهيد، من براي حساب و كتاب قشون و منشي‌گري به او احتياج دارم.» اين گفته، قائم مقام را به فكر فرو برد.
در آن ميان، مردي كه كارش هميشه طعنه و كنايه بود، پكي به قليانش زد و گفت: «خدا را شكر! اطراف شما را نابغه‌ها پر كرده‌اند.
نوكرتان كه اين طور چيز بنويسد، بچه‌هايتان ديگر چه مي‌كنند؟ به قول شاعر كه مي‌فرمايد: درخت گردگان بر اين بزرگي درخت خربزه الله‌اكبر! قائم مقام چيزي نگفت و طعنه‌ي مرد و ريشخند جمع را تحمل كرد.
انگار دنيا بر سرش خراب شده بود.
هم از تربيت محمدتقي در خانه‌اش خوشحال بود و هم از كند ذهني فرزندانش به خصوص محمد، غصه داشت.
ته دلش به كربلايي قربان حسادت مي‌برد كه چنين فرزندي تربيت كرده است.
همان جا تصميم گرفت كه در تحصيل و تربيت محمدتقي بيش‌تر بكوشد و تجربياتش را در اختيارش قرار دهد.

به خانه كه برگشت محمدتقي را احضار كرد.
محمدتقي آرام و قرار نداشت.
نوك انگشتان جوهري‌اش را درهم مي‌فشرد و پشيمان بود از اين كه آن نامه را نوشته است.
قائم مقام گفت:‌ «بيا، بيا اين جا كنارم بنشين.» محمدتقي آرام راه افتاد و رفت مقابل او نشست.
هنوز شرمگين بود و سراپايش خيس عرق شده بود.
قائم مقام، دست زير چانه‌اش گذاشت.
و سرش را بالا آورد و به چشم‌هاي درشت و شفافش نگاه كرد و گفت: «هم خط خوبي داري و هم نثري روان.
امروز ثابت كردي كه دانايي و معرفت به ثروت و مال و منال نيست.
چه بسيار اشراف‌زاده‌هايي كه مغزشان به اندازه‌ي يك گنجشك است و چه بسيار غلام‌زاده‌هايي كه چون تو سرشار از دانايي و توانايي‌اند، اما چون فرصت شكفته‌شدن نمي‌يابند از ريشه مي‌خشكند.» محمدتقي كه فهميده بود دليل احضارش خلاف آن چيزي است كه فكر مي‌كرده، كمر راست كرد و سرش را با افتخار بالاگرفت.
قائم مقام، دست‌هاي عرق كرده‌اش را محكم فشرد و گفت: «اي فرزند! تو در آينده مشاغل بزرگي را اشغال خواهي كرد و روزي خواهد رسيد كه در باريك‌ترين مواقع، اگر خائنين و مغرضين مزاحمت نشوند، كشتي طوفان‌ زده‌ي مملكت را از گرداب پريشاني و مرگ نجات خواهي داد.» اشك شوق گوشه‌ي چشمان محمدتقي را پر كرده بود.
نمي‌دانست چه كرده كه اين طور از او تقدير و تعريف مي‌شود.
قائم مقام ادامه داد: «از فردا تو را بيش‌تر خواهم ديد.
دلم مي‌خواهد نامه‌هايم را به ويژه نامه‌هاي خصوصي‌ام را تو بنويسي.
تجربه‌هاي زيادي هست كه بايد بياموزي.»

قدم‌هاي بعدي    


چند سال خدمت در دستگاه قائم‌مقام، از محمدتقي دولت مردي كار كشته ساخت.
هر ساعت و روز و هرماه و سالي كه مي‌گذشت، يك قدم به راهي كه آرزو داشت نزديك‌تر مي‌شد.
حالا لقب ميرزا به اول نامش اضافه شده و ميرزاتقي خان ناميده مي‌شد.
در سال 1250 هجري قمري، ميرزا ابوالقاسم خان (قائم‌مقام) وزير اعظم محمدشاه شد و به پايتخت رفت.
ميرزا تقي‌خان كه تقريباً بيست‌وهفت ساله بود، به دستگاه نظام (ارتش) آذربايجان راه يافت و يكي از منشي‌هاي مخصوص محمدخان زنگنه شد.
او نامه‌هاي محرمانه و حكم‌هاي نظامي را مي‌نوشت و مورد اعتماد زنگنه بود.
شش سال قبل، يعني در سال 1244 ه .ق كه مستوفي نظام بود، همراه هيئتي به روسيه‌ي تزاري رفته بود.
در واقع اين اولين سفر رسمي ميرزا تقي‌خان به كشوري خارجي بود.
همسايه‌ي شمالي ايران (روسيه) در آن زمان تحت تأثير انقلاب صنعتي اروپا، داراي صنايع و كارخانه‌هاي پيشرفته‌اي بود و فرهنگ و هنر آن ديار، راه‌هاي رشد و تكامل را طي مي‌كرد.
اين سفر تأثير عميقي بر ميرزا تقي‌خان گذاشت.
او و همراهانش از كارخانه‌هاي بزرگ ابريشم‌سازي، اسلحه‌سازي، كاغذسازي، باروت سازي، بلورسازي، بالون سازي، فلز تراشي و همين‌طور دانشگاه‌ها، مدرسه‌ها و كتابخانه‌هاي عمومي شهرهاي مختلف ديدن كردند.
اين بازديدها باعث حيرت و تأسف ايرانيان بود، چرا كه ايران در آن زمان به هيچ كدام از آن پيشرفت‌ها دست نيافته بود.
آن‌ها گويي به دنيايي عجيب و سرزميني جادويي پا نهاده بودند.
تأثير اين سفر بر فكر و روح ميرزا تقي‌خان جوان، بعدها خود را نشان داد.
در سال 1251 ه .ق قائم مقام فراهاني در توطئه‌اي ناجوانمردانه و به دستور محمدشاه قاجار به قتل رسيد.
اين قتل، روح ميرزاتقي‌خان را آزرده و مجروح كرد، چرا كه بهترين آموزگار خود را از دست داده بود.
آموزگاري در شكل گرفتن شخصيت او خيلي مؤثر بود و هيچ كس نمي‌توانست جاي او را پر كند.
دو سال بعد (1253)، ميرزا تقي‌خان به مقام وزارت آذربايجان رسيد و در همان سال بود كه نيكلاي اول، امپراتور روسيه، از محمدشاه دعوت كرد كه به ايروان برود تا يكديگر را ملاقات كنند، اما چون محمدشاه در حال لشكركشي به افغانستان بود و نمي‌توانست جنگ را رها كند، تصميم گرفت وليعهد هفت ساله‌ي ايران يعني ناصرالدين ميرزا را به همراه گروهي از برجستگان دولتي به ايروان بفرستد.
ناصرالدين ميرزا در تبريز زندگي مي‌كرد.
رسم شاهان قاجار بود كه وليعهد را تا رسيدن به مقام پادشاهي، در شهر تبريز نگه مي‌داشتند تا از خطرهاي احتمالي دور بماند.
در اين سفر، ميرزا تقي‌خان براي دومين بار به روسيه رفت.
روز دوم سفر، وليعهد ايران و همراهانش در كاخي مجلل و باشكوه با امپراتور روسيه ديدار كردند و هداياي خود را به او دادند.
وقتي محمدخان زنگنه، همراهانش را معرفي مي‌كرد و درجه و نشان آن‌ها را شرح مي‌داد در مورد ميرزاتقي‌خان گفت: «ميرزا تقي‌خان كه در سفر قبلي به حضور شما معرفي شده است.
اكنون به خاطر لياقت زيادش به وزارت نظام رسيده است.»
 امپراتور روس لبخندي زد و محكم دست ميرزا تقي‌خان را فشرد و گفت:‌« سپاس خداي را كه يك بار ديگر رفيق خود را ديديم.» بعد با زبان روسي با او احوال‌پرسي كرد و ميرزا هم كه اندكي با زبان روسي آشنايي داشت جوابش را دست و پا شكسته داد.
سومين سفر ميرزا تقي‌خان، سفر به ارزروم بود كه يكي از شهرهاي تركيه كنوني است.
اين سفر براي شاه و دولت ايران اهميت زيادي داشت.
در واقع ميرزا تقي‌خان تنها نماينده‌ي تام‌الاختيار ايران بود كه بايد با دولت عثماني و نماينده‌هاي روس و انگليس، در مورد مسائل اختلاف بحث و مذاكره مي‌كرد تا عهدنامه‌اي عادلانه تهيه كرده و به جنگ و درگيري‌ها پايان مي‌دادند.
اين مأموريت و گفت‌وگوها چهار سال طول كشيد و ميرزاتقي‌خان در اين مدت سختي‌هاي زيادي تحمل كرد.
در پايان كار، به خاطر كارداني و زيركي او، خرمشهر و اروندرود كه در تصرف عثماني‌ها بود دوباره جزيي از خاك ايران شد.
بعد از اين مأموريت مهم، ميرزا تقي‌خان مورد توجه همه قرار گرفت و محمدشاه با نامه‌اي از او تشكر كرد و يك قبضه شمشير زيبا كه آن را با جواهرات گوناگون تزئين كرده بودند، به او هديه داد.
ميرزا تقي‌خان دوباره به وزارت نظام آذربايجان و پيشكاري وليعهد در تبريز انتخاب شد.
او تا زمان مرگ محمدشاه قاجار در اين مقام ماند و خدمت كرد.

جانشيني براي شاه مرده
در تبريز هيچ‌كس نمي‌دانست شاه مرده است.
پنج روزي بود كه محمدشاه بر اثر بيماري نقرس از دنيا رفته بود و در تبريز كسي از اين موضوع خبر نداشت، حتي پسرش، ناصرالدين ميرزا.
روز ششم، قاصد مرگ خسته و درمانده به دروازه‌ي تبريز رسيد.
او به نگهبان‌ها گفت نامه‌اي از مادرشاه آورده كه محرمانه و مستقيم است و بايد به دست مبارك وليعهد برساند.
وليعهد نامه را كه باز كرد، خط مادرش را شناخت.
مادرش در نامه او را از مرگ غم‌انگيز پدر آگاه كرده و خواسته بود كه فوراً به پايتخت بيايد و تاجگذاري كند و سلطنت را برعهده بگيرد.
با خواندن نامه، وليعهد شانزده ساله‌ بي‌اختيار لرزيد و اشك از چشمانش جاري شد.
بدون شك اين لرزش گريه از غصه‌ي مرگ پدر و يتيم‌شدن نبود، چرا كه سال‌ها دوري از پدر و مادر، احساسي در اينباره در او باقي نگذاشته بود.
همه‌ي ناراحتي او از اوضاع آشفته‌ي تهران و چگونگي رسيدنش به تهران بود.
همان قاصد خبر داد كه وضع پايتخت خراب است و افراد فرصت طلب براي رسيدن به پست و مقام، مانند گرگ‌هاي درنده به جان هم افتاده‌اند.
وليعهد پرسيد: « چيز ديگري همراه نامه نبود؟ پولي، كيسه زري!» قاصد دست‌ها را از هم باز كرد و گفت: «نه به سر مباركتان! از قرار معلوم خزانه‌ي مملكت خالي خالي است.» ناصرالدين ميرزا، قاصد را مرخص كرد و دستور داد وزيرش نصيرالملك و وزير نظام فوراً به حضورش بروند.
او در حالي كه اشك مي‌ريخت، خبر مرگ شاه را به آن‌ها داد و از هر دو خواست كه براي رسيدن به سلطنت ياري‌اش دهند.
نصيرالملك به محض شنيدن خبر، مثل اين كه پدر خودش مرده باشد، به سر و صورت خودش زد و گريه و زاري كرد، طوري كه وليعهد از مشورت با او پشيمان شد و از ميرزا تقي‌خان كمك خواست.
برخلاف نصيرالملك، ميرزا تقي‌خان با خونسردي و آرامش قدم مي‌زد، فكر مي‌كرد و در پي راه چاره بود.
بعد از مدتي تفكر، گفت: «همه چيز را بر عهده‌ي من بگذاريد.
من شما را به سلطنت خواهم رساند.» وليعهد گفت: «به همين سادگي! ديناري در خزانه نيست.
تنهايي و با قاطر هم كه بخواهم بروم كلي مخارجم مي‌شود!» وبر سر خود زد و زار زار گريه كرد.
ميرزا تقي‌خان با قدم‌هاي بلند به طرفش رفت و دلداري‌اش داد و گفت: «گريه نكنيد! شما قبلاً بايد فكر اين روز را مي‌كرديد.
به هر حال كاري است كه شده.
حالا شما شاه هستيد.
شاه يعني مركز قدرت اين مملكت.
شاه نبايد در مقابل مسائل كوچك از خودش ضعف نشان بدهد.از همين حالا محكم باشيد.» ناصرالدين ميرزا كه سخت احساس تنهايي و ناامني مي‌كرد و از عزم و اراده‌ي وزير نظامش خبر داشت، بازوهاي ميرزا تقي‌خان را محكم چنگ زد و خيره در چشم‌هاي او گفت:
 

شما كمكم مي‌كنيد؟ قول مي‌دهم هرچه كه بخواهيد به شما بدهم.» ميرزا تقي‌خان لبخندي زد و بازوي خود را رها كرد.
او با بدقولي و وعده‌هاي بي‌اساس شاهان آشنايي كامل داشت.
با اين حال گفت: «من چيزي نمي‌خواهم جز سعادت كشورم.
اين كشور فعلاً‌ بيش از هر چيز يك شاه لازم دارد تا دچار هرج و مرج نشود.
شما نامه‌اي بنويسيد و به من اختيار تام بدهيد تا كسي مزاحم كار من نشود.
بقيه‌ي كارها با من.» نوشتن اين نامه كار خطرناكي بود، ولي وليعهد جوان به او اعتماد كرد.
در واقع چاره‌اي جز اين نداشت.
ميرزا تقي‌خان اما كسي نبود كه از اين موقعيت سوء استفاده كند.
نامه را گرفت و با قدرت تمام كارها را پيش برد.
اولين كارش تهيه‌ي پول بود.
از چند تاجر مبلغ سي‌هزار تومان قرض گرفت و به آن‌ها قول داد به محض رسيدن به تهران اين پول را به آن‌ها پس بدهد.
او با گردآوري سربازان پراكنده‌ي پادگان‌هاي تبريز، به سوي تهران حركت كرد و اين خبر را پيشاپيش به وسيله‌ي قاصدهايي فرستاد تا زمينه‌ي سلطنت شاه جديد را آماده كند و همه را در انتظار نگه دارد.
او كه خوب مي‌فهميد هدايت سي‌هزار سرباز در اين چند روز كار مشكلي است و از سوي ديگر با روحيه‌ي زورگويي و باج خواهي نظاميان آشنا بود، قبل از حركت دستور داد كه هيچ يك ا زسربازان و افسران قشون، حق گرفتن پول يا جنس از مردم بين راه را ندارند و اگر اسب يكي از نظاميان وارد مزرعه يا باغ كشاورزي بشود، همان حيوان بايد به عنوان خسارت به صاحب زراعت داده شود و در صورتي كه كسي ظلمي به مظلومي كرد، به شديدترين وضع مجازات و كشته خواهد شد.
نظم و عدالت اين سفر در طول تاريخ قاجار يا حتي قبل از آن بي‌نظير بود.
هم مردم راضي بودند هم شاه جوان.
به هيمن خاطر در يكي از استراحتگاه‌هاي بين راه، شاه به ميرزا تقي‌خان لقب اميرنظام كشور (فرمانده كل ارتش) را داد.
اين سفر چهل روز طول كشيد.
در تهران افراد زيادي طمع‌كارانه انتظار رسيدن شاه را مي‌كشيدند و در واقع در انتظار پست و مقام خود بودند، مخصوصاً بالاترين مقام كه صدراعظمي يا همان نخست‌وزيري بود.

شاه به محض ورود به تهران، در تاريخ بيست‌ويكم ذيقعده‌ي سالا 1264 ه .ق بر تخت سلطنت نشست و همان شب خيال همه را آسوده كرد و به تنها فرد مورد اعتمادش، يعني ميرزاتقي‌خان، لقب «اتابك اعظم» داد و فرمان صدارت اعظمي او را صادر كرد: اميرنظام ما تمام امور ايران را به شما سپرديم و شما را مسئول هر خوب و بدي كه اتفاق افتاد مي‌دانيم و به عدالت و حسن رفتار شما با مردم كمال اعتماد و وثوق داريم و بجز شما به هيچ شخص ديگري چنين اعتقادي نداريم.
به همين جهت اين دستخط را نوشتيم.
ناصرالدين شاه آن چه داريم، آن چه نداريم تقي، آن محمدتقي كوچك، حالا اميري كبير بود.
از آن سال‌ها كه در باغ خانه‌ي قائم مقام مي‌دويد و آرامش كلاغ‌ها را برهم مي‌زد، از دوراني كه سيني سنگيني را بر سر مي‌نهاد تا غذاي بچه‌هاي اربابانش را ببرد و از آن نوكري استفاده مي‌برد تا قطره‌هايي از درياي دانش را بنوشد، از روزهايي كه بي‌كلاهي را تحمل كرده بود تا بي‌مغز نماند، نزديك بيست سال گذشته بود.
او به آن چه كه مي‌خواست رسيده بود، از خفت به عزت و خوب مي‌دانست كه اين عزت و اين مقام ماندني نيست و روزي آن را از دست خواهد داد.
آن بيت شعر سعدي را كه روي تنه‌ي درخت ذهنش كنده شده بود، به ياد آورد: درياب كنون كه نعمتت هست به دست كاين دولت و ملك مي‌رود دست به دست حالا سكان‌دار و ناخداي كشتي طوفان‌زده‌اي شده بود كه هر لحظه بيم غرق شدنش مي‌رفت.
شب سردي بود اولين شب صدارت.
آسمان صاف بود و هلال زرد ماه بر پهنه‌ي آن مي‌درخشيد.
از اطراف پايتخت، صداي پارس سگ‌ها به گوش مي‌رسيد.
امير از ايوان به اتاق آمد.
تنهاي تنها بود، همه را مرخص كرده بود تا با خودش خلوت كند، سخت احساس تنهايي مي‌كرد.
نه تنهايي لحظه‌اي بلكه تنهايي در زندگي و راهي كه پيش‌رو داشت.
قلبش سخت مي‌تپيد.
دلهره داشت.
ايستاد به نماز، طولاني‌ترين نمازي كه در عمرش خوانده بود.
كلمه‌ها را مي‌كشيد، مكث مي‌كرد و كم‌كم آرامشي را كه مثل خون در رگ‌هايش جاري مي‌شد، حس مي‌كرد.
موقع دعا بود.
- خداوندا ! تنهايم نگذار.
مادر خدا بيامرزم گفته بود از تو حركت از خدا بركت.
حركت كردم، بركت دارد.
باز مي‌خواهم حركت كنم، نه براي خودم كه براي اين ملت، پس انتظار بركت دارم.
پدرم راست مي‌گفت، مثل اين كه نوكري روي پيشاني من نوشته شده، ولي اين نوكري با آن نوكري فرق دارد.
تا حالا هرچه بوديم نوكر اين و آن بوديم و حالا نوكر مردم.
خدايا! رو سفيدم كن، سربلندم كن، ...
.
دعا طولاني شد.
ماه خودش را تا شاخه‌هاي خشك درخت‌هاي حياط پايين كشيده بود.
 امير از جا بلند شد، كاغذ و قلمي برداشت، كمي فكر كرد و زير نور شمع خيره شد به زردي كاغذ.
وسط كاغذ خطي كشيد وي ك طرف نوشت: آن چه داريم و طرف ديگر نوشت: آن چه نداريم.
آن چه داريم: دستگاهي فاسد، رشوه‌خوار، زورگو، دخالت‌هاي بي‌جاي روس و انگليس در امور كشور، هرج و مرج و جنگ‌هاي داخلي در اكثر نقاط مملكت، بدهي به كشورهاي خارجه، واردات اجناس بنجل و به درد نخور.
آن چه نداريم: خزانه‌ي پر از پول، ماليات درست واصولي، افراد لايق و عادل و دلسوز، امنيت جان و مال مردم و راه‌هاي مملكت، صنعت و تجارت پر رونق، كشاورزي و دامداري، استفاده‌ي درست از معدن‌ها، هنر و فرهنگ و كتابخانه و روزنامه، علوم جديد، مدرسه، دانشگاه و بيمارستان.
امير تا صبح نخوابيد و در حالي كه از وضع كشور افسوس مي‌خورد، براي اصلاح آن برنامه‌ريزي كرد.
رشوه‌ و حق‌الحساب ممنوع! اميركبير براي اجراي برنامه‌هاي خود به افرادي صادق و درست كار نياز داشت، افرادي كه منافع مردم را به رشوه و پول حرام ترجيح دهند.
افراد بدسابقه و فاسد را از كار بركنار كرد و براي بدكاران و فاسدان مجازات‌هاي سختي تعيين كرد.
با تلاش بسيار افرادي لايق را بر سر كار آورد.
وقتي شخصي به نام محمدرحيم خان نسقچي را حاكم شهر خوي كرد، از او خواست كه عادل باشد و در آبادي آن شهر بكوشد.
محمد رحيم خان به محض ورود به خوي، از نوكرانش پرسيد:‌ «سوغات خوي چيست؟
 گفتند: « ظروف مسي اين جا معروف است.» دستور داد چند صندوق آماده كردند و بعد به بازار مسگران رفت و تعداد زيادي ظرف مسي، مثل بشقاب و كاسه و ديس و جام و ترشي‌خوري و نمكدان و چيزهاي ديگر خريد و در صندوق‌ها جاي داد و به عنوان هديه براي امير فرستاد.
پس از چند روز، كاروان هدايا به خدمت امير رسيد.
امير از رئيس قافله پرسيد: « اين‌ها چيست و چه كسي فرستاده؟» رئيس قافله كه متوجه خشم و ناراحتي امير شده بود با لكنت زبان گفت: «قربان! من مأمورم و معذور.
اين‌ها را محمدرحيم خان، حاكم خوي هديه داده و گفته برگ سبزي است تحفه‌ي درويش!» امير از خشم لرزيد و مشت بر ديوار كوبيد و به رئيس قافله گفت: «تا تو صندوق‌ها را بار بزني، من نامه‌اي براي محمدرحيم خان مي‌نويسم.
نامه را مي‌گيري و فوراً با صندوق‌ها از همان راهي كه آمده‌اي برمي‌گردي.» بعد به اتاق كارش رفت و نامه‌اي نوشت: « اين همه ظرف مسي را از چه پولي تهيه كرده‌اي؟ من كه تو را حاكم خوي كرده‌ام و گرفتن ماليات‌ها را به تو واگذار كرده‌ام و نحوه‌ي تقسيم آن را مشخص نموده‌ام كه چه قدر سهم پادشاه است، چه قدر از آن دولت و چه‌قدر مخارج شهري است كه حاكم آن شده‌اي.
آن چه را كه اختصاص به شاهنشاه دارد، بدون هيچ كمبودي بايد به خزانه بدهي.
اگر از سهم دولت اين‌ها را خريده‌اي كه من هيچ‌گاه ظرف مسي نخواسته‌ام.
اگر از سهم خودت خريده‌اي، من سهم تو را به قدري نداده‌ام كه بتواني اين همه ظرف تهيه كني، آن هم در شروع كار! اگر هدف تو از اين تحفه‌ها دادن رشوه و بستن دهان من براي ظلم به مردم است، سخت در اشتباه بوده‌اي.» تلاش براي پركردن خزانه‌ي كشور اميركبير براي اجراي اصلاحات خود نيازمند پول بود، در حالي كه بودجه‌ي كشور به صفر رسيده و مدت‌ها بود كه ماليات‌ها دريافت نشده و يا به طور ناقص دريافت شده بود.
امير، براي گرفتن ماليات عقب افتاده‌ي بلوچستان، افسري را همراه با نامه‌اي به كرمان فرستاد.
در آن نامه از استاندار كرمان خواسته بود كه هرچه سريع‌تر ماليات بلوچستان را بگيرد و به آن افسر بدهد كه به تهران بياورد.
اين اولين مأموريت افسر بود.
دلش مي‌خواست كارش را بي‌عيب و خوب انجام دهد كه مورد توجه اميركبير قرار بگيرد، اما وقتي به كرمان رسيد، استاندار و اطرافيانش او را تحويل نگرفتند.
افسر جوان پس از سه روز معطلي موفق شد با استاندار ملاقات كند و نامه‌ي امير را به او بدهد.
استاندار كرمان نامه‌ي امير را كه خواند قاه‌قاه خنديد و سر و دست تكان داد و نامه را به كناري انداخت و گفت: « امير فكر مي‌كند به همين سادگي و با دست خالي مي‌تواند از سردار سعيد بلوچ ماليات بگيرد؟ مگر امير نمي‌داند كه سردار سعيد آدمي بي‌رحم و خشن است كه دويست نفر آدم مسلح دارد و بدون توپ و تفنگ نمي‌شود از او ماليات گرفت.» بعد، كاغذي و قلامي برداشت و غيرممكن بودن اين كار را در نامه نوشت، نامه را مهر كرد و به افسر داد.
افسر كه مي‌دانست اميركبير از اين جواب ناراحت مي‌شود گفت: «اين نامه كه نشد پول.
اميركبير ماليات خواسته نه نامه.» استاندار با انبري تكه‌هاي زغال داخل منقل را جا به جا كرد و گفت: « همين است كه مي‌بيني، من غير از اين نامه نمي‌توانم كاري بكنم.» افسر با ناراحتي لب‌هايش را به هم فشرد و گفت: « اين كه نشد جواب.
مگر من دست خالي مي‌توانم برگردم؟» استاندار كه سماجت و اصرار او را مي‌ديد، مسخره‌اش كرد و با لحني جدي گفت: «كاري ندارد، تو خودت آدم دليري هستي و به تنهايي صد نفر را حريفي! شخصاً به بلوچستان برو و ماليات دولت را بگير.» افسر گفت: «آخر چه طور؟» استاندار به شوخي‌اش ادامه داد و گفت: « اين روزها اسم اميركبير را روي سنگ اگر بگذاري آب مي‌شود.
برو بلوچستان سراغ سردار سعيد را بگير.
او را زير چادري خواهي يافت، بالاي مجلس نشسته.
غرش‌كنان به طرفش برو، با يك دست ريشش را بگير و با دست ديگر بر فرق سرش بكوب و بگو كه از طرف اميركبير آمده‌ام و مأمورم كه همين حالا ماليات چندين ساله را نقدي بگيرم و برگردم.» افسر سرش را پايين انداخت و به حرف‌هاي مرد فكر كرد.
استاندار دود را از پرده‌هاي درشت بيني‌اش بيرون داد.
بعد چشمانش را خمار كرد و گفت: «بله سركار سروان! با چنين كاري مي‌تواني ماليات چندين ساله را از سردار سعيد بلوچ بگيري.» افسر ساده‌دل، فريب حرف‌هاي تمسخرآميز استاندار را خورد.
با شتاب شتري كرايه كرد و تنهايي به سوي بلوچستان راه افتاد.
بعد از چند روز راه‌پيمايي در كوير، سردار سعيد را پيدا كرد و همان‌طور كه استاندار گفته بود، سر زده به چادرش رفت، ريشش را محكم گرفت وبا صداي بلندي گفت كه از طرف اميركبير آمده تا ماليات عقب افتاده را نقدي بگيرد و فوري برگردد.
سردار سعيد سرجا خشكش زد.
افراد مسلحي كه در چادر بودند، به طرفش هجوم بردند و خواستند او را بكشند كه سردار سعيد اجازه نداد.
او كه از اميركبير و قاطعيت و عدالت او چيزهاي زيادي شنيده بود و از جسارت و شجاعت سروان هم تعجب كرده بود، فكر كرد بهترين كار اين است كه تسليم خواسته‌ي او شود، اين بود كه دستور داد حساب و كتاب كنند و پول‌هاي عقب افتاده را تحويل او بدهند.
بعد از آماده شدن كيسه‌هاي پول، افسر به سردار سعيد گفت: «سعيد خان! مي‌بيني كه تنهايي به اين مأموريت آمده‌ام و در بيابان با اين همه پول امنيت ندارم.
چند نفر را تا كرمان همراهم بفرست.» سردار سعيد، دستور داد پول‌ها را بار شترها كنند و چند مرد تفنگدار را همراه افسر فرستاد.
هنگام خداحافظي، افسر را كناري كشيد و پانصد تومان كف دستش گذاشت و گفت:«اين هم پاداش شجاعت شما.» افسر پول را نگرفت و چون سردار سعيد اصرار كرد، پانصد تومان را روي بقيه‌ي پول‌ها گذاشت.
استاندار كرمان در حمام بود كه شنيد افسر با چند شتر كه بارشان كيسه‌هاي پول است به كرمان رسيده و مي‌خواهد به تهران برگردد.
استاندار كه از اين خبر تعجب كرده بود، سراسيمه شد و دستور داد كه افسر را در حمام به ديدارش ببرند! افسر كه براي برگشتن به تهران عجله داشت، فوري به حمام رفت تا ببيند استاندار چه حرفي براي گفتن دارد.
استاندار روي سكويي نشسته بود و دلاكي او را مشت‌ومال مي‌داد.
افسر كه وارد شد، استاندار از او خواهش كرد نامه‌اي را كه براي اميركبير نوشته بود، پس بدهد تا نامه‌ي ديگري بنويسد.
افسر كه او را خوب شناخته بود قبول نكرد.
استاندار موذيانه به او پيشنهاد كرد كه پنج هزار تومان بگيرد و نامه را پس بدهد.
افسر باز هم زير بار نرفت و در حالي كه از حمام بيرون مي‌آمد، گفت: «خودت را براي مجازاتي سخت آماده كن.
شايد اين آخرين حمام شما باشد.» افسر به تهران بازگشت و پيش از هركاري به خانه‌ي اميركبير رفت، اما قبل از اين كه دهان باز كند و ماجراهايي كه برايش اتفاق افتاده بود تعريف كند، اميركبير كه در سراسر كشور مأمور مخفي داشت و از همه جا باخبر بود، گفت: «مأمور درست كار من! از لياقت و تدبير تو متشكرم.
ايران به مأموراني همچون تو افتخار مي‌كند.
كاش همه مثل تو امين و صادق بودند.
به هر حال، آن مبلغ پانصد تومان را كه انعام گرفته‌اي و برنداشته‌اي متعلق به توست و آن پنج هزار تومان را كه استاندار كرمان به تو وعده كرده بود و تو قبول نكردي من او را جريمه مي‌كنم و به تو پاداش مي‌دهم.» كار ديگري كه اميركبير براي پرشدن خزانه‌ي كشور انجام داد، كم‌كردن حقوق شاه و درباريان بود.
گذشته از اين، حقوق وعده‌اي درباري را كه كاري جز چاپلوسي مفت‌خوري نداشتند، براي هميشه قطع كردو اين كار براي امير دشمنان زيادي تراشيد، دشمناني كه از هر فرصتي براي بدگويي و توطئه‌چيني عليه او استفاده مي‌كردند.
مگر خودمان چلاقيم؟ اميركبير مي‌گفت: «تا كي بايد خارجي‌ها توليد كنند وما مصرف كنيم؟ تا كي بايد جنس وارد كنيم و به جايش سكه‌هاي طلا بدهيم؟» به او مي گفتند: «آخر ما نه كارخانه داريم و نه استادكار ماهر.» مي‌گفت: «مگر چلاقيم؟ هم كارخانه مي‌سازيم، هم استادكار ماهر تربيت مي‌كنيم.
با اين كار، هم براي مردم خودمان شغل ايجاد مي‌كنيم و هم زير بار خارجي‌ها نمي‌رويم.» با اين طرز فكر، چند نفر از استادكاران باهوش و با استعداد ايراني را به خرج دولت به روسيه فرستادند تا رشته‌هاي مختلف صنعت را بياموزند و از طرفي چند كارشناس اروپايي را استخدام كرد و به ايران آورد تا در رشته‌هاي مختلف كار كنند و به ايراني‌ها آموزش بدهند.
به دستور امير، دو كارخانه‌ي قند و شكرسازي در خوزستان و مازندران ساخته شد و حتي كشاورزان نيشكر و چغندرقند را از پرداخت ماليات معاف كرد.
در ادامه‌ي اين اقدامات اساسي، كارخانه‌هاي نخ‌ريسي، حريربافي، پارچه‌بافي، كالسكه سازي، كاغذسازي، بلور و چيني‌سازي راه‌اندازي شد.
اين اقدامات در نوع خود انقلابي در صنعت كشور به شمار مي‌آمد.
صنايع كوچك هم مورد توجه او بود و سعي مي‌كرد از آن‌ها حمايت كند.
در يكي از شماره‌هاي روزنامه وقايع‌اتفاقيه نوشته شده كه قبل از صدارت اميركبير، سردوشي نظاميان را از اتريش وارد مي‌كردند.
روزي يك سردوشي قشنگ و جالب كه به دست خانمي به نام خورشيد دوخته شده بود، به نظر امير رسيد.
آن را پسنديد و زن را خيلي تشويق كرد و دستور داد كه امتياز تهيه‌ي سردوشي را براي مدت پنج سال به او واگذار كنند و برايش كارگاه و ابزار كار تهيه كرده و شاگرداني در اختيارش بگذارند.
امير، سر از كتاب برداشت، به پشتي مخمل تكيه زد و يك بار ديگر سماور را نگاه كرد.
سه روز بود كه سماور گوشه‌ي اتاق كارش مثل مهماني غريب، آرام و بي‌صدا نشسته بود.
سماور را يكي از تاجران روسي به عنوان سوغات برايش آورده بود.
قبلاً در خانه اعيان و اشراف سماورهايي ديده بود، سماورهايي كه همه ساخت روسيه بودند، سماورهايي كه روز به روز زيادتر مي‌شدند.
فكري مثل برق از سرش گذشت.
قلم برداشت و نامه‌اي به حاكم اصفهان نوشت.
مأموراني كه از طرف حاكم اصفهان به بازار آمده بودند، همه‌ي دواتگران را وسط بازار جمع كردند.
يكي ازمأموراني كه صداي بلندتري داشت، گفت: «از بين شماها چه كسي استادتر است؟» و لوله‌اي در بين دواتگران پيچيد.
همه گفتند: «استاد حسن و استاد اكبر.» مأموران، استاد حسن و استاد اكبر را از بين جمعيت بيرون آوردند.
يكي از آن‌ها هيكل‌دار و تنومند بود و ديگري لاغر و بلند بالا.
مأموران گفتند: «با ما بياييد.» آن‌ها كه هول شده بودند، گفتند: « حاكم چه كارمان دارد؟ ما كه كاري نكرده‌ايم.» رئيس مأموران خنديد و گفت: «كار خير است، ناراحت نباشيد.» حاكم مردي بداخم و عبوس بود و گونه‌ي راستش دائم بالا مي‌پريد.
و با نگاهي خريدارانه استادها را وارسي كرد و با صدايي خشن گفت: «از بين شما دو تا، كدامتان در دواتگري ماهرتريد؟» هر دو استاد با متانت اسم آن يكي را آورد.
حاكم غريد: «من يك نفر را مي‌خواهم.
چرا تعارف مي‌كنيد؟» بالاخره از بين آن دو، مردي كه لاغر و بلند قد بود، يعني استاد اكبر انتخاب شد و استاد حسن را مرخص كردند.
حاكم در حالي كه گونه‌ي راستش مي‌پريد، گفت: «اتابك اعظم براي كار مهمي تو را به تهران خواسته است.
هرچه زودتر بايد راه بيفتي.» استاد اكبر كه جا خورده بود، گفت: «ولي من ...» حاكم پريد ميان حرفش:‌ «ولي واما ندارد.
خرج راهت هم با ماست.» استاد اكبر قبول كرد.
خرج راهش را گرفت و به خانه رفت.
با زن و بچه‌هايش خداحافظي كرد و به طرف تهران راه افتاد.
استاد كه در مورد لياقت و عدالت اميركبير چيرهاي زيادي شنيده بود، براي ديدارش لحظه شماري مي‌كرد، اما در اين فكر بود كه امير با او چه كاري دارد.
پس از مدتي، وقتي به دروازه‌ي تهران رسيد، مأموران امير را ديد كه منتظرش بودند.
آن‌ها، استاد را بي‌درنگ به حضور امير بردند.
ميرزا تقي‌خان با او به گرمي سلام و احوال‌پرسي كرد و بي‌مقدمه رفت سر اصل مطلب و گفت: «غرض از مزاحمت، انجام كاري مهم بود.» بعد سماور را از گوشه‌ي اتاق برداشت و به او نشان داد و پرسيد: «مي‌تواني مثل اين نمونه، بسازي؟» استاد اكبر كه تا آن موقع سماور نديده بود، گفت: «اين چيه؟» - به اين مي‌گويند سماور.
سوغات ممالك روسيه است.
- كارش چيست؟ امير سماور را بر زمين گذاشت و گفت: «كارش؟ جوش آوردن آب و دم كردن چاي.» استاد اكبر سماور را برداشت و از چند طرف با دقت به آن خيره شد.
آن‌گاه گفت: «بله، اگر وسايل كار موجود باشد، فردا يكي‌اش را مي‌سازم.» غروب روز بعد، استاد اكبر دو سماور جلوي امير گذاشت.
هر دوي آن‌ها مثل هم بودند و تشخيص اين كه كدام روسي است، كاري بسيار مشكل بود.
امير لبخندي شيرين زد و گفت:‌ «احسنت، آفرين! خيلي خوب ساخته‌اي.
چه قدر خرج برداشته؟» - تقريباً پانزده ريال.
امير فكري كرد و پرسيد: «حاضري فقط به اين كار مشغول شوي و تعداد زيادي از اين‌ها بسازي؟» - ولي من سرمايه‌ي اين كار را ندارم.
- اگر وسايل و محل كار را برايت فراهم كنيم چه طور؟ استاد اكبر سرش را تكان داد و گفت: «بله، حاضرم.» امير رو به منشي‌اش كرد و گفت: « براي اين مرد امتياز نامه‌اي بنويس كه فن سماورسازي به طور كلي و براي مدت شانزده سال در اختيارش باشد.
قيمت فروش هر سماور را بيست‌وپنج ريال تعيين كن.» بعد رو به مرد كردو گفت: «به اصفهان برگرد.
به حاكم اصفهان دستور مي‌دهم كه وسايل كارت را از هر جهت كه بخواهي فراهم سازد.» فرداي آن روز، استاد اكبر به اصفهان برگشت و به مركز حكومتي رفت.
همان حاكم بداخم و عصبي به او گفت: «فوراً دكان و چند شاگرد تهيه كن و هرچه خرجت مي‌شود بنويس تا از خزانه بدهم.» بعد صدايش را پايين آورد و گفت: «در ضمن اين را بدان كه اميرتان پايش روي پوست خربزه است.» استاد در حالي كه نگاهش به گونه‌ي ناآرام حاكم بود، پرسيد: «منظورت چيست؟» حاكم كه انگار از گفته‌اش پشيمان شده بود، گفت: «هيچي، هيچي.
برو به كار خودت برس.» استاد اكبر در حالي كه نگران بود، به بازار رفت و چند دكان را كه به صورت خرابه درآمده بود، از صاحبش اجاره كرد و آن‌ها را از داخل به يكديگر وصل كرد و كارگاهي بزرگ ساخت.
در يكي از دكان‌ها كوره‌اي بزرگ ساخت، در ديگري لوازم كار را گذاشت و در سومي سكويي بزرگ ساخت كه شاگردانش برآن بنشينند و كارشان را انجام بدهند.
پس از يك هفته و خرج كردن دويست تومان پول، كارگاه سماورسازي آماده شد.
چند شاگرد هم استخدام كرد و قرار شد از صبح شنبه كار سماورسازي را شروع كنند.
اما ...
صبح روز شنبه، هنوز بسم‌الله نگفته و كار را شروع نكرده بود كه دو مأمور از طرف حاكم سررسيدند و استاد اكبر را مثل دزدها دستگير كردند و پيش حاكم بردند.
استاد اكبر خيلي تعجب كرده بود، چهره‌ي عبوس و اخموي حاكم، خندان و پرنشاط شده بود! حاكم به طرفش رفت.
گوشش را پيچاند و با تمسخر گفت: «به‌به، استاد سماور ساز؟! صبح بخير.» استاداكبر دستش را گرفت و گفت: «چي شده؟ چرا همچين مي‌كني؟» حاكم قهقهه‌اي زد و گوش او را ول كرد و گفت: «بيچاره شدي، بدبخت! اميركبيرت، صغير شد.
از كار بركنار شد.
تو هم بايد همين امروز تا ظهر دويست توماني را كه از خزانه گرفته‌اي، پس بدهي.» انگار دنيا را بر سر استاداكبر بيچاره خراب كرده بودند.
فهميده دلشوره‌هايي كه داشته و زمزمه‌هايي كه شنيده، اشتباه نبوده است.
خواست چيزي بگويد و اعتراض بكند، ديد بي‌فايده است ودوران به دست حاكم و امثال او افتاده.
استاداكبر هرچه تلاش كرد نتوانست طلب دولت را تا ظهر آن روز تهيه كند.
يك ساعت از ظهر گذشته بود كه مأموران حكومت اصفهان‌دار و ندارش را حراج كردند و چون هنوز سي‌تومان ديگر بدهكار بود، او را وسط بازار آوردند و آن‌قدر چوب و شلاق زدند كه دل مردم به رحم آمد و بقيه بدهي‌اش را جمع كردند و به دولت دادند.
اما استاداكبر ديگر آن استاداكبر سابق نبود.
كمرش شكسته و چشم‌هايش نابينا شده بود.
 چند روز بعد، مردمي كه او را در حال گدايي ديدند، به حالش افسوس خوردند، هم به حال او و هم به حال مملكتي كه بهترين وزيرش قرباني شده بود.

ازدواج مصلحتي
چهارماه از پادشاهي ناصرالدين شاه و صدارت اميركبير گذشته بود.
امير دشمنان زيادي داشت.
عده‌اي از آن‌ها درباري و از نزديكان شاه بودند.
آنان مرتب در گوش شاه زمزمه مي‌كردند كه امير را از كار بركنار كند، زيرا نه‌تنها اشراف زاده نيست بلكه از خانداني پست و پسر يك آشپز و نوكر است و خيلي‌ها حاضر نيستند اوامر او را اطاعت كنند.
آن‌ها به شاه گوشزد مي‌كردند كه او را بركنار كند و فردي نجيب‌زاده را بر سر كار بنشاند.
اين حرف‌ها شاه را به فكر فرو برد، اما نه براي بر كناري امير (زيرا علاقة خاصي به او داشت) بلكه براي محكم كردن ريشه‌هاي وجود او.
شاه به امير پيشنهاد كرد كه براي جلوگيري از اين حرف‌ها، با خواهرش ازدواج كند.
ازدواج امير با خواهر شاه ازدواجي مصلحتي بود، چون نه امير با آن موافق بود و نه عزت الدوله، خواهر شاه، اما بعد‌ها اين ازدواج تبديل به عشقي پاك و ‌آسماني شد و خداوند دو دختر به آن‌ها هديه كرد.
امير كبير در قسمتي از نامه‌اش به شاه اين طور نوشته است: «از اول برخورد قبلة عالم معلوم است كه نمي‌خواستم در اين شهر صاحب خانه و عيال شوم بعد به حكم همايون و براي پيشرفت خدمت شما، اين عمل را اقدام كردم.»

عبور از خط قرمز


قبل از صدارت امير كبير، سفارتخانه كشورهاي روسيه و انگلستان از آزادي و امكانات نامحدودي برخوردار بودند.
امكاناتي كه حتي در كشور خودشان هم نصيبشان نمي‌شد.
حتي نوكران ايراني‌ آن‌ها هم امتيازاتي داشتند و كسي حق برخورد با آنها را نداشت، اما امير خط قرمزي را كه به دور آنها كشيده شده بود، شكست و كاري كرد كه همه در برابر قانون يكسان باشند.
خورشيد، همچون تنوري ميان آسمان مي‌سوخت.
هوا بسيار گرم بود.
مردم زيادي اطراف ميدان نقاره‌خانه جمع شده بودند.
از سمت ديگر ميدان، سربازها مردي را كه دست‌هايش از پشت به هم بسته شده بود، آوردند كنار توپ مرواريد.
يكي از تماشچيان از جواني كه جلويش ايستاده بود پرسيد :«اين يارو چي كاري كرده؟» جوان گفت: «چه طور نمي‌داني؟ طرف نوكر سفارت روسيه است.
ديشب مست كرده و عربده كشيده و دعوا راه انداخته .
حالا هم به دستور امير ، مي‌خواهند شلاقش بزنند.» پيرمرد گفت: «حقشه.دست ميرزا تقي خان درد نكنه ، به هيچ كدام باج نمي‌ده، نه به نوكر سفارت روس ، نه به پادشاه انگليس.
خدا حفظش كنه.
» و چون طاقت ديدن اين صحنه را نداشت، از آن‌جا دور شد خبر دستگيري و شلاق خوردن نوكر سفارت روس مثل برق به جناب سفير رسيد.
او فوراً نامه‌اي نوشت و به پيك داد تا به امير برساند.
امير براي اجراي حكم به محل رفته بود.
كناري نشسته بود و ني قليان بر لب داشت و مي‌خواست دستور شروع مجازات را بدهد كه نامه‌رسان رسيد و نامه را به امير داد .
اميربا بي‌تفاوتي ، همان‌طور كه روي زمين نشسته بود، نامه را زير زانويش گذاشت و با اشاره‌ي دست فرمان اجراي حكم را داد.
با هر ضربه‌ي شلاق، محكوم فرياد مي‌‌كشيد مردم كه دل پُري از اين طور افراد داشتند خوشحالي مي‌كردند.
براي بار دوم قاصدي از سفارت روسيه آمد و نامه‌اي به امير داد گفت كه خيلي فوري است.
امير گفت: «مي‌دانم.» و بي‌آن كه نامه را باز كند، آن را زير زانويش گذاشت و به كشيدن قليان ادامه داد .
نوكر هم زير گرماي آفتاب با تني عرق كرده هم چنان شلاق مي‌خورد.
مجازات كه تمام شد، امير قليانش را كنار گذاشت و نامه‌ها را از زير زانويش برداشت و به وزير خارجه‌اش داد كه بخواند و جواب بدهد .
وزير همان‌جا نامه‌ها را باز كرد و خواند .
بعد به امير گفت : «درباره‌ي اين مجرم نوشته‌اند كه حق نداريم مجازاتش كنيم.» امير كه از همان ابتدا از متن نامه‌ها با خبر بود ، گفت : «غلط كردند .جواب بنويسيد كه چون غلام در حال مستي هرزگي كرده، فعلاً كمي او را تنبيه كرديم و براي تنبيهات بيش‌تر او را مي‌فرستيم به سفارت كه شما هم او را ادب كنيد.بهتر است كه بعد از اين ، غلام‌هاي ناباب را به خدمت نگيريد، چون وجودشان در واقع توهيني به سفارتخانه ماست.»

 پادشاه خوبي باش براي ناصرالدين شاه هجده ساله، امير كبير نه تنها وزير و مدير بلكه پدري با تدبير بود .
اميركبير در دوره‌ي صدارت چهارساله‌اش، مرتب به وسيله نامه يا حضوري ، او را نصيحت مي كرد، در واقع شاه را تربيت مي‌كرد .
بدون شك هر وزير ديگري اگر جاي او بود، از جهل و ندانم‌كاري شاه سوء استفاده مي‌كرد.
امير هم از شاه استفاده مي‌كرد، اما به نفع ملت، نه به نفع شخص خودش.
او با اختياراتي كه داشت ، اصلاحات بزرگي انجام داد.
شاه جوان به يكي از زرگران شهر سفارش ساختن يك كمربند طلايي داده بود، كمربندي كه چشم همه را خيره كند.
كار ساخت آن كمربند به خاطر ظريف‌كاري‌هاي لازم، چند روز دير شد اتفاقاً روزي كه كمربند حاضر شد، امير با شاه ملاقات داشت.
آن دو در اتاقي كه به «اتاق خلوت» معروف بود ، مشغول صحبت درباره‌ي مسئله‌ي بسيار مهم بودند و زرگر پشت در انتظار مي‌كشيد.
يكي از نوكران كه علاقه و عجله‌ي شاه را درمورد كمربند مي‌دانست و مي‌خواست خود شيريني كند و انعامي بگيرد، كمي لنگه‌ي در را باز كرد و از دور كمربند را به شاه نشان داد .
همين كه چشم شاه به كمربند طلايي و نوكر و زرگر افتاد، صحبت امير را قطع كرد و از شوق دست‌هايش را به هم كوبيد و گفت: «زرگر باشي ! بيا ، بيا كه ديگر طاقتمان تمام شد.» زرگر كمربند را مثل مار طلايي به دست گرفت و پا به اتاق خلوت گذاشت و آن را دو دستي به شاه تقديم كرد.
شاه آن را گرفت و با چشم‌هايي از حدقه بيرون زده به آن خيره شد و گفت:«آفرين ! آفرين بر اين صنعت و خلقت.
شاهكار كرده‌اي! » امير ابرو در هم كيد و با عصبانيت گفت : « اين‌جا چه خبر است ؟» رنگ از روي زرگر پريد و از جاي خود بلند شد.
شاه گفت: « ناراحت نشو .مدت‌ها پيش به اين زرگر بدقول سفارش كمربند داده بودم .حالا تمام كرده و آورده .ببين قدر قشنگ ساخته !» امير فرصت نداد كه صحبت شاه تمام شود كمربند را از دستش گرفت و محكم بر سر زرگر كوبيد و گفت: «مگر نمي‌بيني شاه و صدراعظمش دارند درباره‌ي‌ امور مملكتي حرف مي‌زنند؟ چرا به اتاق خلوت آمده‌اي ؟ زود برو بيرون .» زرگر كمربند را برداشت و بيرون رفت .
 ناصرالدين شاه كه شادي كودكانه‌اش تبديل به حيرت و تعجب شده بود ، گفت: « چرا اين طور كردي ميرزا !» امير كه هنوز چهره‌اش از عصبانيت سرخ بود، زير لب صلواتي قرستاد و وقتي آرام شد، شاه را نصيحت كرد كه: «شاه مملكت نبايد اين قدر هوسباز و بي‌حوصله باشد و براي كمربندي كه همه‌‌ي ارزش آن دو ـ سه هزار تومان است، حرف صدراعظم خود را قطع كند.
مي‌گذاشتيد من كه مي‌رفتم كمربند را مي‌خواستيد و تا شب نگاهش مي‌كرديد.
از زرگر باشي فقط كمربند ساختن برمي‌آيد، ولي از حرف‌هاي من كه توانسته‌ام كارها را رونق بدهم و منظم كنم ، ميليون ها تومان به اين كشور فايده رسيده و خواهد رسيد.
ديگران كاشتند و ما خورديم در ايران امير كبير را با دارالفنون مي‌شناسند، در حالي كه دارالفنون تنها يكي از اقدام‌هاي مهم و ملي او بود .
امير‌كبير، هم غرور ملي داشت و هم انديشه‌‌ي بين‌المللي.
او با دو سفري كه در جواني به روسيه كرد و اخباري كه از پيشرفت علم و صنعت اروپاييان به دست آورد، به اين نتيجه رسيده بود كه اگر شرايط براي جوانان ايراني مهيا باشد، مي‌توانند پا به پاي كشورهاي ديگر رشد كنند و به دانش‌هاي جديد برسند و خودشان چرخ مملكت خودشان را بچرخانند.
در آن دوران ، هيچ مدرسه و دانشگاهي وجود نداشت.
مكتب‌خانه‌هايي بودند كه به طور محدود خواندن و نوشتن را به بچه‌ها ياد مي‌دادند.
امير طرح ساختن دارالفنون را با ناصرالدين شاه در ميان گذاشت.
شاه با اين طرح مخالف بود.
او مي‌ترسيد كه با مخالفت‌ بعضي از آدم‌هاي كهنه پرست رو به رو شود.
مي‌گفت:« ايراني نمي‌تواند مدرسه داشته باشد.
ما اگر آدم تحصيل‌ كرده مي‌خواهيم مي‌توانيم دانشجو به خارج بفرستيم.» اميركبير با دليل و منطق به شاه مي‌گفت: «به جاي اين كه دولت بيست نفر محصل به اروپا بفرستد، مي‌تواند با پول آن، هقت نفر  معلم اروپايي را استخدام كرده و دويست نفر شاگرد تربيت كند.
به مرور زمان، آن دويست شاگرد استاد شده و شاگردان ديگري را آموزش مي دهند.» بالاخره شاه قبول كرد و امير كبير دستور داد در جايي كه قبلاً سربازخانه بود، ساختمان دارالفنون را بسازند .
بعد فردي را براي استخدام معلم‌ها به اتريش فرستاد اين سفر پانزده ماه طول كشيد.
او وظيفه داشت يك استاد پزشكي جراحي، يك استاد هندسه و رياضي ، يك معدن شناس ، متخصص كار در معدن ، يك معلم داروسازي ، يك متخصص توپخانه، يك استاد پياده نظام و يك استاد سواره نظام را با حقوق سالي چهار هزار تومان به مدت شش سال استخدام كند و به ايران بياورد.
گروه معلمان هنگامي به ايران رسيد كه اميركبير از كار بركنار شده بود.
دكتر پُلاك ( يكي از استادان ) در كتاب خود مي‌نويسد: « ما در 24 نوامبر 1815 م وارد تهران شديم .
پذيرايي سردي از ما شد .
هيچ كس به استقبال ما نيامد.
اندكي بعد خبردار شديم كه در اين ميانه اوضاع تغيير يافته و چند روز قبل از ورود ما و در نتيجه‌ي توطئه‌هاي دربار ، مخصوصاً مادر شاه كه از دشمنان سرسخت اميركبير بود ، ميرزا تقي‌خان مغضوب و بر كنار گرديده است.» با اين حال ، دارالفنون در سال 1268 ه .ق كار خود را به طور موقت با استادان خارجي و ايراني شروع كرد و چند ماه بعد، به طور رسمي به كار خود ادامه داد.
دارالفنون باغي بود كه در آن نهال‌هاي علم و دانش كاشته شد.
آن نهال‌ها كم‌كم رشد كردند و ميوه دادند و شاخه‌هايشان به هر سو گسترش يافت ، تا حدي كه امروزه، دانش‌آموزان ايراني پشت نيمكت‌هاي مدرسه‌هاي خودشان، از ثمره آن باغ بهره مي‌برد.

روزنامه، كليد آگهي


شاه تيله‌اي در دست داشت، بالا گرفت از پشت آن به نور شكسته چلچراغ نگاه كرد و گفت: « فايده‌ي اين كار چيست؟» امير كه با كاغذهاي توي دستش ، خودش را باد مي‌زد، «فايده‌ي كدام كار، تيله‌بازي شما يا روزنامه چاپ كردن من ؟» ناصرالدين شاه خنديد، خنده‌اي پر صدا و طولاني .
بعد تيله‌ها را چند بار به هوا انداخت و گرفت و گفت : الحق كه امير مايي ! نه از ما مي ترسي نه از تيغ جلاد .
هر جا برسد سوزن طعنه و كنا‌يه‌ات را به پهلوي ما فرو مي‌كني .
از طرفي ديگر ، خودت مي‌بري و خودت مي‌دوزي ، بعد نظر ما را جويا مي‌شوي! » امير گفت:« قصد من جسارت نبود حضرت همايون! هنوز هم كاري صورت نگرفته .
اگر موافق نباشيد، حتي فكرش را هم نمي‌كنيم.
من فكر مي‌كردم پادشاه فهميده‌‌اي مثل شما، ملتي فهميده مي‌خواهد !» شاه تيله رنگي‌اش را در درون جايش گذاشت و تكه‌اي از هندوانه سرخي را كه جلويش بود،
به دهان برد، اما قبل از خوردن گفت: «تو خودت بارها گفته‌اي اين ملت گرسنه است، بي‌سواد است، نه فرهنگ دارد، نه هنر، نه صنعت، نه تجارت.
حالا اين ملت گرسنه بي‌سواد و بي‌هنر ، روزنامه مي‌خواهد چه كند ؟ اين اداها و اصول‌ها مال ملل اروپايي است كه از بس شكمشان سير است ، نمي‌دانند چه طور خودشان را سرگرم كنند.» امير عصباني بود.
آهي كشيد و خشمش را فرو خورد و گفت: «ولي قبله‌ي عالم مي‌دانند كه هر چه بلا و مصيبت داريم از جهل و بي‌سوادي است .
هر چه دود خرافه و شايعه است از آتش ناداني برمي‌خيزد.
چرا ملت‌هاي زورگوي روس و انگليس از باسواد شدن ملت‌هاي شرق مي‌ترسند؟ آن ها از اين ترس دارند كه مردم به دزدي‌ها و جنايت هاي آن‌ها پي ببرند و عليه‌شان قيام كنند.» شاه دست از هندوانه خوردن برداشت.
امير ادامه داد: «اين هندوانه‌اي كه شما نوش جان مي‌كنيد مال همين كشور است.
رعيت ايراني آن را كاشته و محصول آن را برداشته.
گندم را هم رعيت مي‌كارد و درو مي‌كند .
آيا رعيت كور و بي سواد بهتر كشاورزي مي‌كند يا رعيت با سواد و روشن بين ؟» شاه با پشت دست سبيلش را را پاك كرد و گفت: «حرف حسابت چيست ميرزا تقي خان !» امير كه مي‌دانست شاه را مثل موم نرم كرده است، گفت: «ممالك مترقي در كشورشان روزنامه دارند.
روزنامه باعث اعلام خبرهاي مهم و دادن آگاهي به عموم است.
سالها‌ قبل ميرزا صالح شيرازي اين كار را كرده بود و بعدها به دلايلي تعطيل شد.
حلال اگر شما اجازه بدهيد، تصميم دارم امر كنم هفته‌اي يك بار، روزنامه‌اي به چاپ رسد كه در آن اخبار ايران، اخبار خارجه، اطلاعات علمي، قيمت اجناس و اطلا‌عيه‌هاي دولتي چاپ شود.» شاه روي صندلي‌اش لميده و سر خود را به عقب تكيه داد.
سايه‌هاي خواب چشمانش را سنگين كرده بود.
چشم‌هايش را بست و گفت:« بسيار خب، موافقيم، ولي مي‌دانيم تو آخرش يا سر ما را بر باد مي‌دهي يا سر خود را.» و خنديد.
خنديد و خميازه‌ كشيد و از پس تيله‌ي رنگي، امير را نگاه كرد كه اجازه خروج مي‌خواست.
امير رفت و تصويرش شكسته و محو شد.
اولين شماره اين نشريه كه «وقايع اتفاقيه نام گرفت، روز جمعه پنجم ربيع الاول 1267 ه .ق منتشر شد.
در سر مقاله اين شماره، هدف از چاپ روزنامه، انتشار اطلاع و آگاهي و دانايي و بينايي ذكر شده است.
اين نشريه به صور هفته‌نامه و به شيوه چاپ سنگي منتشر مي‌شد و قيمت آن ده شاهي ( نيم ريال) بود.
پُل‌ها شكسته مي‌شوند.
بعد از گذشت تقريباً چهار سال صدارت، اوضاع كشور و مردم روز به روز بهتر مي‌شد.
مردم امير را دوست داشتند و اين علاقه با گذشت زمان بيش‌تر و بيش‌ترمي‌شد.
امير دشمناني هم داشت.
اين دشمنان ، اندك اما قدرتمند بودند.
آن‌ها مثل موشي موذي ، آهسته و پنهاني پايه‌هاي ساختماني را كه امير با همت خود ساخته بود ، مي‌جويدند تا روزي خراب و نابودش كنند.
در جبهه دشمنان او، درباريان از كار بر كنار شده و يا كساني كه حقوقشان كم شده بود و ديگر جرئت رشوه‌گرفتن و دزدي نداشتند، ديده مي‌شد.
بزرگ‌ترين موش‌هاي موذي در اين گروه دو نفر بودند كه بيش‌تر از همه، پنهاني عليه او توطئه مي‌كردند، اولي مهد عليا ( مادر ناصرالدين شاه ) و دومي ميرزا آقاخان نوري.
هر دوي آن‌ها هم از طرف سفارتخانه‌هاي روس و انگليس حمايت مي‌شدند.
مهدعليا كه زني فاسد و كينه‌جو بود، هميشه پيش شاه از امير بدگويي مي‌كرد كه : « به يك نفر وزير نبايد اين همه اختيار و قدرت نا‌محدود داد.
» ميرزا آقا خان نوري هم به دنبال فرصت بود تا خودش به جاي اميركبير قدرت را در دست بگيرد.
اميركبير هم كه در همه جا خبرچين داشت، از توطئه‌هاي آن‌ها با خبر بود ،
اما زير چتر حمايت‌هاي ناصرالدين شاه به كارهاي اصلاحي خود ادامه مي‌داد و مي‌دانست تا وقتي كه شاه به او اعتماد دارد، نبايد از چيزي ترسيد.
دشمنان كه يك لحظه از ضربه زدن به او غافل نبودند ، بهتر ديدند كه ضربه‌ي خود را از همان نقطه‌اي وارد كنند كه امير از آنجا حمايت مي‌شد، ناصرالدين شاه .
آن‌ها پل دوستي و اعتماد را بين شاه و امير شكستند .
به شاه گفتند: «اميركبير خيال دارد برادر ناتني شما، يعني عباس ميرزا را به جاي شما بر تخت سلطنت بنشاند.» اين گفته و چند دروغ يگر ، باعث شك شاه به امير شد.
كم‌كم رابطه شاه با مادرش گرم و گرم تر و با امير سرد و سردتر شد.
حالا ديگر كم‌تر او را به حضور مي‌پذيرفت و خودش بيشتر در امور كشورداري دخالت مي كرد .
او نظرهاي امير را رد مي كرد و حتي بدون مشورت با او دستورهايي مي‌داد.
امير كبير كه به شدت نگران سردي رابطه‌اش با شاه و مسائل بعدي آن شده بود، نامه‌اي به ناصرالدين شاه نوشت كه در آن ، ضمن عذرخواهي، نوشته بود نسبت به شغل وزارت بي‌تفاوت است و اين مقام به جز خون دل خوردن و مرگ زودرس هيچ فايده‌اي برايش نداشته است.
سرانجام، روز نوزدهم محرم 1268 ه .ق ناصرالدين شاه تسليم توطئه‌هاي مادر و درباريان خود شد و حكم بركناري و پايان صدارت امير را نوشت: «چون صدارت عظمي و وزارت كبري زحمت زياد دارد و تحمل اين مشقت بر شما دشوار است، شما را از آن كار معاف كرديم.
بايد با كمال اطمينان مشغول امارت نظام باشيد و يك قبضه شمشير و يك قطعه نشان كه علامت رياست كل عساكر است فرستاديم.
به آن كار اقدام نماييد تا امر محاسبه و ساير امور را به ديگر چاكران كه قابل باشند واگذاريم.» با اين نامه، امير از صدارت بركنار و به عنوان اميرنظام معرفي شد.
امير از ديدن اين حكم خيلي غصه‌دار شد.
با خود فكر كرد: «بالاخره دشمنان كار خودشان را كردند» و چون مي‌دانست آن‌ها دست‌بردار نيستند، چند نامه به شاه نوشت و درخواست ملاقات حضوري كرد، اما شاه به هيچ عنوان حاضر به ديدار او نمي‌شد.
عزت‌الدوله (همسر امير و خواهرشاه) هم از اين موضوع خيلي ناراحت شد.
يك روز صبح پيش برادرش رفت و به دست و پاي او افتاد و خواهش و تمنا كرد كه با امير ديدار كند و گفت كه امير حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد.
دل شاه با ديدن اشك‌هاي خواهرش نرم شد و به رحم آمد.
غروب بود و نور خورشيد پشت ديوارهاي بلند كاخ بي‌رنگ مي‌شد كه شاه و امير در برابر هم قرار گرفتند.
چشم‌هاي امير به رنگ غروب بود و شاه با لبخندي ساختگي سعي مي‌كرد به چشم‌هاي او نگاه نكند.
طاقت آن نگاه‌هاي سنگين و آتشين را نداشت.
امير را دوست داشت، اما در آن لحظه سعي مي‌كرد به اين عشق فكر نكند.
سعي داشت به دشمني و پل‌هاي شكسته‌ي بين خودشان فكر كند.
چند دقيقه در سكوت گذشت.
نه شاه جرئت حرف زدن داشت و نه امير قدرتش را.
شاه در دل به عزت‌الدوله به خاطر اصرار در پذيرش امير، بد و بيراه مي‌گفت.
بالاخره خودش سكوت را شكست و گفت: «اميرنظام اگر حرفي دارد بگويد كه ما خيلي كار داريم.» دردي در شانه‌هاي امير پيچيده بود كه تا آخرين مهره‌هاي كمرش كشيده مي‌شد.
تمام حرف‌هايي را كه براي گفتن آماده كرده بود، فراموش كرد.
مي‌خواست از ظلم زمان و حيله‌ي دشمنان بگويد كه چه طور تبر برداشته و مي‌خواهند درخت دوستي آن دو را قطع كنند.
 مي‌خواست از تبريز چهار سال پيش بگويد كه خبر مرگ محمدشاه رسيده بود و وليعهد جوان مي‌لرزيد و نمي‌دانست چه خاكي بايد بر سرش بريزد.
مي‌خواست از تدبير خودش و آوردن وليعهد به پايتخت و به حكومت رساندنش بگويد.
مي‌خواست از وضع آشفته و رو به مرگ كشور بگويد، از دزدي و رشوه‌خواري، و غارت مردم به دست حاكمان بي‌لياقت، از اصلاحاتي كه كرده بود و آرامشي كه حاكم شده بود و پيشرفت‌هاي كشور و ...
، اما با خود فكر كرد: «چه فايده! او ديگر آن شاه سابق نيست.» و جمله‌ي شاه را به خاطر آورد: «اميرنظام اگر حرفي دارد بگويد كه ما خيلي كار داريم.» تمام شد.
همه چيز تمام شده بود و امير بي‌آن كه چيزي گويد از باغ كاخ بيرون آمد و به خانه رفت.
خانه‌اي كه بايد خالي مي‌كرد تا صدراعظم جديد آن را تحويل بگيرد،
 ميرزاآقاخان نوري!

 وزير عاقل يا شاه عاقل؟!

 ميرزا آقاخان نوري، مردي بي‌فكر و زورگو بود.
چند روزي بود كه وزارت را به دست گرفته بود، اما روز به روز احساس ضعف بيش‌تري مي‌كرد.
او نتوانسته بود نظم و عظمت اميركبير را حفظ كند و ادامه بدهد.
مردم ناراضي بودند و شايعه شده بود كه ميرزاتقي‌خان دوباره سركار برمي‌گردد.
صحبت از بازگشت امير به قدرت، براي نوري و دوستانش خطرناك بود.
او به اين فكر مي‌كرد كه چه طور امير را از مركز دايره‌ي حكومت دور سازد و چگونه آثاري او را از صفحه‌ي روزگار پاك كند.
بنا به پيشنهاد او، ناصرالدين‌شاه اميركبير را حاكم كاشان كرد تا از جلوي چشم رقيبان دور باشد.
ميرزاتقي‌خان كه احساس كرده بود اين انتصاب توطئه‌اي براي از بين‌بردن اوست و از سابقه‌ي وزيركشي در خاندان قاجار خبر داشت- زيرا قائم‌مقام فراهاني به دستور محمدشاه كشته شده بود- و دلش نمي‌آمد آن چه را كه به سختي براي كشورش به دست آورده به آساني از دست بدهد، زير بار حكم جديد نرفت و هم‌چنان در تهران ماند.
دشمنان او ساكت ننشستند و به بهانه‌ي اين كه امير از دستور شاه سرپيچي كرده و نمي‌خواهد به كاشان برود، شاه را وادار كردند كه امير را به كاشان تبعيد كند.
چند روز بعد، ميرزاتقي خان و همسرش به همراه دو دختر كوچك و تنها پسرش، زير نظر دويست مأمور به طرف كاشان راه افتادند.
البته شاه با رفتن خواهرش مخالف بود، ولي عزت‌الدوله در برابر دستور او مقاومت كرد و گفت: «دوست دارم تا آخر عمر در كنار شوهرم باشم.» آن‌ها در يكي از كاروانسراهاي بين راه توقف كردند تا شب را استراحت كنند و صبح به راهشان ادامه بدهند.
بعضي از سربازها در حال استراحت بودند و بعضي مشغول دادن آب و علف به اسب‌ها.
امير در گوشه‌اي از حياط قدم مي‌زد كه يكي از دوستان قديمي خود را ديد.
او از مأموران مخصوص شاه در استان فارس بود.
 او از هر چيز خبر داشت و خطوط غم چهره‌اش را پريشان كرده بود.
بعد از احوال‌پرسي و تعارف‌هاي معمولي، از امير پرسيد: «با رفتن شما وضع مملكت چه طور مي‌شود؟» امير آهي كشيد و سرش را تكان داد و گفت:‌« خراب!» بعد دستش را محكم به پشت دست ديگرش كوبيد و ادامه داد: «اشتباه من اين بود كه خيال مي‌كردم مملكت وزير عاقل مي‌خواهد.
خير، مملكت پادشاه عاقل مي‌خواهد!»

 زندگي امير در باغ زيبا و پرگل فين مثل زندگي پرنده‌اي در قفسي طلايي بود.
امير و خانواده‌اشاجازه‌ي بيرون رفتن را نداشتند و هر لحظه انتظار اتفاق ناگواري را مي‌كشيدند.
عزت‌الدوله يك لحظه از شوهرش جدا نمي‌شد، در خواب و بيداري سايه به سايه‌ي او بود، حتي قبل از اين كه امير غذايي بخورد، خودش لقمه‌اي مي‌خورد از زهرآلود نبودن آن مطمئن شود.
بچه‌ها هم از ناراحتي پدر و مادرشان، ناراحت بودند و دل و دماغ بازي و شادي نداشتند.
در پايتخت همه جا صحبت از ناتواني ميرزا آقاخان نوري در اداره‌ي امور كشور و نارضايتي مردم بود.
هيچ بعيد نبود ناصرالدين‌شاه كه آدمي سست اراده بود و در اعماق قلبش هنوز علاقه به ميرزا تقي‌خان تپش‌هاي كوچكي داشت، او را دوباره به تهران دعوت كند.
مادر شاه و ميرزا آقاخان نوري و چند نفر ديگر كه دشمن سرسخت امير بودند، فكر كشتن امير را در سر شاه پرورش مي‌دادند.
بالاخره بعد از چهل روز كه از تبعيد امير مي‌گذشت، شاه در حال مستي فرمان قتل او را صادر كرد و سواران مرگ به سوي كاشان شتافتند.

سفر به جاودانگي


حاج عليخان، پيشخدمت مخصوص دربار را مأمور كشتن امير كردند.
او نامه‌اي از ناصرالدين شاه گرفت كه حتي خودش سواد خواندن يك كلمه از آن را نداشت: «چاكر آستان ملائك پاسبان، فدوي خاص دولت ابد مدت، حاج عليخان پيشخدمت خاصه، فراشباشي دربار سپهر اقتدار، مأمور است كه به فين كاشان رفته و ميرزاتقي‌خان فراهاني را راحت نمايد و در انجام اين مأموريت بين الا قران مفتخر به مراحم خسرواني مستظهر بوده باشد.» حاج عليخان همان شب همراه با چهار سوار، به سوي كاشان راه افتاد.او وظيفه داشت هر چه زودتر كار را تمام كند.
حاج عليخان اصلاً نمي‌خواست به گذشته فكر كند، به روزي كه در دستگاه محمدشاه دست به دزدي زد و به همين خاطر تبعيد شده بود، به زماني كه شنيد محمدشاه مرده است و شبانه خودش را به تهران به خدمت امير رساند، به لحظه‌اي كه قول مي‌داد گذشته را جبران مي‌كند و ديگر دست به دزدي نمي‌زد و ان زمان كه اميركبير گناهان او را بخشيد و او را به نوكري دربار شاه گماشت.
حالا او فقط به فرمان شاه فكر مي‌كرد و قتل اميركبير! در باغ فين كاشان، اين شايعه زبان به زبان مي‌گشت كه: «شاه، امير را بخشيده و به زودي خلعت عفو از پايتخت مي‌رسد و امير با عزت و احترام به تهران بازمي‌گردد.» صبح كه شد امير هنوز سر نماز بود.
عزت‌الدوله بقچه‌اي كنارش گذاشت.
امير مشغول دعا بود، با چشماني كه از اشك سنگين شده بود و تاريكي هم نمي‌توانست آن را بپوشاند.
امير، چشم‌ها را پاك كرد و جانماز را تا زد.
دلش نمي‌خواست همسرش از گريه‌اش چيزي بفهمد، ولي او فهميده بود.
كنار پنجره، پرده را كنار زده بود و خيره شده بود به روشنايي شيري رنگ صبح و كلاغ‌هايي كه ميان درخت‌ها مي‌لوليدند.
صدايش كه مثل زمزمه‌ي آب بود گوش امير را شستشو داد:‌« همه چيز تمام مي‌شود، هم اين غريبي ما و هم اين گريه‌هاي پنهاني شما.
به حمام برويد و غبار اين روزهاي ناگوار را از تن پاك كنيد.»
امير بقچه‌ي گلدوزي شده را لمس كرد و با صدايي خش‌دار گفت:‌« تا اين چرخ گردون، اين گونه مي‌چرخد، اين بازي ادامه دارد.» عزت‌الدوله گفت: «اين صحبت‌ها را كنار بگذاريد.
به حمام برويد.
همين امروز و فرداست كه خلعت عفو از شاه برسد.» امير گفت: «گناهي نكرده‌ايم كه خلعت عفو بخواهم.
بخشنده‌ي اصلي خداست، من خلعت عفو او را مي‌خواهم.» عزت‌الدوله بر پشت دست كوبيد و گفت: «اين روزها چه‌قدر سخن از مرگ مي‌گوييد! شما لياقت زندگي داريد، نه مرگ.» امير، بقچه را به دست گرفت و از اتاق بيرون رفت.
بادي خشك و سرد مي‌وزيد و ميان لباسش مي‌پيچيد.
آرام به سوي حمام قدم برداشت.
كلاغ‌ها از سر راهش كنار رفتند و رفتنش را نگاه كردند.
امير به ياد دوره‌ي كودكي افتاد، آن زمان كه ميان باغ مي‌دويد و آرامش كلاغ‌ها را برهم مي‌زد.
هر موقع كلاغ‌ها را مي‌ديد به ياد اولين جرقه‌ي ذهنش براي آموختن مي‌افتاد و شعر استاد را به ياد مي‌آورد: «اين دولت و ملك مي‌رود دست به دست.» حمام آماده بود.
عزت‌الدوله سفارش كرده بود كسي را راه ندهند.
امير لباس‌ها را درآورد و پا به گرمخانه گذاشت و تن به آب خزينه سپرد.
بيرون آمد، نشست تا دلاك باشي بدنش را مشت مال بدهد و كيسه بكشد.
يكمرتبه صداي پا شنيد، صداي چكمه بر سنگفرش حمام.
از پس توده‌ي بخار، دو نفر را ديد كه به طرفش مي‌آمدند.
آن‌ها صورت‌هايشان را بسته بودند، فقط چشم‌هايشان پيدا بود.
امير، هم جلاد را شناخت و هم حاج عليخان را.
با خود فكر كرد: «حتماً بايد خبر مهمي آورده باشد كه در حمام به ديدارم آمده‌اند.» بعد به آرامي گفت:‌« چشممان روشن، حاج عليخان!» و دلش شور زد.
در رفتار حاج عليخان اثري از احترام نبود.
كاغذي در دست او ديد و پرسيد: « چه خبر فراشباشي مخصوص!» حاج عليخان لبخند زد.
لب‌هايش تا بناگوش كشيده شد و گفت: «خبرهاي بد، امير سابق! خبر مرگ.» و قهقهه‌ي بلندي سر داد.
صداي خنده‌اش ميان ستون‌ها و طاق‌هاي گنبدي حمام پيچيد.
امير خيره نگاهش كرد.
حاج عليخان ديگر از آن طرز نگاه نمي‌ترسيد.
فرمان شاه را به دست امير داد و گفت: «بيا، بخوان.
هرچه هست، اين جاست.» امير فرمان شاه را با دستان خيس و عرق كرده‌اش گرفت و خواند: «چاكر آستان ملايك پاسبان فدوي ...» از جايي، قطره‌هاي آب در كاسه‌اي مي‌چكيد و صدايش در فضا موج برمي‌داشت.
امير گفت: «اين حقيقت دارد؟» حاج عليخان نامه را از دستش قاپيد و گفت: «تلخ است، ولي حقيقت دارد.» امير نگاهي به قد كوتاه و صورت گرد او كرد و گفت: «آدم مهي شده‌اي؟! آفرين بر تو.
يادت مي‌آيد كجا بودي و در چه فلاكتي زندگي مي‌كردي؟»
 حاج عليخان كه نمي‌خواست به گذشته‌ها فكر كند، گفت: «گذشته‌ها گذشته.
من مأمورم و معذور.» امير گفت: «مي‌خواهم نامه‌اي براي شاه بنويسم.» حاج عليخان گفت: «اجازه ندارم اجازه بدهم.» امير به عزت‌الدوله فكر كرد، كاش مي‌توانست او را ببيند.
حالا ديگر صداي پاي نگهبان‌ها را بر پشت بام مي‌شنيد و سايه‌ي عبورشان را مي‌ديد.
مثل پلنگي در دام افتاده بود.
گفت: «پس بگذار همسرم بيايد و پيش از اجراي حكم براي آخرين بار ببينمش.» حاج عليخان گفت:‌« اجازه ندارم، من فقط حكم قتل شما را دارم و بس.» امير انگار با ديواري از سنگ خارا حرف مي‌زد: «پس به احترام نان و نمكي كه به تو داده‌ام، بگذار وصيت ‌نامه‌ام را بنويسم.» صداي حاج عليخان تيز و مثل جيغ شد كه:«مي‌خواستي ندهي.
حالا ديگر نان و نمك از كس ديگري مي‌گيرم.
نوكر كس ديگري هستم.
براي من تو مرده‌اي.» امير فهميد كه راهي ندارد جز تسليم شدن به تقدير.
از جا بلند شد.
غسل كرد و وسط گرمخانه نشست.
براي مردن آماده بود.
- همين قدر بدان كه اين پادشاه نادان، مملكت ايران را به لجن خواهد كشيد.
حاج عليخان در حالي كه با نوك سبيل باريكش بازي مي‌كرد، گفت: «به ما چه مربوط؟ صلاح مملكت خويش خسروان دانند.» امير گفت: «چه طور بايد مرا بكشيد؟» حاج عليخان به جلاد اشاره كرد و گفت:‌«اين حاضر است جان ناقابل تو را بگيرد.» امير نگاهي به صورت پوشيده‌ي جلاد و چشم‌هاي خون گرفته‌اش انداخت.
شمشير ميان دست‌هايش مي‌لرزيد.
دلش به حال او مي‌سوخت.
امير به عمل فصادي و خون گرفتن عادت داشت.
دلاك باشي را صدا كرد.
به نجوا چيزي به او گفت و چشم به زمين دوخت.
دلاك با شك و ترديد و در حالي كه مي‌لرزيد، شروع به كار كرد.
امير كف دست‌ها را بر زمين گرم حمام گذاشت و با نگاهي سنگين و آرام به فواره‌ي خون چشم دوخت.
سنگ‌هاي سفيد حمام از خون او سرخ مي‌شد.
امير سرش را پايين انداخت و زير لب زمزمه كرد: «اشهد ان لا اله الا الله ...» چند دقيقه به كندي گذشت و هيكل تنومند و سرخ امير، مثل برگي زرد و كم‌جان شده بود.
آخرين نفس‌ها را مي‌كشيد.
گلويش به خرخر افتاده بود.
آخرين نشانه‌هاي زندگي هم از دست مي‌رفت.
چهره‌ها يكي‌يكي جلوي چشمانش مي‌آمد، همسرش، مادرش، بچه‌هايش، پدرش، قائم‌مقام، استادش و آن شعر: «اين دولت و ملك مي‌رود دست به دست».
دستانش ديگر قدرت تحمل سنگيني هيكلش را نداشت.
آرنجش خم شد و صورتش به نزديكي كف حمام رسيد.

حاج عليخان به جلاد اشاره كرد.
جلاد بالاي سر امير ايستاد و لگدي محكم ميان كتف‌هاي زرد او زد.
امير نقش زمين شد.
بعد دستمالي را خيس كرد و آن را لوله كرد و فرو برد ميان دهان امير تا فرصت آخرين نفس‌ها را هم از او بگيرد.
پلك‌هاي امير روي هم آمد.
تمام شد.
ظرف وجود ميرزاتقي‌خان اميركبير از ميان زندگي خالي و از غبار مرگ پر شد.
جسمش مرد  تا نامش زنده بماند.

 

 

 

 

 

 

 

نوروز روز عشق ایرانی

 

روز عشق ایرانی

سپندارمذگان : در ایران باستان، از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندارمذگان" یا "اسفندارمذگان" نام داشته است. توضیح: "سپنته آرمئیتی" که چهارمین امشاسپند در دین زرتشت است، در پهلوی "سپندازمذ" گفته شده که به معنی فروتنی است. از طرفی چون این امشاسپند، سومین امشاسپند بانو ست و به دلیل مقام بزرگی که زن در کیش مهر دارد، این روز به نام و مخصوص زنان بوده است. جشنی که در این روز برگزار می‌شده به "سپندارمزگان" معروف است.

نام‌های دیگر آن "مردگیران"، "مژدگیران" می باشد. ابوریحان بیرونی می‌نویسد: "اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می‌رود." و در زمان ابوریحان این رسم وجود داشته است. در این روز مردان به جهت گرامی‌داشتِ مقام زن به آنها هدیه می‌دادند. این جشن تنها بخشش هدایا نبوده بلکه در این روزها زنان فرمانروایی می‌کردند و مردان از آنها اطاعت می‌کردند. به این دلیل به این روز مردگیران می‌گفتند که در این جشن زنها می‌توانستند با آزادی و اختیار خویش مرد زندگی خود را انتخاب کنند. هم‌چنین "سپندارمذ" در اوستا، "سپند آرمیتی" و در پهلوی، "سپندارمت" یا " سپندارمد" و در فارسی، "سپندارمذ" یا "اسفند"خوانده می‌شود که مرکب است از دو جزء "سپند" به معنی "ورجاوند" و "آرمیتی" که معنی اندیشه و فداکاری و بردباری و سازگاری و فروتنی می‌دهد. در پهلوی معنی این ترکیب را "خرد کامل" نوشته اند. در گاهان، غالبا جزء دوم آن ( آرمیتی ) به تنهایی آمده و یکی از فروزه‌های "مزدا اهوره" است. اما در اوستای نو، سپندارمذ نام یکی از امشاسپندان است که در گروه سه‌گانه امشاسپند بانوان – سپندار مذ، خرداد و امرداد – جای دارند و از نمادهای مادر خدایی اهوره‌مزدا به شمار می‌رود. این امشاسپند بانو در جهان مینوی نماد دوستداری و بردباری و فروتنی اهوره‌مزدا و در جهان استومند، نگهبان زمین و پاکی و باروری و سرسبزی آن است. او دختر اهوره‌مزدا است و ایزد بانوان آبان ( اردویسور آناهیتا ) و دین و از یاران و همکاران او هستند و "ترومیتی" – دیو ناخشنودی و خیره‌سری و یکی از بزرگان دیوان- دشمن اوست. در گاهان از "سپند آرمیتی" چون پرورش‌دهنده‌ی آفریدگان یاد می‌شود و از طریق اوست که مردم برکت می‌یابند. مزدا اهوره او را آفریده است تا رمه‌ها را مرغزارهای سرسبز ببخشد. در اوستای نو، او دارنده‌ی ده‌هزار داروی درمان‌بخش است. و نام او معمولا مترادف با زمین آمده است. دکتر بهار می‌نویسد: " در وندیداد آمده که بعضی آن را با زمین یکی دانسته اند. مولتن براین بر این گمان است که این نام در اصل "آراماتا" بوده است به معنی "مادر زمین". واژه‌ی "ساندارامت" در ارمنی ( به معنی اندرون زمین ) صورتی از "سپندارمذ" است. پنجمین روز ماه و دوازدهمین ماه سال به نام این امشاسپند بانو است که در فارسی اسفند گفته می‌شود. گل بیدمشک را نیز ویژه‌ی او دانسته اند.

 فلسفه‌ی بزرگ‌داشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌کردند و علاوه بر این‌که ماه‌ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به عنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پرمهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را به عنوان نماد عشق می‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه، مهر نام داشت و در ماه مهر، مهرگان لقب می‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه "سپندارمذ" یا "اسفندارمذ" نام داشت و در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌گرفتند.* سپندارمذگان جشن زمین و گرامی‌داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌کردند. ملت ایران از جمله ملت‌هایی است که زندگی‌اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت‌های گوناگون جشن می‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌گذرانده اند. این جشن‌ها نشان‌دهنده‌ی فرهنگ، نحوه‌ی زندگی، خلق و خوی، فلسفه‌ی حیات و کلا جهان‌بینی ایرانیان باستان است. از آن‌جایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم، شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.

روز شمار وقایع انقلاب اسلامی در یک نگاه کلی

روزشمار وقایع انقلاب اسلامی در یک نگاه کلی

10فروردین 1340 (پنج شنبه)

ـ وفات آیت‌الله العظمی حاج سید حسین بروجردی

آیت‌الله العظمی حاج سید حسین بروجردی با سی واسطه نسبت به حضرت امام حسن مجتبی (ع) مي‌رساندند. در سال 1253 ش در بروجرد متولد شده و در سن 18 سالگی برای تكمیل تحصیل به اصفهان رفت و پس از ده سال به نجف اشرف عزیمت نموده و به درس آیت‌الله خراسانی وارد گردید. ایشان پس از مراجعت و اقامت در بروجرد به قم مهاجرت كرده و به عنوان مرجع تقلید شیعیان جهان معرفی گردیدند و مدت 16 سال مرجعیت عامه را عهده‌دار بودند.

 

16 مهر 1340 (یك شنبه)

ـ تصویب قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی

رژیم پهلوی بعد از وفات آیت‌الله بروجردی زمینه را برای پاك كردن اسلام از متن فعالیت‌های مردم ایران مناسب دید و به این دلیل قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی را به تصویب دولت و مجلس وقت رساند و آن را در مطبوعات اعلام كرد. در این قانون قسم به قرآن و شرط مسلمان بودن برای نمایندگان مجلس حذف شده بود و همین باعث اعتراض علمای اسلام و مردم مسلمان گردید.

 

8 آذر 1341 (جمعه)

ـ لغو قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی

با اعتراض علمای اسلام از جمله آیت‌الله روح‌الله خمینی و آیت‌الله حائری و دیگر علما و حضور گسترده مردم در پشتیبانی از علمای اسلام پس از مكاتبات و تظاهرات و اعتراضات ، دولت خائن ا سدالله علم قانون فوق را ملغی اعلام كرد.

 

19 دی 1341 (چهارشنبه)

ـ اعلام انقلاب سفید

رژیم پهلوی و در رأس آن محمدرضا در جهت خواستهای استعمارگرانه امریكا و همچنین تغییر فكر مردم ایران دستورالعمل دیكته شده استكبار را كه در كشوهای دیگر به اجرا درآمده بود به عنوان انقلاب سفید به مردم ایران عرضه نمود و آن را به رفراندم گذاشت.

 

2بهمن 1341 (‌سه شنبه)

ـ تظاهرات مردم در تهران

با تحریم رفراندم از طرف امام خمینی بازار تهران تعطیل شد و مردم در اطراف بازار اجتماع كردند و گروهی به منزل آیت‌الله خوانساری و آیت‌آلله بهبهانی رفتند.

1 فروردین 1342 (پنج شنبه)

ـ اعلام عزای عمومی در عید نوروز

امام خمینی برا ی جوابگویی به اقدامات شاه و اطرافیانش عید نوروز سال 1342 را عزای عمومی اعلام كرد مردم مسلمان ایران با برافراشتن پارچه سیاه به ندای او لبیك گفتند و روحانیون از خطرات دولت برای اسلام صحبت كردند.

 

2 فروردین 1342 (جمعه)

ـ تهاجم رژیم پهلوی به مجلس سوگواری در مدرسه فیضیه

عصر این روز مراسم عزاداری در مدرسه فیضیه قم برپا بود كه سربازان مسلح و مأمورین امنیتی محل را محاصره نمودند و سپس گروهی از آنها با لباس مبدل به درون مدرسه رفتند و در میان سخنرانی یكی از گویندگان به او حمله كردند. سپس به طلاب مدرسه فیضیه حمله نمودند و آنها را از حجره‌هایشان به بیرون پرتا ب كردند و با به شهادت رساندن گروهی از آنان در تاریكی شب محل را ترك كردند.

 

13 خرداد 1342 (دوشنبه)

ـ دستگیری حضرت امام خمینی

بعد از سخنرانی تاریخی امام خمینی در عصر عاشورای 1342 ش كه در آن رژپم پهلوی و ایادی آن را محكوم نمود نیمه شب كامیونهایی از سربازان و مأموران امنیتی خانه ایشان را محاصره كرده و ایشان را بازداشت نموده و به تهران منتقل كردند، مأمورین حضرت امام خمینی را یك روز در باشگاه افسران و بعد در زندان قصر به مدت 19 روز و پس از آن در پادگان عشرت‌آباد محبوس ساختند.

 

15 خرداد 1342 (چهارشنبه)

ـ قیام ملت ایران در اعتراض به دستگیری امام خمینی

پس از اعلام خبر دستگیری امام خمینی ، مردم مسلمان قم جلوی خانه آیت‌الله گلپایگانی و صحن مطهر حضرت معصومه (س) تجمع نموده و پس از صدور بیانیه‌ای به تظاهرات پرداختند و با شعار یا مرگ یا خمینی از حرم بیرون آمدند ولی فاصله‌ای را طی نكرده كه با رگبار مسلسل مواجه شدند و درگیری بسیار شدیدی بین مردم و مأمورین به وجود آمد، مأمورین مردم را محاصره كرده و به تیراندازی پرداختند. در این هنگام حاج مصطفی خمینی پسر امام از مردم خواست به خانه‌هایشان بروند. در شهرهای دیگر هم درگیری بین مردم و مأمورین رژیم پهلوی باعث به شهادت رسیدن عده زیادی از مردم گشت و رژیم خون‌آشام پهلوی توانست با اعلام حكومت نظامی و ایجاد وحشت و كشتار وسیع انقلاب مردم را برای مدتی مهار نماید.

 

11 مرداد 1342 (جمعه)

ـ آزادی از زندان و بازداشت خانگی امام خمینی

پس از تظاهرات 15 خرداد رژیم كه از عواقب بازداشت امام خمینی هراس داشت ایشان را از زندان پادگان عشرت‌آباد به منزلی مربوط به ساواك در داودیه تهران منتقل نمودند و آنجا را تحت نظر كامل قرارداد ولی ساعتی بعد سیل جمعیت به سوی داودیه سرازیر شد. در این منزل بود كه روحانیون وقایع 15 خرداد را برای امام تشریح كردند و اطلاع مردم از قیام مردم ایشان را به سختی منقلب نمود تا آنجا كه فرمود: «تا ملت عمر دارد غمگین در مصیبت 15 خرداد است …. واقعه 15 خرداد پشت ما و هر مسلم غیرتمندی را مي‌شكند.»

 

17 فروردین 1343 (دوشنبه)

ـ آزادی امام خمینی از بازداشت خانگی

امام خمینی پس از 9 ماه بازداشت خانگی ساواك، آزاد گشته و روز 18 فروردین 1343 (سه‌شنبه) به منزل شخصی خود در قم مراجعت نمودند.

 

3 مرداد 1343 (شنبه)

ـ تصویب قانون كاپیتولاسیون

طبق این قانون، مأمورین سیاسی و مستشاران خارجی در ایران از تقعیب قانون و جزایی مصون هستند و در صورت ارتكاب جرم یا عمل خلاف قانون به كشورشان جهت بررسی یا محاكمه عودت داده خواهند شد. رژیم پهلوی از ترس عكس‌العمل مردم خبر تصویب این قانون را تا مدتی اعلام نكرد.

 

4 آبان 1343 (دوشنبه)

ـ پایداری امام خمینی در برابر كاپیتولاسیون

بعد از انتشار خبر تصویب قانون كاپیتولاسیون و پایمال كردن حقوق ملت ایران در برابر یك عده افراد خارجی، حضرت امام خمینی در این روز طی یك سخنرانی مشروح این قانون را برای مردم با عبارت ساده و قابل فهم عرضه مي‌نماید و مردم را به قیام برای كسب استقلال و حقوق خود فرا مي‌خوانند.

 

13 آبان 1343 (چهارشنبه)

ـ‌ تبعید حضرت امام خمینی به تركیه

پس از سخنرانی امام خمینی در رابطه با قانون كاپیتولاسیون و هراس حكومت از تكرار حماسه پانزده خرداد رژیم تصمیم بر تبعید ایشان مي‌گیرد و در شب 13 آبان خانه ایشان را با صدها كماندو و چترباز مسلح محاصره نموده و پس از دستگیری ایشان را به تهران منتقل مي‌نماید و مستقیما به فرودگاه مهرآباد مي‌برند و از آنجا با هواپیما به تركیه منتقل نمودند و ایشان را به محلی به نام بورسا تبعید كردند. رژیم برای جلوگیری از قیام مردم شهرهای مهم ایران را به اشغال قوای نظامی درآورد و به هیچ كس اجازه خروج از خانه را نمي‌دهد و بدین شكل رژیم توانست از خروش مردم در امان بماند.

 

1 بهمن 1343 (پنج شنبه)

ـ اعلام انقلابی حسنعلی منصور

حسنعلی منصور كه نخست وزیر شاه بود توسط برادران بخارایی و مرتضی نیك نژاد از هیأتهای مؤتلفه اسلامی اعدام گردید.

 

21 فروردین 1344 (شنبه)

حمله به محمدرضا پهلوی در كاخ مرمر توسط سرباز شهید رضا شمس‌آبادی

 

26 خرداد 1344 (چهارشنبه)

چهارتن از جانبازان هیأتهای مؤتلفه اسلامی (بخارایی ـ امانی ـ ‌هرندي‌ ـ‌ نیك نژاد) به دست رژیم پهلوی به شهادت رسیدند.

 

13 مهر 1344 (سه شنبه)

ـ تغییر محل تبعید امام خمینی به نجف اشرف

رژیم كه از حركت‌های انتقامی علیه خودش به واسطه تبعید حضرت امام وحشت داشت تصمیم گرفت به حالت تبعید امام خمینی پایان دهد بدون اینكه ایشان را به كشور بازگرداند. به همین دلیل با دولت عراق مذاكراتی به عمل آورد و موافقت این دولت را جلب نمود و امام خمینی و فرزندش حاج مصطفی را به عراق و شهر نجف اشرف انتقال داد.

 

17 دی 1346 (یك شنبه)

جهان پهلوان غلامرضا تختی به دست ساواك رژیم پهلوی به شهادت رسید.

 

20خرداد 1349 (چهارشنبه)

آیت‌الله محمدرضا سعیدی در زندان و شكنجه‌گاههای رژیم پهلوی به دلیل طرفداری از آیت‌الله خمینی توسط ساواك به شهادت رسید.

 

8 اردیبهشت 1350 (چهارشنبه)

كارگران كارخانه جهان چیت كرج كه برای احقاق حق خود قیام كرده بودند توسط ارتش قتل عام شدند.

7 دی 1353 (شنبه)

آیت‌الله حسین غفاری در زندان رژیم پهلوی به شهادت رسیدند .

 

29 خرداد 1356 (یك شنبه)

دكتر علی شریعتی در خارج از كشور به وسیله ساواك رژیم پهلوی به شهادت رسید.

 

15 خرداد 1356 (شنبه)

امیرعباس هویدا نخست وزیر 13 ساله رژیم پهلوی به دلیل فساد و عدم كارآیی دولتش استعفا نمود و جمشید آموزگار به عنوان نخست وزیر منصوب گردید.

 

1 آبان 1356 (یك شنبه)

ـ شهادت فرزند امام

حاج سیدمصطفی خمینی فرزند بزرگ امام خمینی در عراق به دست عوامل و مأمورین امنیتی ساواك رژیم پهلوی با همكاری رژیم بعث عراق به شهادت رسید.

 

17 دی 1356 (شنبه)

ـ مقاله روزنامه اطلاعات و توهین به امام خمینی

به مناسبت سالروز سیاه كشف حجاب مقاله‌ای تحت عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» به قلم احمد رشیدی مطلق به چاپ رسید كه در آن به روحانیت به ویژه آیت‌الله العظمی امام خمینی اهانت شده بود و نویسنده با وقاحت تمام ایشان را كه تمام وجودش در خدمت اسلام و مردم بود مستقیما مورد اهانت قرار داده بود.

 

18 دی 1356 (یك شنبه)

ـ عكس‌العمل مردم برابر مقاله اطلاعات

موجی از خشم و نفرت سرتاسر ایران را فرا گرفت ولی در قم بلافاصله نتایج آن ظاهر گشت مدارس علمیه، منابر و نماز جماعت تعطیل گردید. مردم به طرف منزل آیات عظام حركت كردند تا صدای اعتراض خود را وسعت بخشند. تعدادی از نسخ روزنامه اطلاعات پاره شد و تظاهرات اوج گرفت كه با حمله پلیس به زد و خورد تبدیل شد و پس از مدتی پایان گرفت.

 

19 دی 1356 (دوشنبه)

ـ قیام خونین مردم قم

طبق قرار طلاب همگی جلوی مدرسه علمیه خان و میدان آستانه جمع شدند و به سوی منزل علمای اسلام حركت كردند و تا ظهر این برنامه و حضور گسترده مردم ادامه داشت تا اینكه مأمورین جلوی مردم قرار گرفتند و به دستور ساواك آنها را به گلوله بستند و تعداد زیادی از مردم بي‌گناه را به خاطر حفظ احترام مرجع تقلیدشان كه خواسته آنها بود به شهادت رساندند.

 

29 بهمن 1356 (شنبه)

ـ قیام مردم تبریز

به مناسبت چهلم شهدای قم مردم تبریز به پا خاستند و حركت آغاز شده را تداوم بخشیدند در این روز در تبریز عزای عمومی اعلام شد و علمای تبریز مجلس ختم برگزار نمودند. پلیس اطراف مسجد را محاصره نمود و از ورود جمعیت ممانعت كرد و اجتماع مردم متراكم شد و پلیس برای ارعاب و متفرق نمودن شروع به تیراندازی هوایی كرد و مردم به مأمورین حمله نمودند و با شعار درود بر خمینی و مرگ بر شاه راه‌پیمایی بزرگی را آ‎غاز كردند و پلیس كه قدرت مقاومت را از دست داده بود از ارتش كمك خواست و تظاهرات مردم به خاك و خون كشیده شد.

 

10 فروردین 1357 (پنج شنبه)

ـ قیام مردم یزد

در روزهای نهم و دهم فروردین مردم یزد به تبعیت از رهبر انقلاب عید را تحریم كردند و برای بزرگداشت شهدای تبریز، خود را مهیا ساختند. در روز چهارشنبه 9 فروردین مردم بعد از مراسم به خیابان ریختند و با شعارهای درود بر خمینی و مرگ بر شاه به راه‌پیمایی پرداختند و روز پنج شنبه 10 فروردین به دعوت آیت‌الله صدوقی تعطیل عمومی اعلام گشت و مردم در مساجد گرد آمدند و بازگشت امام خمینی و آزادی زندانیان سیاسی و نابودی رژیم پهلوی را خواستار شدند و در خاتمه جلسه به خیابان آمدند اما با تمركز قوای پلیس و ارتش مواجه شدند. تیراندازی آغاز شد و گروهی به شهادت رسیدند و عده زیادی مجروح گردیدند.

 

25 اردیبهشت 1357 (دوشنبه)

در پی اوج‌گیری تظاهرات و درگیریهای مردم با عوامل رژیم پهلوی ‎‎، دولت آموزگار به مأمورین نظامی و انتظامی در برابر آشوبها دستور شدت عمل داد.

 

15 خرداد 1357 (دوشنبه)

به مناسبت سالگرد 15 خرداد در تهران و شهرستانها تعطیل و اعتصاب سراسری اعلام گردید.

 

 

30 تیر 1357 (جمعه)

ـ تولد منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج)

مردم ایران برای نشان دادن نفرت خویش از رژیم پهلوی مراسم چراغانی و جشن شادی در این روز خجسته را تحریم كردند.

 

31 تیر 1357 (شنبه)

حجت‌الاسلام شیخ احمد كافی خطیب مشهور در اثر تصادف كشته شد.

 

21 مرداد 1357 (شنبه)

درگیری خونین در اصفهان و اعلام حكومت نظامی در این شهر كه توسط فرماندار نظامی شهر به اجرا درآمد.

 

25 مرداد 1357 (چهارشنبه)

ـ اعلام حكومت نظامی توسط دولت آموزگار

دولت برای كنترل اوضاع در سطح كشور بخصوص در استانهایی كه افراد خارجی در آن حضور بیشتری دارند در چند شهر اعلام حكومت نظامی نمود.

 

28 مرداد 1357 (شنبه)

ـ فاجعه سینما ركس آبادان

رژیم پهلوی برای ارعاب و ایجاد وحشت در میان مردم دستور به آتش كشیدن سینما ركس آبادان را داد در حالی كه مردم بي‌خبر و بي‌گناه مشغول تماشای فیلم بودند. این فاجعه باعث مرگ 400 الی 60 انسان بي‌گناه گردید.

 

5 شهریور 1357 (یك شنبه)

ـ سقوط دولت جمشید آموزگار

در پی رسوایی فاجعه سینما ركس آبادان و عدم توفیق دولت آموزگار در سركوب مردم و ایجاد اصلاحات در جهت تحكیم رژیم پهلوي‌، آموزگار را از مقام خود استعفا داد.

ـ تشكیل دولت شریف امامی

در پی سقوط دولت آموزگار، شریف امامی استاد اعظم لژ فراماسونری در ایران مأمور تشكیل دولت گردید.

 

13 شهریور 1357 (دوشنبه)

ـ راه‌پیمایی عید فطر

نماز عید فطر با حضور میلیونها نفر از مردم با ایمان تهران برگزار شد و بعد از نماز عید مردم به راه‌پیمایی پرداختند و خواستار لغو حكومت شاهنشاهی شدند.

 

17 شهریور 1357 (جمعه)

ـ جمعه سیاه

پس از راه‌پیمایی عید فطر و عدم دخالت قوای انتظامی مردم امیدوار شدند كه قوای انتظامی به راه‌پیمایي‌های آرام كاری نخواهند داشت. جمعه 17 شهریور مردم صبح زود به حركت در آمدند. در همین هنگام دولت ساعت 6 صبح در تهران و 12 شهر بزرگ دیگر حكومت نظامی اعلام كرد و مردم كه از این امر اطلاع نداشتند دسته دسته به طرف محل تجمع كه میدان ژاله (شهدا) بود حركت كردند و در میدان با سربازان سر تا پا مسلح مواجه شدند. آنها مردم را محاصره نمودند و سپس شلیك كردند و به قصد كشتن آنها را هدف قرار دادند. در این فاجعه هزاران نفر در سراسر كشور و از جمله میدان شهدا (ژاله سابق) تهران به شهادت رسیدند.

 

25 شهریور 1357 (شنبه)

ـ زلزله طبس

زلزله در استان خراسان باعث ویرانی كامل شهر طبس و صدها روستای این استان گردید. در این فاجعه هزاران نفر در زیر آوار كشته دشند.

 

2 مهر 1357 (یك شنبه)

منزل امام خمینی در عراق توسط پلیس این كشور محاصره گردید .

 

3 مهر 1357 (دوشنبه)

حزب رستاخیز كه توسط رژیم پهلوی تأسیس شده بود منحل گردید.

 

10 مهر 1357 (دوشنبه)

ـ هجرت امام خمینی از عراق به كویت

با افزایش فشارها و جلوگیری دولت عراق از فعالیت‌های سیاسی حضرت امام خمینی ایشان تصمیم به خروج از این كشور گرفتند. به همین دلیل به طرف كویت حركت كردند. امام دولت كویت به ایشان مجوز ورود به كویت را ندادند.

 

13 مهر 1357 (پنج شنبه)

- هجرت امام خمینی از عراق به پاریس

در پی عدم ورود امام خمینی به كویت و جلوگیری دولت عراق از بازگشت ایشان به نجف اشرف، امام خمینی تصمیم مي‌‌‌‌‌‌گیرند برای ادامه مبارزه به فرانسه مهاجرت نمایند.

 

17 مهر 1357 (دوشنبه)

ـ تغییر مكان امام خمینی از پاریس به دهكده نوفل لوشاتو

ـ دولت فرانسه از فعالیت‌های سیاسی آیت‌الله خمینی جلوگیری مي‌نماید.

 

19 مهر 1357 (چهارشنبه)

اعتصاب كاركنان مطبوعات در سراسر كشور آ‎غاز گردید.

 

24 مهر 1357 (دوشنبه)

ـ رژیم پهلوی مسجد جامع كرمان را به آتش كشید.

ـ به مناسبت چهلم شهدای 17 شهریور عزای عمومی اعلام شد.

 

29 مهر 1357 (شنبه)

ـ اعتصاب كاركنان صنعت نفت

با اعتصاب همگانی كاركنان و كارمندان صنعت نفت پالایشگاههای سراسر كشور در خطر تعطیل شدن قرار گرفت.

 

8 آبان 1357 (دوشنبه)

آیت‌الله طالقانی از بند رژیم پهلوی آزاد شدند.

 

10 آبان 1357 (چهارشنبه)

ارتش كنترل تأسیسات نفتی كشور را در دست گرفت.

 

13 آبان 1357 (شنبه)

ـ تظاهرات دانش‌آموزان و دانشجویان در مقابل دانشگاه تهران به خاك و خون كشیده شد.

ـ آیت‌الله مفتح از زندان آزاد گردید.

 

15 آبان 1357 (دوشنبه)

ـ استعفا و سقوط كابینه شریف امامی در پی حوادث خونین 13 آبان اعلام گردید.

ـ تشكیل دولت نظامی به نخست وزیری ژنرال ازهاری اعلام گشت.

 

10 آذر 1357 (جمعه)

فریاد الله‌اكبر بر فراز بامها،‌ سراسر كشور را فرا گرفت.

 

11 دی 1357 (دوشنبه)

ـ روزهای خونین در مشهد مقدس

با اوج‌گیری تظاهرات مردم مشهد سربازان و مأمورین امنیتی در روزهای 9 ،‌ 10 و 11 دی ماه با حمله به حرم مطهر امام رضا (ع) و مردم در خیابانها و بیمارستانها عده زیادی را به شهادت رساندند و گروهی را مجروح نمودند.

 

16 دی 1357 (شنبه)

ـ دولت نظامی ازهاری سقوط كرد.

ـ‌ شاهپور بختیار از اعضای جبهه ملی ایران مأمور تشكیل كابینه از طرف محمدرضا پهلوی گردید و به سمت نخست وزیر منصوب شد.

 

23 دی 1357 (شنبه)

به دستور امام خمینی شورای انقلاب تشكیل گردید.

 

26 دی 1357 (سه شنبه)

ـ شاه رفت

ایران امروز غرق در نور و گل و شیرینی بود و مردم فرار محمدرضا پهلوی را جشن گرفتند. شاه كه برای فرار خود معالجعه بیماری را دست‌آویز قرار داده بود در حقیقت برای انجام كودتایی دیگر به سبك 28 مرداد 1332 آماده مي‌شد.

 

29 دی 1357 (جمعه)

اصول جمهوری اسلامی در راه‌پیمایی میلیونی مردم ایران اعلام گردید.

 

3 بهمن 1357 (سه شنبه)

شورای سلطنت كه برای حفظ رژیم سلطنتی در ایران تشكیل شده بود منحل گردید.

 

4 بهمن 1357 (چهارشنبه)

برای جلوگیری از حضور امام خمینی در بین مردم ایران ارتش فرودگاه مهرآباد را به اشغال درآورد.

 

5 بهمن 1357 (پنج شنبه)

دولت بختیار 3 روز فرودگاههای كشور را بست.

 

7 بهمن 1357 (شنبه)

ـ‌ تحصن روحانیون مبارز در دانشگاه تهران در اعتراض به بستن فرودگاهها آغاز شد.

ـ راه‌پیمایی میلیونی مردم در تهران به مناسبت 28 صفر برگزار گردید.

 

9 بهمن 1357 (دوشنبه)

ـ فرودگاه برای ورود امام خمینی بازگشایی شد

در پی اعتصابات و تظاهرات و راه‌پیمایی مردم كه خواستار بازگشایی فرودگاه مهرآباد بودند. دولت بختیار فرودگاه مهرآباد را از اشغال نظامی خارج كرد.

 

11 بهمن 1357 (چهارشنبه)

ـ مأمور ارتش در خیابانهای تهران

دولت برای ترساندن مردم و ایجاد حكومت وحشت با انجام رژه نظامیان در تهران و ترویج شایعه كودتا توسط ارتش دست به حیله دیگری برای انحراف مبارزات مردم ایران زد.

 

12 بهمن 1357 (پنج شنبه)

ـ ساعت 9 و 27 دقیقه و 30 ثانیه حضرت امام خمینی پس از پانزده سال تبعید پای بر خاك ایران گذاشتند.

ـ فرمانداری نظامی بر اثر فشار مردم راه‌پیمایی و تظاهرات را برای 3 روز آزاد اعلام كرد.

ـ‌ نظامیان مستقر در تلویزیون به طور ناگهانی پخش مراسم استقبال را قطع كردند.

 

17 بهمن 1357 (سه شنبه)

ـ ‌بر اساس پیشنهاد شورای انقلاب، حضرت امام خمینی دولت موقت را به مردم معرفی نمودند.

ـ دولت موقت به ریاست مهندس مهدی بازرگان تشكیل گردید.

 

19 بهمن 1357 (سه شنبه)

ـ‌ راه‌پیمایی مردم ایران در حمایت از دولت موقت انجام شد.

ـ‌ نیروی هوایی ارتش با حضرت امام خمینی بیعت كردند.

ـ‌ حضرت امام خمینی به زیارت حضرت عبدالعظیم (س) رفتند.

 

20 بهمن 1357 (جمعه)

ـ‌ طرفداران قانون اساسی با تجمع در استادیوم امجدیه (شهید شیرودي‌) دست به تظاهرات زدند.

ـ‌ ساعت 9 شب سربازان گارد شاه به پادگان نیروی هوایی در شرق تهران (خ دماوند) حمله نمودند.

ـ‌ مردم برا ی كمك به سربازان نیروی هوایی مسلح شدند.

 

21 بهمن 1357 (شنبه)

ـ دولت بختیار زمان حكومت نظامی را افزایش داده و حكومت نظامی را از ساعت 4 بعدازظهر اعلام نمود.

ـ حضرت امام خمینی دستور شكستن زمان حكومت نظامی و حضور مردم در خیابانها را صادر نمودند.

ـ‌ در تهران و شهرستانها بین سربازان گارد و مردم مسلح درگیریهای بسیار شدید رخ داد.

 

22 بهمن 1357 (دوشنبه)

ـ تهران صحنه جنگ خونین مسلحانه بین مردم و سربازان طرفدار رژیم پهلوی گردیده است.

ـ با تسلیم تمامی نیروهای نظامی و پیروزی مردم مسلمان ایران رژیم ستمشاهی پس از 57 سال ظلم و ستم متلاشی گردید

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می شود.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می شود.

yalda03.jpg


ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست. »
یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود.
در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین های بسیاری در آن برگزار می شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می شود خورشید از نو زاده می شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می کند و خرمی جهان را فرا می گیرد.

پیوند یلدا با میترائیسم

از آنچه که از منابع و متون کهن برمی آید، یلدا زاد روز ایزد مهر یا میترا است. ایزدی که در کیش میترائیسم پرستش می شد و این دین، یکی از تاثیر گذارترین مذاهبی بود که نخست در شرق و بعدها در غرب و در دین مسیحیت رد پای بسیاری از خود به جای گذاشت.
ریشه کلمه یلدا متعلق به زبان سریانی است و به معنای تولد یا میلاد است. در برخی منابع آمده است که پس از مسیحی شدن رومیان، سیصد سال پس از تولد عیسی مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسی پذیرفت، زیرا زمان دقیق تولد وی معلوم نبود. در واقع یلدا یک جشن آریایی است و پیروان میترائیسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند. وقتی میترائیسم از تمدن ایران باستان به سایر جهان منتقل شد در روم و بسیاری از کشورهای اروپایی روز 21 دسامبر به عنوان تولد میترا جشن گرفته می شد ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباه محاسباتی، این روز به 25 دسامبر انتقال یافت و از سوی مسیحیان به عنوان روز کریسمس جشن گرفته شد. از این روست که تا امروز بابا نوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می شود و درخت سرو و ستاره بالای آن هم یادگاری از کیش مهر است.

تنوع برگزاری یلدا

یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند. در برخی دیگر از نقاط ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گویی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. اما همه این ها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر جمع شوند و بلندترین شب سال را با شادی و صفا سحر کنند.
در سراسر ایران زمین، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد. در نقاط مختلف ایران، انواع تنقلات و خوراکی ها به تبع محیط و سبک زندگی مردم منطقه مصرف می شود اما هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد، زیرا عده زیادی اعتقاد دارند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.
مردم شیراز در شب یلدا به شب زنده داری می پردازند و بعضی نیز بسیاری از دوستان و بستگان خود را دعوت می کنند. آنها در این شب سفره ای می گسترانند که بی شباهت به سفره هفت سین نوروز نیست و در آن آینه و قاب عکس حضرت علی (ع) را جای می دهند. انواع و افسام آجیل و تنقلاتی چون نخودچی، کشمش، حلوا شکری، رنگینک و خرما و میوه هایی چون انار و به و بخصوص هندوانه خوراکی های این شب را تشکیل می دهند.
در آذربایجان مردم هندوانه چله (چیله قارپوزی) می خورند و باور دارند که با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن آنها تاثیری ندارد.
در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را قسم می دهند که زیاد سخت نگیرد و معمولا گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می خورند.
در گیلان هندوانه را حتما فراهم می کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از میوه هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می ریزند، خمره را پر از آب می کنند و کمی نمک هم به آن می افزایند و در خم را می بندند و در گوشه ای خارج از هوای گرم اطاق می گذارند. ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می شود. آوکونوس ازگیل در اغلب خانه های گیلان تا بهار آینده یافت می شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه کش آفتاب می خورند.
دکتر محمود روح الامینی روایت جالبی از یلدای مردم کرمان ذکر می کند. بنا به روایت او مردم کرمان تا سحر انتظار می کشند تا از قارون افسانه ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم شکن برای خانواده های فقیر تکه های چوب می آورد. این چوب ها به طلا تبدیل می شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می آورند.
«جمشید کیومرثی» مردم شناس زرتشتی درباره یلدا می گوید:« نزد ایرانیان، زمستان به دو چله کوچک و بزرگ تقسیم می شود. چله بزرگ از اول دیماه تا 10 بهمن ماه را در بر می گیرد و از 10 بهمن به بعد را چله کوچک می گویند. یلدا، شب نخست چله بزرگ است.»
بنا به روایت او زرتشتیان در این شب جشن می گیرند و فدیه می دهند:« فدیه، سفره ای است که در هر خانه گسترده می شود و در آن خوراکی های مرسوم شب یلدا چیده می شود. زرتشتیان در این شب دعایی به نام «نی ید» را می خوانند که دعای شکرانه نعمت است. خوراکی هایی که در این جشن مورد استفاده قرار می گیرند، گوشت و 7 میوه خشک شده خام (لورک) را شامل می شوند.»
آشوریان ایران نیز در جشن یلدا با سایر اقوام ایرانی شریک هستند. «آلبرت کوچویی» رئیس سابق انجمن آشوریان تهران ضمن تایید این نکته می گوید:« ما معتقدیم یلدا، سنت دیرینه آشوری است. یلدا یعنی تولد و آشوری ها معتقدند به دلیل نزدیکی عید میلاد مسیح و شب یلدا، آشوری ها بعد از مسیحیت، یلدا را به عنوان شب تولد مسیح جشن می گرفتند ولی بعدها به علت تغییراتی که در گاهشماری ها پیش آمد و سال های کبیسه را هم محسوب کردند، این تاریخ تغییر کرد و شب یلدا سه روز عقب تر آمد و ما این سال ها در 4 دی ماه میلاد مسیح را جشن می گیریم.»
وی در ادامه می افزاید:« آشوریان نیز در شب یلدا آجیل مشکل گشا می خرند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند می گذرانند و در خانواده های تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.»

منبع پایگاه خبری هنر ایران

یلدا ایرانیان

يلدا

صبح صادق ندمد    ،   تا شب يلدا نرود
سعدي

دي ماه، در ايران کهن، چهار جشن را در بر داشت : نخستين روز ماه دي - که موضوع اين جستار است - و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست وسوم، سه روزي که نام ماه و نام روز يکي بود.

امروز، از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا، را جشن مي گيرند.  يعني آخرين شب پائيز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.

واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است. ولادت خورشيد ( مهر، ميترا ) و روميان آن را ناتاليس انويکتوس يعني روز تولد ( مهر ) شکست ناپذير نامند.

بنابر باور پيشينيان، در پايان اين شب دراز، که اهريمني و نامبارکش مي دانستند ( و مي دانند )، تاريکي شکست مي خورد، روشنايي پيروز و خورشيد زاده مي شود و روزها رو به بلندي مي نهد، و : « ... نام اين روز ميلاد اکبر است، مقصود از آن انقلاب شتوي است. گويند در اين روز نور از حد نقصان به حد زيادت خارج مي شود، و آدميان نشو و نما آغاز مي کنند و "پري" ها به ذبول و فنا روي مي آورند. »

زايش خورشيد و آغاز دي را، آيين ها و فرهنگ هاي بسياري از سرزمين هاي کهن آغاز سال قرار دادند، به شگون روزي که خورشيد از چنگ شب هاي اهريمني نجات مي يافت و روزي مقدس براي مهر پرستان بود.

در سدهً چهارم ميلادي بر اثر اشتباهي که در محاسبهً کبيسه ها رخ داد روز 25 دسامبر را (به جاي روز 21 دسامبر) روز تولد ميترا دانسته و تولد عيسي مسيح را نيز در اين آغاز سال قرار دادند. اشارهً سنايي نيز به اين تقارن است :

به صاحب دولتي پيوند، اگر نامي همي جويي        که از پيوند با عيسي چنان معروف شد يلدا

بنا بر اين نويل اروپايي (سالروز تولد مسيح) همان شب يلدا است، و نويل واقعي، يعني انقلاب شتوي در سي آذر برابر با بيست و يکم دسامبر است.

از مقاله ها و پژوهشهاي فراواني که دربارهً يلدا شده، در لغت نامه دهخدا، چکيده اي از برهان قاطع، انندراج، حواشي علامه قزويني بر آثار الباقيه شرح پور داود بر يشت ها، فرهنگ فارسي دکتر معين و يادداشت هاي مرحوم دهخدا آورده، که نقل آن بي مناسبت نخواهد بود :

يلدا لغت سرياني است به معني ميلاد عربي، و چون شب يلدا را با ميلاد مسيح تطبيق مي کرده اند، از اين رو، بدين نام ناميده اند. بايد توجه داشت که جشن ميلاد مسيح که در 25 دسامبر تثبيت شده، طبق تحقيق، در اصل جشن ظهور ميترا بوده که مسيحيان در قرن چهارم ميلادي آن را روز تولد مسيح قرار دادند. يلدا اول زمستان و شب آخر پاييز است که درازترين شب هاي سال است. و در آن شب، يا نزديک بدان، آفتاب به برج جدي تحويل مي کند و قدما آن را سخت شوم و نامبارک مي انگاشتند.  در بيشتر نقاط ايران در اين شب مراسمي انجام مي شود. شاعران زلف يار و همچنين روز هجران را از حيث سياهي و درازي بدان تشبيه کنند. و از شعرهاي برخي از شاعران مانند سنائي، معزي، خاقاني و سيف اسفرنگي، رابطه بين مسيح و يلدا ادراک مي شود. يلدا برابر با شب اول جدي و شب هفتم دي ماه جلالي و شب بيست و يکم دسامبر فرانسوي است.

انگيزه هاي پايدار ماندن اين جشن را مي توان، از جمله بدين گونه برشمرد :

1- شب زايش خورشيد ( مهر ) است، از باورهاي ديني کهن.

2 - بلند ترين شب سال، يعني طولاني ترين تاريکي است، نشانهً اهريمني شبي شوم و ناخوشايند که از فردا به کوتاهي مي گرايد.

3 - پايان برداشت محصول صيفي و آغاز فصل استراحت در جامعهً کشاورزي است. همهً قشرها و گروههايي که از فراورده هاي کشاورزي و تلاش کشاورزان بهره مندند، در جشن نخستين روز دي ماه و برداشت محصول، در شگون و شادي کشاورزان شرکت مي کنند.

«  و ... در اين روز پادشاه با دهقانان و برزگران مجالست مي کرد و در يک سفره با ايشان غذا مي خورد، و مي گفت (...) قوام دنيا به کارهايي است که به دست شما مي شود. »

آيين و جشن شب يلدا و يا شب چله بزرگ، تا به امروز در تمامي سرزمين کهنسال ايران و در بين همه قشرها و خانواده ها برگزار مي شود.

يلدا را همچنين مي توان جشن و گردهمايي خانوادگي دانست. در شب يلدا خويشاوندان نزديک در خانهً بزرگ خانواده گرد مي آيند. به بياني ديگر در سرماي آغازين زمستان، دور کرسي نشستن و تا نيمه شب ميوه و آجيل و غذا خوردن و به فال حافظ گوش کردن از ويژگي هاي شب يلدا است.

جشن خانوادگي : برگزاري مراسم يلدا، اگر بتوان نام جشن بر آن نهاد، آييني خانوادگي است، و گردهمايي ها به خويشاوندان و دوستان نزديک محدود مي شود. در کتاب ها و سندهاي تاريخي به برگزاري مراسم شب يلدا اشاره اي نشده است. ابوريحان بيروني از جشن روز اول دي ماه، که آن را خرم روز نامند، در دستگاه حکومتي و پادشاهي ياد مي کند و نامي از شب يلدا در ميان نيست، که مي توان به دليل خانوادگي و همگاني و غير رسمي بودن آن دانست.

کنار کرسي : بي گمان براي جوانان نسل امروز کرسي گذاشتن، کنار يا دور کرسي نشستن نياز به توضيح و توصيف دارد. ابزارهاي گرمازاي تکنولوژي جديد - و نيز عامل هاي ديگر - کرسي و فرهنگ مربوط به آن را به دست فراموشي سپرده است.   در زمستانها، استفاده از کرسي براي گرم کردن خانه و دور کرسي نشيني معمولا از شب يلدا، نخستين شب زمستان، شروع مي شد و تا پايان چلهً بزرگ - و در برخي خانواده ها تا پايان چلهً کوچک - ادامه داشت. اعضاي خانواده از کوچک و بزرگ، دور کرسي، که روي آن را ميوه و آجيل پوشانده بود، مي نشستند.

تا مي توان ز فرش چو کرسي جدا مباش      آتش به فرق ريز و مکن اختيار برف  ( ميرالهي همداني )

خوراک : در همهً جشن ها و آيين ها، در جامعه هاي ابتدايي يا متمدن، خوردن و آشاميدن بخشي از مشغوليت ها و سرگرمي هاي جمع را تشکيل مي دهد.

براي شب يلدا، خوراک ويژاه اي نمي شناسم، و تهيه شام بستگي به وضع اقتصادي و روند تغذيه خانواده دارد. خوردني هاي ويژه شب يلدا ميوه هاي فصل تابستان چون خربزه، هندوانه، انگور، انار، سيب، خيار، به و مانند آن است. ميوه هايي که مي بايستي در اين شب تمامي آنها بجز سيب و به خورده شود و چيزي براي فردا، يعني فرداي زمستان باقي نماند. ميوه هايي را که شب يلدا بر آن مي گذشت نمي خوردند.

به ياد دارم، تا سال 1323 که در کوهبنان ( از بخش هاي کرمان ) بودم، در خانهً روستايي ما، خربزه و هندوانه و انار را در انبار گندم مي گذاشتند و انگور را يا همچنان که بر درخت بود، در کيسه ها مي کردند و يا در جايي خنک به بند مي آويختند. و در شب يلدا تمامي آنها مي بايستي خورده شود.

آجيل و شب چره که شامل دانه هايي چون گندم و نخود برشته، تخم هندوانه و کدو، بادام، پسته، فندق، کشمش، انجير و توت خشک است، در بسياري از شب نشيني ها، مهماني ها و گردش ها فراموش نمي شد. ولي در شب يلدا مي بايست ( و مي بايد ) بر سر سفره باشد. خوردني هاي شب يلدا، در واقع، ميوه و آجيل است نه غذا. برخي از خانواده ها در شب يلدا، پس از خوردن شام، براي شب نشيني شب يلدا به خانهً خويشاوند بزرگتر مي روند.

فال حافظ : يکي از رسم هاي شب يلدا، فال حافظ گرفتن است. اگر رسم ها و آيين هاي ديگر يلدا را ميراثي از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ( که بايستي چنين باشد )، ولي فال حافظ گرفتن در شب يلدا - و نيز در تيرما سيزه شو ( جشن تيرگان در مازندران ) - در سده هاي اخير به رسم هاي شب يلدا افزوده شده است.

فال حافظ گرفتن، در شب نشيني هاي زمستان و مناسبت هايي چون چهارشنبهً آخر ماه صفر، چهارشنبه سوري، شب سيزده صفر، بعد ازظهر سيزده بدر، تيرما سيزه شو ( جشن تيرگان در مازندران ) نيز از باورهاي همگاني است ر... و در شب يلدا گويا بيشتر وصف الحال است. ممکن است در شب يلدا، براي فال حافظ گرفتن، به خانً ملا و باسواد محل رفت :

در روستاي کاورد دودانگه ساري، خواندن کتاب حافظ چندان رونقي ندارد. تنها در سال يک بار، آن هم در شب يلدا از ديوان حافظ فال مي گيريم. براي فال گرفتن غروب شب يلدا همسايگان و نزديکان، با آجيل و ميوه به خانهً ملاي ده مي رويم، که فال ما را گرفته و ببيند چه سرگذشتي دربارهً ما نوشته است.

همه رسم ها و آيين هاي شب يلدا را ( بجز دور کرسي نشستن، که به اصطلاح نتوانسته است حرف خود را بر کرسي بنشاند ) تا آنجا که پژوهش ها اجازه مي دهد، در همهً شهرها و آبادي ها سراغ داريم.

پژوهش و مطالعهً کمي دربارهً برگزاري آيين ها و رسم هايي که همگاني است و جنبهً خانوادگي دارد آسان نيست، و تنها مي توان نمونه هايي انگشت شمار را مشاهده و مطالعه کرد.

امروز نمود برگزاري آيين و رسم شب يلدا را ميتوان در روزهاي بيست و نهم و سي ام آذرماه، در بازارها و فروشگاه هاي ميوه و آجيل فروشي ها ديد. اين خريدها تا پاسي از شب يلدا ادامه دارد. در آخرين لحظه ها نيز کساني را مي بينيم که از سر کار برگشته و ميوه هايي چون خربزه و هندوانه و انار را که به آساني نمي توان در بخچال نگهداري کرد، مي خرند.

باشد که اين جشن و آيين، که در حد جشن نوروز و به روايتي، خود جشن نوروز و سال نو بوده، با وجود اشاعه و دگرگوني هاي فني و صنعتي امروز، به عنوان گوشه اي از نمودهاي فرهنگي و قومي و تاريخي اين مرز و بوم، به دست فراموشي سپرده نشود.

همهً شب هاي غم آبستن روز طرب است                        يوسف روز ز چاه شب يلدا آيد

محمود روح الاميني

 

امام خمينى از ولادت تا رحلت

امام خمينى از ولادت تا رحلت

در روز بيستم جمادى الثانى 1320 هجرى قمرى مطابق با 30 شهريـور 1281 هجرى شمسى ( 21 سپتامپر 1902 ميلادى) در شهرستان خمين   از توابع استان مركزى ايران در خانواده اى اهل علـم و هجرت و جهاد و در خـانـدانـى از سلاله زهـراى اطـهـر سلام الله عليها, روح الـلـه المـوسـوى الخمينـى پـاى بـر خـاكدان طبيعت نهاد .
او وارث سجاياى آباء و اجدادى بـود كه نسل در نسل در كار هـدايـت  مردم وكسب مـعارف الهى كـوشيـده انـد. پـدر بزرگـوار امام خمينـى  مرحوم آيه الـله سيد مصطفى مـوسـوى از معاصريـن مرحـوم آيه الـلـه  العظمـى ميرزاى شيـرازى (رض), پـس از آنكه ساليانـى چنـد در نجف  اشـرف علـوم و معارف اسلامـى را فـرا گرفته و به درجه اجتهـاد نايل  آمـده بـود بـه ايـران بازگشت و در خمـيـن ملجاء مردم و هادى آنان  در امـور دينـى بـود. در حـالـيكه بيـش از 5 مـاه ولادت روح الـلـه  نمى گذشت, طاغوتيان و خوانين تحت حمايت عمال حكومت وقت نداى حق طلبـى پـدر را كه در برابر زورگـوئـيهايشان بـه مقاومت بـر خاسته بـود, با گلـوله پاسـخ گفـتـنـد و در مـسير خمـيـن به اراك وى را بـه شهادت رسانـدنـد. بستگان شهيـد بـراى اجراى حكـم الهى قصاص به  .تهران (دار الحكـومه وقت) رهـسـپار شـدند و بر اجراى عـدالت اصـرار ورزيدند تا قاتل قصاص گرديد
بديـن ترتبيب امام خـميـنى از اوان كـودكى با رنج يـتـيـمىآشـنا و با مفهوم شهادت روبرو گرديد. وى دوران كـودكـى و نـوجـوانى را تحت  سرپرستى مادر مـومـنـه اش (بانـو هاجر) كه خـود از خاندان علـم و تقـوا و از نـوادگان مـرحـوم آيـه الـلـه خـوانسـارى ( صاحب زبـده  التصانيف ) بوده است. همچنيـن نزد عمه مـكـرمه اش ( صاحبـه خانم ) كه بانـويى شجاع و حقجـو بـود سپرى كرد اما در سـن 15 سالگى از  نعمت وجـود آن دو عزيز نيز محـروم گـرديد .

هجرت به قـم, تحصيل دروس تكميلى وتدريس علوم اسلامى

اندكـى پـس از هجرت آيه الله العظمـى حاج شيخ عبد الكريـم حايرى يزدى ـ رحـمه الله عليه ـ  ( نـوروز 1300 هـجـرى شمسـى, مـطابق بـا رجب المـرجب 1340 هجـرى قمـرى ) امام خمينى نيز رهـسپار حـوزه  علميه قـم گرديد و به سرعت مراحل تحصيلات تكميلى علوم حـوزوى را نزد اسـاتيد حـوزه قـم طـى كرد. كه مـى تـوان از فرا گرفتـن تـتـمـه  مباحث كـتاب مطـول ( در علـم معانى و بيان ) نزد مرحوم آقا مـيـرزا محمـد علـى اديب تهرانـى و تكميل دروس سطح نزد مرحـوم آيه الـله  سيد محمد تقـى خـوانسارى, و بيشتر نزد مرحـوم آيه الـله سـيـد عـلى  يثربى كاشانى و دروس فـقـه و اصـول نزد زعيـم حـوزه قـم آيـه الـله  العظمى حاج شيخ عبدالكريـم حايرى يزدى ـ رضـوان الـلـه عليهـم نام  برد .
پـس از رحلت آيه الله العظمـى حـايـرى يزدى تلاش امـام خمينـى به همراه جمعى ديگر از مجتهديـن حـوزه علميه قـم به نـتيچـه رسـيـد و آيه الله العظمـى(رض) به عنـوان زعـيـم حـوزه عـلمـيـه عازم قـــم  گـرديـد. در اين زمان, امام خمينـى به عـنـوان يـكـى از مـدرسيـن و مجتهديـن صـاحب راءى در فـقـه و اصـول و فلسفه و عرفــان و اخلاق  شناخته مى شد . حضرت امام طى سالهاى طولانى در حوزه علميه قـم به  تدريـس چنديـن دوره فقه, اصـول, فلسفه و عرفان و اخـلاق اسـلامى در فيضيه, مسجـد اعظم, مسجـد  محمـديه, مـدرسه حـاج ملاصـادق, مسجد سلماسى, و ... همت گماشت و در حـوزه علميه نجف نيز قريب 14 سال  در مسجـد شيخ اعطـم انصــــارى (ره) معارف اهل بـيت و فـقـه را در عاليترين سطـوح تدريـس نمود و در نجف بـود كه بـراى نخـستـيـن بار .مبانـى نظرى حكـومت اسلامـى را در سلسله درسهاى ولايت فـقيه بازگـو نمود.

امـام خمينـى در سنگـر مبـارزه و قيــام

روحيه مبارزه و جهاد در راه خـدا ريـشـه در بينـش اعـتـقـادى و تربـيت و محيط خانـوادگى و شرايط سـيـاسى و اجـتماعى طـول دوران زندگى آن حضرت داشـتـه است. مـبارزات ايـشان از آغاز نـوجـوانـى آغـاز و سـيـر تكاملى آن به مـوازات تكـامـل ابـعاد روحى و عـلمى ايـشان از يكـسـو و اوضاع و احـوال سياسـى و اجتماعى ايـران و جـوامع اسـلامـى از سـوى ديگـر در اشكـال مخـتـلف ادامـه يـافـته است و در ســـال 1340 و 41 ماجراى انجمـنهاى ايالـتى و ولايـتى فرصـتـى پـديـد آورد تا ايـشان در رهبـريت قـيام و روحـانيـت ايـفاى نقـش كنـد و بـديـن تـرتـيـب قـيـام سراسرى روحانيت و ملت ايـران در 15 خـرداد سال 1342 با دو ويـژگـى برجستـه يعنى رهـبرى واحد امام خمـيـنى و اسلامـى بـودن انگـيـزه ها, و شعارها و هدفهـاى قيام, سرآغـازى شـد بر فـصـل نـويـن مـبارزات مـلـت ايران كه بـعد ها تحت نام انقلاب اسلامى در جهان شناخـتـه و معرفـى شـد امام خمـيـنـى خاطـره خـويـش از جنـگ بيـن المـلل اول را در حاليكه نـوجـوانى 12 ساله بـوده چنين ياد مـى كند : مـن هـر دو جـنـگ بـيـن المللـى را يادم هست ... مـن كـوچـك بـودم لكـن مـدرسـه مى رفـتـم و سربازهاى شـوروى را در هـمان مركزى كه ما داشـتـيـم در خـمـيـن, مـن آنجا آنهـا را مى ديـدم و ما مـورد تاخت و تاز واقع مى شـديـم در جـنـگ بيـن المـلـل اول. حضـرت امام در جايى ديگر با ياد آورى اسامى بـرخى از خوانيـن واشـرار سـتمگر كه در پناه حكـومت مـركـزى بـه غـارت اموال و نواميـس مردم مى پرداختند مى فـرمايد : مـن از بچگى در جـنـگ بـودم ... ما مـورد زلقـى هـا بـوديـم, مـورد هـجـوم رجـبعلـيـهـا بــوديـم و خـودمان تفنگ داشتيـم و مـن در عيـن حالى كه تـقـريـبا شـايـد اوايـل بلوغم بود, بـچـه بودم, دور ايـن سنگـرهايى كه بـسـتـه بـود نـد در مـحل ما و اينها مى خـواسـتند هجـوم كـنند و غـارت كـنند, آنجا مى رفـتـيــم سنگرها را سركشـى مى كرديـم كـودتاى رضا خان در سـوم اسفـند 1299 شمسـى كه بنابر گـواهـى اسـناد و مدارك تاريخـى و غـير قابـل خـدشـه بـوسيله انگليـسها حـمايت و سازمانـدهـى شـده بـود هـر چـنـد كـه بـه سلطنت قاجاريه پايان بخشيد و تا حـدودى حكـومت مـلوك الطـوايـفـى خـوانيـن و اشـرار پـاركنـده را محمـدود سـاخت اما درعـوض آنچـنـان ديكتاتـورى پديد آورد كه در سايـه آن هـزار فامـيـل بر سرنـوشـت مـلـت مظلـوم ايـران حاكـم شدند ودودمان پهـلـوى به تنهايى عهـده دار نقـش سابق خوانين و اشرار گرديد .
در چنينـى شرايطـى روحانيت ايران كه پـس از وقايع نهـضـت مشروطيت در تنگناى هجـوم بى وقـفـه دولتهـاى وقت و عـمال انگليسى از يكـسو و دشمـنيهاى غرب باختگان روشنفـكر مـآب از سـوى ديگر قـرار داشت براى دفاع از اسـلام و حـفـظ موجـوديت خـويـش بـه تكاپـو افـتاد. آيه الـلـه العظمى حاج شيخ عـبدالـكريـم حايرى بـه دعـوت علماى وقت قـم از اراك به ايـن شهـر هجرت كرد واندكـى پـس از آن امـام خـميـنى كه با بـهـره گيرى از استعداد فـوق العاده خـويـش دروس مقـدماتى و سطـوح حـوزه علميه را در خـميـن و ارا ك با سـرعـت طى كرده بود به قـم هجرت كـرد و عملا در تـحكيـم موقعيت حـوزه نـو تاسيـس قـم مـشاركـتى فعال داشت.
زمان چندانـى نگذشت كه آن حضرت در اعداد فضلاى برجـسته اين حـوزه در عرفـان و فلسفه و فقه و اصـول شنـاخته شـد.
پـس از رحلت آيـه اللـه العظمى حايرى ( 10 بهمـن 1315 ه-ش ) حـوزه علميه قـم را خطر انحلال تهـديد مى كرد. عـلماى مـتـعهـد به چاره جويى برخاستند. مدت هشت سال سرپرستى حـوزه علمـيـه قـم را آيات عـظـام :
سيد محمد حجت, سيد صدر الديـن صدر و سيـد محـمـد تقـى خـوانسارى -رضوان الـلـه عليهـم ـ بر عهده گرفتند. در ايـن فاصله و بـخصـوص پـس از سقوط رضاخان, شرايط براى تحقق مرجعيت عظمى فراهـم گرديد. آيه الله العظمى بروجردى شخصيت علمى برجسته اى بـود كـه مـى تـوانست جانشين مناسبـى براى مـرحوم حايرى و حفـظ كيان حـوزه بـاشـد. ايـن پيشنهاد از سـوى شاگردان آيـه الـلـه حايرى و از جمله امام خـمـيـنـى به سرعت تعقيب شـد. شخص امام در دعـوت از آيـه الـلـه بـروجردى براى هجرت به قـم و پذيرش مسئوليت خطـير زعامت حـوزه مجدانه تلاش كرد.
امام خمينـى كه با دقـت شـرايط سياسـى جامعه و وضعـيـت حـوزه ها را زير نظر داشت و اطـلاعات خـويش را از طريق مطالـعه مـستمر كتب تاريخ معاصـر و مجلات و روزنـامـه هاى وقـت و رفـت و آمـد بـه تهـران و درك محضر بزرگانى همچون آيـه الـلـه مـدرس تكـميل مى كرد دريافـته بـود كه تـنها نقـطـه امـيـد بـه رهـايـى و نجات از شـرايط ذلت بارى كه پـس از شكست مشروطيت و بخصـوص پـس از روى كار آوردن رضا خان پديد آمده است, بيدارى حوزه هاى عـلمـيـه و پيش از آن تضـميـن حيات حوزه ها و ارتبـاط معنـوى مـردم بـا روحـانيت مـى بـاشـد.
امام خمينى در تعقيب هدفهاى ارزشمند خويش در سال 1328 طرح اصلاح اساس ساختار حـوزه علميه را با هـمـكارى آيـه الـلـه مـرتضـى حايـرى تهـيـه كرد و بـه آيـه الـلـه بـروجردى ( ره) پـيشـنهاد داد. ايـن طرح از سوى شاگردان امام و طلاب روشـن ضمير حـوزه مـورد اسـتقبال و حمايت قرار گرفت .
اما رژيـم در محاسباتـش اشـتـبـاه كرده بـود. لايحه انجـمـنـهاى ايالتى و ولايتى كـه به مـوجـب آن شـرط مسـلمان بودن, سوگـند به قرآن كريـم و مرد بـودن انـتخاب كـنـنـدگان و كانديـداها تغيير مـى يافت در 16 مهـر 1341 ه - ش به تصـويب كـابـيـنـه اميـر اسـد الـلـه علـم رسيـد. آزادى انتخابات زنان پـوششـى براى مخفى نگـه داشـتـن هـدفـهاى ديگر بـود.
حذف و تغيير دو شـرط نخـست دقـيـقا بـه منظور قانـونـى كـردن حضـور عناصر بهايـى در مصـادر كـشـور انتخاب شـده بـود. چـنانكه قـبـلا نـيـز اشاره شد پـشتـيـبـانى شـاه از رژيـم صهـيـونيـستـى در تـوسعه مناسبات ايران و اسرائـيل شرط حمايـتهاى آمـريـكـا از شـاه بـود. نـفـوذ پـيـروان مـسـلك استعـمـارى بهـائـيت در قـواى سه گانه ايران ايـن شرط را تحقق مـى بخشيد. امام خمـيـنـى به هـمراه عـلماى بزرگ قـم و تهـران به محض انتشار خبر تصويب لايحه مـزبور پـس از تبادل نـظـر دسـت به اعـتـراضات همه جانبه زدند .
نقـش حضرت امام در روشـن ساختـن اهداف واقعى رژيـم شـاه و گوشـزد كـردن رسالت خطير علما و حـوزه هاى علمـيـه در ايـن شـرايـط بـسيـار مـوثـر وكارساز بـود. تلگرافـهـا و نامـه هـا سرگـشـاده اعـتـراض آمـيز علما به شاه و اسـد الـلـه علـم مـوجى از حـمايـت را در اقـشار مخـتلف مردم برانگيخت. لحـن تلگرافـهـاى امام خمـيـنـى به شاه و نخست وزير تند و هشـدار دهنده بود. در يكـى از ايـن تلگرافها آمده بـود :
اينجانب مجددا به شما نصيحت مى كنـم كه بـه اطاعت خـداوند مـتعـال و قانـون اساسـى گردن نهيد واز عواقب وخـيـمـه تخلف از قـرآن و احـكام علماى ملت و زعماى مسلميـن و تخـلف از قانـون اساس بـترسيد وعـمـدا و بـدون مـوجب مـمـلكت را به خطـر نـيـنـدازيد و الا علماى اسلام درباره شمـا از اظهار عقيـده خـوددارى نخـواهنـد كـرد .
بديـن ترتـيـب ماجراى انجـمنهاى ايـالـتى و ولايـتـى تجربـه اى پيروز و گرانقدر براى ملت ايران بـويژه از آنجهـت بـود كـه طى آن ويـژگـيـهـاى شخصيتـى را شناخـتـنـد كه از هر جهـت براى رهـبـرى امت اسلام شايسته بـود. باو جـود شكست شـاه در ماجـراى انجـمـنها, فـشـار آمريكـا بـراى انجـام اصلاحـات مـورد نظر ادامـه يافت. شـاه در ديـماه 1341 هجـرى شمسى اصـول ششگانه اصلاحات خويـش را بر شمرد و خـواستار رفـراندوم شد . امام خمينى بار ديگـر مراجع و عـلمـاى قـم را بـه نـشـست و چاره جويى دوباره فراخواند .
با پيشنهاد امام خمينى عـيـد باسـتانـى نـوروز سـال 1342 در اعـتراض به اقدامات رژيم تحريـم شد. در اعلامـيه حضـرت امام از انـقـلاب سـفـيـد شاه بـه انقـلاب سـيـاه تعـبـيـر و هـمـسـويـى شـاه بـا اهـداف آمريكا و اسرائيل افـشا شده بود . از سـوى ديگـر, شـاه در مـورد آمادگى جامـعـه ايـران بـراى انجام اصلاحات آمـريكا به مـقامات واشـنگـتـن اطـمـيـنان داده بـود و نام اصـلاحات را انقـلاب سـفـيـد نهاده بـود. مخالـفت عـلما براى وى بسيار گران  مىآمد .
امام خمـيـنى در اجـتماع مردم, بى پروا از شخـص شـاه به عنـوان عـامل اصلـى جنايات و هـمـپـيـمان بـا اسـرائـيـل ياد مـى كـرد و مـردم را بـه قـيام فرا مـى خـوانـد. او در سـخـنـرانى خـود در روز دوازده فـرورديـن 1342 شديـدا از سـكـوت عـلماى قـم و نجف و ديگر بلاد اسلامى در مقابل جنايات تازه رژيـم انـتـقـاد كرد و فـرمـود : امـروز سكـوت هـمـراهى بـا دستگـاه جبـار است حضـرت امـام روز بعد ( 13 فرورديـن 42 ) اعلامـيـه معروف خـود را تحت عنـوان شاه دوستى يعنى غارتگرى منـتـشر ساخت .
راز تاءثير شگـفت پـيـام امام و كـلام امـام در روان مخاطـبـيـنـش كه تا مرز جانـبازى پيـش مـى رفت را بايـد در هـمـيـن اصـالت انـديشه, صلابت راى و صـداقت بـى شـائبه اش بـا مـردم جستجـو كـرد .
سال 1342 با تحريـم مراسـم عـيـد نوروز آغـاز و با خـون مظـلـوميـن فيضيه خـونرنگ شد. شـاه بر انجام اصـلاحات مـورد نظـر آمـريكـا اصـرار مـى ورزيـد و امام خـمـيـنى بر آگاه كردن مردم و قـيـام آنـان در بـرابـر دخـالتهاى آمـريكـا و خيـانـتهاى شاه پـافـشـارى داشـت. در چهـارده فرورديـن 1342 آيـه الله العظمـى حكيـم از نجف طـى تلگـرافـهـايى بـه علما و مراجع ايران خـواستار آن شد كـه همگـى به طـور دسـتـه جمـعى به نجف هجرت كنند. اين پيشنهاد براى حفـظ جان عـلما و كيان حـوزه ها مطرح شده بود .
حضرت امام بـدون اعـتـنا بـه ايـن تهـديـدها, پاسخ تلگـراف آيـه الـلـه العـظـمى حكيـم را ارسال نمـوده و در آن تاكيـد كرده بـود كـه هـجـرت دسـتـه جمـعى علما و خالـى كـردن حـوزه علميه قـم به مصلحت نيست .
امام خميـنـى در پيامـى( بـه تايخ 12 / 2 / 1342 ) بـمناسـبـت چهـلـم فاجعـه فـيـضـيـه بـر همـراهـى عـلما و مـلت ايران در رويارويـى سـران ممـالك اسلامـى و دول عربـى بـا اسـرائيل غاصب تـاكيد ورزيد وپيمانهاى شـاه و اسـرائيل را محكـوم كرد .

قيام 15 خرداد

ماه محرم 1342 كه مـصادف با خرداد بـود فـرا رسـيد. امام خمينى از ايـن فـرصت نهـايت اسـتفاده را در تحـريك مردم بـه قيام عـليـه رژيـم مستبد شاه بعمل آورد .
امام خمينى در عـصـر عاشـوراى سال 1383 هجرى قمـى( 13 خرداد 1342شمسى ) در مـدرسه فيضـيـه نطق تاريخـى خـويـش را كه آغازى بر قيام 15 خرداد بود ايراد كرد .
در هميـن سخنرانى بـود كه امام خمـيـنى بـا صداى بلند خطاب به شاه فرمـود : آقا مـن به شما نصيحت مـى كنـم, اى آقاى شـاه ! اى جنـاب شاه! مـن به تو نيصحت مى كـنم دسـت بـردار از اين كارها, آقا اغـفـال مى كنند تو را. مـن مـيل ندارم كـه يـك روز اگر بـخـواهـند تـو بـروى, همه شكر كـنند ... اگر ديكـته مى دهند دسـتت و مى گـويند بخـوان, در اطـرافـش فكـر كـن .... نصـيحت مرا بـشـنـو ... ربط ما بـيـن شـاه و اسرائيل چيست كه سازمان امنيت مـى گـويد از اسرائـيـل حرف نزنـيـد ... مگر شاه اسـرائـيلـى است ؟ شاه فـرمان خامـوش كـردن قـيـام را صادر كـرد. نخست جمع زيادى از ياران امام خمينـى در شـامگاه 14 خرداد دستگيـر و ساعت سه نيمه شب ( سحـرگاه پانزده خـرداد 42 ) صـدها كماندوى اعـزامـى از مركز, منزل حضرت امـام را محاصره كردند و ايشان را در حاليكه مشغول نماز شب بـود دستگيـر و سـراسـيـمـه بـه تهـران بـرده و در بازداشــتگاه باشگاه افـسـران زنـدانـى كـردنـد و غروب آنروز به زندان قـصر مـنتقل نمـودنـد . صـبحگاه پـانـزده خـرداد خبـر دستگيرى رهـبـر انقلاب بـه تهـران, مـشهـد, شيـراز وديگـر شهرها رسيـد و وضعيتـى مشـابه قـم پـديد آورد .
نزديكترين نديم هميشگى شاه, تيمـسار حسيـن فردوست در خاطراتش از بكارگيرى تجربيات و همكارى زبـده ترين ماموريـن سـياسى و امـنيـتى آمريكا براى سركـوب قـيام و هـمچنيـن از سراسـيمگـى شاه و دربـار وامراى ارتـش وساواك در ايـن ساعـات پرده بـرداشـتـه و تـوضـيح داده است كه چگـونه شـاه و ژنـرالهـايـش ديـوانه وار فرمان سركـوب صادر مى كردند .
امام خمينـى, پـس از 19 روز حبـس در زنـدان قـصـر بـه زنـدانـى در پـادگـان نظامـى عشـرت آبـاد منتقل شـد .
با دستگيرى رهبـر نهـضـت و كـشتار وحشيانه مـردم در روز 15 خـرداد 42, قيام ظاهرا سركوب شد. امـام خمـينى در حبـس از پاسخ گفتـن بـه سئوالات بازجـويان, با شهـامت و اعلام ايـنكه هـيـئـت حاكمه در ايـران و قـوه قضائيه آنرا غـير قـانـونـى وفـاقـد صلاحـيت مـى داند, اجتـناب ورزيـد. در شامگاه 18 فـرورديـن سال 1343 بـدون اطلاع قـبـلى, امام خمينى آزاد و به قـم منتقل مـى شـود. بـه محض اطلاع مردم, شـادمـانى سراسر شهر را فرا مـى گيرد وجشنهاى باشكـوهى در مـدرسه فـيـضـيـه و شهـر بـه مـدت چـنـد روز بـر پا مـى شـود . اوليـن سالگـرد قـيام 15خـرداد در سال 1343 با صـدور بيانيه مـشتـرك امام خمـيـنـى و ديگر مراجع تقليد و بيانيه هاى جداگانه حـوزه هاى علمـيه گرامـى داشـتـه شـد و به عنـوان روز عزاى عمـومـى معرفـى شـد.
امـام خمـينـى در هـمـيـن روز ( 4 آبـان 1343 ) بـيانـيـه اى انقلابـى صادر كرد و درآن نـوشـت : دنـيا بـدانـد كه هر گرفـتارى اى كـه ملـت ايـران و مـلـل مسلمـيـن دارنـد از اجـانب اسـت, از آمـريكاست, ملـل اسلام از اجـانب عمـومـا و از آمـريكـا خصـوصـا متنفــر است ... آمـريكـاست كه از اسـرائيل و هـواداران آن پشتيبـانـى مـى كنـد. آمريكاست كه به اسرائيل قـدرت مـى دهـد كه اعراب مسلـم را آواره كند. افشاگرى امام عليه تصـويب لايحه كاپيتـولاسيون, ايران را در آبان سـال 43 در آستـانه قيـامـى دوبـاره قرار داد .
سحرگاه 13 آبان 1343 دوباره كماندوهاى مـسلح اعـزامى از تـهـران, مـنزل امام خمـيـنى در قـم را محاصره كـردنـد. شگـفـت آنـكه وقـت باز داشت, هـمـاننـد سال قـبـل مصادف با نيايـش شبـانه امام خمينـى بـود .حضرت امام بازداشت و بـه هـمراه نيروهاى امـنـيـتى مـستقيما بـه فرودگاه مهرآباد تهران اعـزام و بـا يك فـرونـد هـواپـيـماى نظامى كـه از قبل آماده شـده بـود, تحت الحـفـظ مامـوريـن امـنيـتى و نظامى بـه آنكارا پـرواز كـرد. عـصـر آنـروز سـاواك خـبـر تـبـعـيـد امـام را بـه اتهام اقـدام عليه امنيت كشـور ! در روزنـامه ها مـنتـشـر سـاخت.
عليرغم فضاى خفقان موجى از اعتراضها بـه صـورت تـظـاهـرات در بـازار تهران, تعطيلى طولانى مدت دروس حوزه ها و ارسال طومارها و نامـه ها به سازمانهاى بيـن المللـى و مـراجع تقليـد جلـوه گـر شد.
اقامت امام در تركيه يازده ماه به درازا كشيد در اين مدت رژيم شاه با شدت عمل بـى سابقه اى بقاياى مقاومت را در ايران در هـم شكـست و در غياب امام خمينى به سرعت دست به اصلاحات آمريكا پـسند زد. اقـامت اجبارىدر تـركيـه فـرصتـى مغـتـنـم بـراى امـام بـود تا تـدويـن كتـاب بزرگ تحـريـر الـوسيله را آغاز كند.

تبعيـد امـام خمينـى از تـركيه به عراق

روز 13 مهرماه 1343 حضرت امام به هـمـراه فرزنـدشان آيه الله حاج آقا مصطفـى از تركيه به تبعيدگاه دوم, كشـور عراق اعزام شدند . امام خمينى پس از ورود بـه بـغداد بـراى زيارت مرقـد ائـمه اطهار(ع) به شهــرهــاى كاظميـن, سامـرا و كـربلا شتـافت ويك هـفـته بعد بـه محل اصلـى اقـامت خـود يعنـى نجف عزيمت كرد.
دوران اقامت طـولانـى و 13 ساله امام خمـينى در نجف در شرايطى آغاز شد كه هر چند در ظاهر فشارها و محدوديـتهاى مستقيـم در حـد ايـران و تـركيه وجـود نـداشت اما مخالفـتها و كارشكـنـيها و زخـم زبانهـا نـه از جـبـهـه دشمـن رويارو بـلكه از ناحيه روحانى نمايان و دنيا خـواهان مخفى شده در لباس ديـن آنچنان گـسترده و آزاردهنده بود كه امام با هـمـه صـبر و بـردبارى معروفـش بارها از سخـتى شرايط مبارزه در ايـن سالها بـه تلخى تمام ياد كرده است. ولى هـيچـيـك از ايـن مصـائب و دشـواريها نـتـوانـست او را از مـسيــرى كه آگـاهانه انتخاب كرده بود باز دارد .
امام خمينى سلسله درسهاى خارج فـقه خـويـش را با همه مخالفتها و كارشكنيهاى عناصر مغرض در آبان 1344 در مسجد شيخ انصارى (ره) نجف آغاز كرد كه تا زمان هجـرت از عراق به پاريـس ادامه داشت . حوزه درسى ايشان به عنـوان يكى از برجسته تريـن حوزه هاى درسى نجف از لحـاظ كيفيت و كميت شـاگـردان شنـاخته شـد .
امام خمينـى از بدو ورود بـه نجف بـا ارسال نامـه ها و پيكـهايى بـه ايران, ارتباط خويـش را بـا مـبارزيـن حـفـظ نـموده و آنان را در هـر منـاسبـتـى بـه پـايـدارى در پيگيـرى اهـداف قـيام 15 خـرداد فـرا مى خواند .
امام خمينى در تمام دوران پـس از تـبـعـيد, عليرغـم دشواريهاى پديد آمـده, هيچگاه دست از مبارزه نـكـشيـد, وبـا سخنـرانيها و پيامهـاى خـويـش اميـد به پيـروزى را در دلها زنـده نگـاه مى داشت .
امام خمينى در گفتگـويى با نمانيده سازمان الفـتـح فـلسطيـن در 19 مهر 1347 ديـدگاههاى خويش را درباره مسائل جهان اسلام و جهاد ملت فلسطين تشريح كرد و در همين مصاحبه بر وجوب اختصاص بخشى از وجـوه شـرعى زكات بـه مجـاهـدان فلسطينـى فتـوا داد .
اوايل سال 1348 اختلافات بـيـن رژيـم شاه و حزب بـعث عراق بـر سر مرز آبـى دو كشـور شدت گرفت. رژيـم عراق جمع زيادى از ايـرانـيان مقيـم اين كشـور را در بـدتريـن شرايط اخراج كرد. حزب بـعث بـسـيار كوشيد تا از دشمـنى امام خمـيـنى با رژيـم ايـران در آن شرايط بـهـره گيرد .
چهار سال تـدريس, تلاش و روشنگرى امام خمـيـنـى تـوانسته بـود تا حـدودى فضاى حـوزه نجف را دگرگـون سازد. اينـك در سال 1348 علاوه بر مبارزين بيـشمار داخل كشور مخاطبين زيادى در عراق, لبـنان و ديگر بـلاد اسلامـى بـودنـد كه نهـضت امام خمينى را الگـوى خويـش مى دانستند .

امـام خمينـى و استمـرار مبـارزه ( 1350 ـ 1356 )

نيمه دوم سال 1350 اختلافات رژيـم بعثـى عراق و شاه بالا گـرفت و به اخراج و آواره شـدن بسيارى از ايرانيان مقيـم عراق انجاميد. امام خمينى طـى تلگرافى به رئيـس جمهور عراق شديدا اقدامات ايـن رژيـم را محكـوم نمود. حضرت امام در اعتراض به شرايط پيـش آمـده تصميـم به خـروج از عراق گـرفت اما حكـام بـغداد بـا آگـاهـى از پيـامـدهـاى هجـرت امـام در آن شـرايط اجـازه خـروج ندادند سال 1354 در سالگرد قيام 15 خـرداد, مـدرسه فيضيه قـم بار ديگر شاهـد قيام طلاب انقلابـى بـود. فريادهاى درود بر خمينـى ومـرگ بر سلسله پهلـوى به مـدت دو روز ادامه داشت پيـش از ايـن سازمانهـاى چـريكـى متلاشـى شـده وشخصيتهاى مذهى و سياسى مبارز گرفـتار زندانهاى رژيم بودند .
شاه در ادامه سياستهاى مذهـب ستيز خود در اسفنـد 1354 وقيحـانه تاريخ رسمـى كشـور را از مـبداء هجرت پيامـبـر اسلام بـه مبداء سلطنت شاهان هخامنشى تغـيير داد. امام خمينى در واكنيشى سخت, فـتوا به حرمت استفاده از تاريخ بـى پايـه شاهنشاهـى داد. تحريـم اسـتفـاده از ايـن مبداء موهـوم تاريخى هـمانند تحريـم حزب رستاخيز از سـوى مردم ايران اسـتقبال شـد و هر دو مـورد افـتـضاحـى براى رژيـم شاه شـده و رژيـم در سـال 1357 ناگزيـر از عقـب نشينـى و لغو تـاريخ شاهنشاهى شد .

اوجگيرى انقلاب اسلامى در سال 1356 و قيام مـردم

امام خمينـى كه بـه دقت تحـولات جارى جهان و ايـران را زيـر نظر داشت از فـرصت به دست آمـده نهـايت بـهـره بـردارى را كـرد. او در مرداد 1356 طـى پيامى اعلام كرد : اكنون به واسطـه اوضاع داخلى و خارجى و انعـكاس جنايات رژيـم در مجامع و مطـبـوعات خارجى فرصتى است كه بايد مجامع علمى و فـرهـنگى و رجال وطـنـخـواه و دانشجويان خارج و داخل و انجمـنهاى اسلامى در هر جايـى درنگ از آن استفاده كنند و بى پرده بپا خيزند .
شهادت آيه الله حاج آقا مصطفى خمـينى در اول آبان 1356 و مراسم پر شكـوهـى كه در ايران برگزار شـد نقـطـه آغازى بـر خيزش دوباره حـوزه هاى علميه و قيام جامعه مذهـبى ايران بـود. امام خمـينى در همان زمان به گـونه اى شگفت ايـن واقعه را از الطـاف خفـيـه الهى ناميده بـود. رژيـم شاه با درج مقاله اى تـوهـيـن آمـيـز عـليـه امام در روزنامه اطلاعات انتقام گرفت. اعتراض بـه ايـن مـقـاله, بـه قـيام 19 دى مـاه قـم در سـال 56 منجـر شد كـه طى آن جمعى از طلاب انقلابـى به خـاك و خـون كشيـده شـدند . شاه عليـرغم دست زدن به كشتارهاى جمعى نتـوانست شعله هاى افروخته شده را خاموش كند .
او بسيج نطـامـى و جهاد مسلحـانه عمـومـى را بـعنــــوان تنها راه باقـيمانـده در شرايط دست زدن آمريكا بـه كـودتاى نظامـى ارزيـابـى مى كرد .

هجرت امام خمينى از عراق به پاريس

در ديدار وزراى خارجه ايران و عراق در نـيـويـورك تصـمـيـم به اخراج امام خمينـى از عراق گرفته شـد. روز دوم مـهـر 1357 مـنزل امـام در نجف بـوسيله قـواى بعثـى محاصره گرديـدانعكاس ايـن خبـر با خشـم گستـرده مسلمانان در ايران, عراق و ديگـر كشـورها مـواجه شـد .
روز 12 مهر ,امام خمينى نجف را به قصد مرز كـويت ترك گـفـت. دولت كويـت با اشاره رژيـم ايـران از ورود امـام بـه ايـن كـشـور جلوگـيـرى كـرد. قـبـلا صحـبـت از هجـرت امام بـه لبـنـان و يا سـوريه بـود امـا ايشان پـس از مشـورت با فـرزنـدشان ( حجه الاسلام حاج سيـد احمـد خمينـى ) تصميـم بـه هجـرت به پاريـس گرفت. در روز 14 مهـر ايشان وارد پاريس شدند .
و دو روز بعد در منزل يكى از ايرانـيـان در نوفـل لـوشـاتــو ( حـومـه پاريـس ) مستقـر شـدنـد. ماءمـوريـن كاخ اليزه نظر رئيـس جـمهـور فـرانسه را مبنـى بـر اجتناب از هرگـونه فـعـالـيـت سـياسـى بـه امام ابلاغ كـردنـد. ايـشـان نيز در واكـنـشــى تنـد تصـريح كـرده بـود كه ايـنگونـه محدوديتها خلاف ادعاى دمكراسى است و اگر او ناگزير شـود تا از ايـن فرودگـاه بـه آن فـرودگـاه و از ايـن كـشـور بـه آن كـشـور بـرود بـاز دست از هـدفهايـش نخـواهـد كشيـد .
امام خمـيـنى در ديـماه 57 شـوراى انقلاب را تكشيل داد. شاه نيز پـس از تشكيل شـوراى سلطـنـت و اخـذ راى اعـتـماد بـراى كـابـينه بختيار در روز 26 ديـماه از كشـور فـرار كـرد. خـبـر در شـهـر تهران و سپـس ايران پيجيد و مردم در خيابانها به جشـن و پايكـوبى پرداختند

بازگشت امام خمينى به ايران
پس از 14 سال تبعيـد

اوايل بهمـن 57 خبر تصميم امام در بازگشت بـه كـشور منتشر شد. هر كس كه مى شنيد اشك شوق فرو مى ريخت. مردم 14 سال انتظار كشيده بـودنـد. اما در عيـن حال مردم و دوستان امام نگـران جان ايشان بـودند چرا كه هنوز دولت دست نشانده شاه سر پا و حكومت نظامى بر قرار بود. اما امام خمينى تصميـم خويـش را گرفته و طى پيامـهـايى به مردم ايران گـفـته بـود مى خـواهد در ايـن روزها سرنـوشـت سـاز و خطير در كنار مردمـش باشد. دولت بخـتـيار با هماهنگى ژنرال هايزر فـرودگـاههاى كشـور را به روى پـروازهـاى خـارجى بست.
دولت بختيار پـس از چنـد روز تـاب مقـاومـت نـيـاورد و ناگزيـر از پذيرفتـن خـواست ملت شـد. سرانجام امام خمينـى بامداد 12 بهمـن 1357 پـس از 14 سال دورى از وطـن وارد كشـور شـد . استقبال بـى سـابـقـه مـردم ايـران چنـان عـظـيـم و غـيـر قـابل انكـار بــود كه خبرگزاريهاى غربـى نيز ناگزير از اعـتـراف شـده و مستـقـبـليـن را 4 تا 6 ميليون نفر برآورد كردند .

رحلت امام خمينى
وصال يار, فراق ياران

امام خمينى هـدفها و آرمانها و هـر آنچه را كه مـى بايــست ابـلاغ كنـد , گفته بـود و در عمـل نيز تـمام هستيـش را بـراى تحقق هـمان هـدفها بـكار گرفته بـود . اينك در آستـانه نيمه خـرداد سـال 1368 خـود را در آماده ملاقات عزيزى مى كرد كه تمام عمرش را براى جلب رضاى او صرف كرده بـود و قامتش جز در بـرابـر او , در مـقابل هيچ قدرتى خـم نشده , و چشـمانش جز براى او گريه نكرده بـود . سروده هاى عارفانه اش همه حاكى از درد فـراق و بيان عطـش لحظه وصال محبوب بـود . و اينك ايـن لحظه شكـوهمنـد بـراى او , و جانــكاه و تحمل ناپذير بـراى پيروانـش , فـرا مـى رسيد . او خـود در وصيتنامه اش نـوشـته است : با دلى آرام و قلبـى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل خدا از خدمت خـواهران و برادران مرخص و به سـوى جايگاه ابــدى سفر مى كنـم و به دعاى خير شما احتياج مبرم دارم و از خداى رحمن و رحيـم مى خـواهـم كه عذرم را در كوتاهى خدمت و قصـور و تقصير بپذيـرد و از مـلت امـيدوارم كه عذرم را در كـوتاهى ها و قصـور و تقصيـرها بـپذيـرنـد و بـا قــدرت و تصميـم و اراده بــه پيش بروند .
شگفت آنكه امام خمينـى در يكـى از غزلياتـش كه چنـد سال قبل از رحلت سروده است :

انتظار فرج از نيمه خرداد كشم . سالها مى گذرد حادثه ها مى آيد.
 ساعت 20 / 22 بعداز ظهر روز شنبه سيزدهـم خـرداد ماه سـال 1368 لحظه وصال بـود . قــلبـى از كار ايستـاد كه ميليـونها قلــب را بـه نور خدا و معنـويت احـياء كرده بـود . بــه وسيله دوربين مخفـى اى كه تـوسط دوستان امــام در بيمارستان نصب شده بـود روزهاى بيمارى و جريان عمل و لحظه لقاى حق ضبط شده است. وقتى كه گوشه هايـى از حالات معنوى و آرامـش امام در ايـن ايـام از تلويزيون پخـش شـد غوغايى در دلها بر افكند كه وصف آن جــز با بودن در آن فضا ممكـن نيست . لبها دائمـا به ذكـر خـدا در حـركت بود.
در آخرين شب زندگى و در حالى كه چند عمل جراحى سخت و طولانى درسن 87 سالگى تحمل كرده بود و در حاليكه چنديـن سرم به دستهاى مباركـش وصل بـود نافله شب مى خـواند و قـرآن تلاوت مـى كرد . در ساعات آخر , طمانينه و آرامشى ملكـوتـى داشـت و مـرتبا شـهادت بـه وحـدانيت خـدا و رسالت پيـامبـر اكرم (ص) را زمـزمه مـى كـرد و بـا چنيـن حــالتى بـود كه روحـش به ملكـوت اعلى پرواز كرد . وقتى كه خبر رحلت امــام منتشر شـد , گـويـى زلزله اى عظيـم رخ داده است , بغضها تـركيـد و سرتاسر ايران و همـه كانـونهايـى كـه در جـهان بـا نام و پيام امام خمينـى آشـنا بـودنـد يــكپارچه گـريستند و بـر سر و سينه زدنـد . هيچ قلـم و بيـانـى قـادر نيست ابعاد حـادثه را و امواج احساسات غير قابل كنترل مردم را در آن روزها تـوصيف كند.
مـردم ايـران و مسلمانان انقلابى , حق داشتـند اينـچنيـن ضجه كـنند و صحنه هايى پديد آورند كه در تاريخ نمونه اى بـديـن حجم و عظـمت براى آن سراغ نداريـم. آنان كسـى را از دست داده بـودند كـه عـزت پـايمال شـده شان را بـاز گـردانده بود , دست شاهان ستمگر ودستهاى غارتگران آمريكايى و غربـى را از سرزمينشان كـوتاه كرده بود , اسلام را احــياء كـرده بــود , مسلمـيـن را عــزت بـخـشـيـده بـــود , جمهـورى اسلامـى را بـر پـا كـرده بـود , رو در روى همـه قـدرتهاى جهـنمـى و شيـطانـى دنـيا ايستاده بـود و ده سال در بـرابـر صـدها تـوطئه برانـدازى و طـرح كـودتا و آشـوب و فتنه داخلـى و خارجـى مقاومت كرده بود و 8 سـال دفـاعى را فـرمانـدهـى كرده بـود كه در جبهه مقابلـش دشمنـى قـرار داشت كه آشكارا از سـوى هر دو قـدرت بزرگ شرق و غرب حمايت همه جانبه مـى شـد . مردم ,رهبر محبـوب و مرجع دينـى خـود و منادى اسلام راستيـن را از دست داده بـودند .
شايـد كسانـى كه قـادر به درك و هضـم ايـن مفاهيـم نيستنـد , اگـر حالات مردم را در فيـلمهاى مـراسـم توديع و تشييع و خاكسپارى پيكر مطهر امام خمينـى مشاهده كنـنـد و خـبر مرگ دهها تـن كه در مقابل سنگينـى ايـن حادثه تاب تحمـل نيـاورده و قـلبـشان از كار ايستـاده بـود را بشنـوند و پيكرهايى كه يكـى پـس از ديـگرى از شـدت تـاثـر بيهوش شـده , بر روى دسـتها در امـواج جمعـيت به سـوى درمانگاهها روانه مى شـدند را در فيلمها و عكسها ببيننـد , در تفسير ايـن واقعيتها درمانده شوند .
امـا آنـانكه عشـق را مـى شنـاسنـد و تجـربـه كـرده انـد , مشكلـى نـخواهند داشت . حقيقـتا مردم ايران عاشق امام خمينى بـودند و چـه شعار زيبا و گـويايى در سالگرد رحلتـش انتخاب كرده بـودند كه :
عشق به خمينـى عشق به همه خوبيهاست .
روز چهاردهم 1368 , مجلس خبرگان رهـبـر تشكيل گرديـد و پـس از قرائت وصيتنامه امـام خمينى تـوسـط حضرت آيـه الله خامنه اى كه دو ساعت و نيـم طـول كشيد , بحث و تبـادل نظر براى تعييـن جانشينـى امام خمينـى و رهبر انقلاب اسلامـى آغاز شد و پـس از چنديـن ساعت سـرانجام حضرت آيـه الله خامنه اى ( رئيـس جمهور وقت ) كه خود از شـاگـردان امـام خمينـى ـ سلام الله عليه ـ و از چهره هاى درخشـان انقلاب اسلامـى و از يـاوران قيـام 15 خـرداد بـود و در تـمـام دوران نهضت امـام در همـه فـراز و نشيبها در جـمع ديگـر يــاوران انـقلاب جـانبـازى كرده بود , به اتفاق آرا براى ايـن رسالـت خطير بـرگـزيده شد . سالها بـود كه غـربيـها و عوامل تحت حمايتشان در داخل كشـور كه از شكست دادن امـام ماءيـوس شـده بـودند وعده زمان مرگ امـام را مى دادند .
اما هـوشمندى ملت ايران و انتخاب سريع و شايسته خـبرگان و حمايـت فـرزنـدان و پيـروان امـام همه اميدهاى ضـد انقلاب را بـر بـاد دادنـد و نه تنها رحلت امـام پايان راه او نبـود بلكه در واقع عصر امام خمينـى در پهـنه اى وسيعـتر از گـذشـته آغاز شده بـود . مگر انديشه و خـوبى و معنويت و حقيقت مى ميرد ؟ روز و شـب پانزدهـم خرداد 67 ميلونها نفر از مردن تهران و سـوگوارانى كه از شهرها و روستاها آمـده بـودند , در محل مصلاى بـزرگ تهـران اجتماع كردنـد تـا بـراى آخـريـن بـار با پيكر مطهر مـردى كه بـا قيـامش قـامت خميـده ارزشها و كرامتها را در عصر سياه ستـم استـوار كرده و در دنـيا نهـضتـى از خـدا خواهى و باز گشت به فطرت انسانى آغاز كرده بود , وداع كنند.
هيچ اثرى از تشريـفات بـى روح مـرسـوم در مراسـم رسمى نبـود . همه چيز, بسيجى و مردمى وعاشقانه بـود. پيـكر پاك و سبز پوش امـام بـر بـالاى بـلنـدى و در حلـقه ميليـونها نفـر از جمعيت مـاتـم زده چـون نگينى مى درخشيد . هر كس به زبان خويـش با امامـش زمـزمه مى كرد و اشك مـى ريخت . سـرتاسـر اتـوبان و راههاى منتهى به مصلـى مملـو از جميعت سياهپوش بود .
پـرچمهاى عزا بـر در و ديـورا شهر آويخته و آواى قرآن از تمام مساجد و مراكـز و ادارات و مـنازل بگـوش مـى رسيـد . شـب كـه فـرا رسيـد هزاران شمع بياد مشعلـى كه امـام افـروخـته است , در بـيابـان مصلـى و تپه هـاى اطـراف آن روشـن شـد . خـانـواده هـاى داغدار گرداگرد شمعـها نشسته و چشمانشان بر بلنداى نـورانـى دوخته شـده بود .
فرياد يا حسيـن بسيجيان كه احساس يتيمى مـى كـردنـد و بــر سـر و سينه مـى زدنـد فـضا را عـاشـورايـى كرده بـود . بـاور اينـكـه ديـگر صداى دلنشيـن امام خمينـى را در حسينيه جماران نخـواهند شنيد , طاقتـها را بـرده بـود . مـردم شـب را در كـنار پيـكـر امـام بـه صبـح رسانيدند . در نخستنى ساعت بامداد شانزده خــرداد , مـيـلـونهـا تـن به امامت آيت الله العظمـى گلپايگانى(ره) با چشمانى اشكبار برپيكر امام نماز گذاردند .
انبـوهى جمعيت و شكوه حماسه حضـور مـردم در روز ورود امام خمـينى به كشـور در 12 بهمـن 1357 و تـكـرار گسـتـرده تـر ايـن حماسـه در مـراسـم تشييع پيكر امام , از شگفـتيهاى تـاريخ اسـت . خـبرگـزاريهاى رسمـى جهـانـى جمعيت استقبال كننده را در سال 1357 تا 6 ميليـون نفر و جمعيت حاضـر در مــراسـم تشـييـع را تا 9 ميليـون نفر تخميـن زدند و ايـن در حالى بـود كه طى دوران 11 سـاله حكومت امام خمينى بـواسطه اتحـاد كشـورها غربـى و شرقى در دشمنى با انـقلاب و تحميل جنگ 8 ساله و صـدهـا تـوطـئه ديـگـر آنـان , مردم ايـران سخـتيها و مشكلات فـراوانـى را تحـمـل كرده و عزيزان بى شمارى را در ايـن راه از دست داده بـودند و طـبعا مـى بـايـست بـتدرج خسته و دلسرد شـده باشنـد امـا هرگز اينچنيـن نشـد . نسل پرورش يـافـته در مكتب الـهى امام خمينى به ايـن فرمـوده امام ايـمان كامـل داشـت كه :در جهـان حجـم تحمل زحمـتها و رنجها و فداكاريها و جان نثـاريها ومحروميتها مناسب حجـم بـزرگى مقصـود و ارزشمندى وعلـو رتـبـه آن است پـس از آنـكه مراسـم تـدفيـن به علت شـدت احسـاسات عـزاداران امـكان ادامـه نيافت , طـى اطلاعيه هاى مـكرر از راديـو اعلام شـد كـه مـردم بـه خانه هايشان بازگردند , مراسـم به بعد مـوكـول شــده و زمــان آن بعـدا اعلام شد . براى مسئوليـن تـرديـدى نـبـود كه هر چه زمان بگذرد صـدها هزار تـن از علاقه مندان ديگر امـام كـه از شهـرهاى دور راهـى تهران شده اند نيز بر جمعيت تشييع كننـده افـزوده خـواهـد شـد , ناگزير در بعدازظهر همان روز مراسم تـدفـين بـا همان احساسات و بـه دشـوارى انـجـام شـد كـه گـوشـه هـايـى از اين مـراسـم بـوسـيـله خبرنگـاران بـه جهان مخابره شـد و بدين سان رحلت امام خمينـى نيز همچـون حياتـش منـشاء بيـدارى و نهضتـى دوباره شـد و راه و يادش جاودانه گرديد چرا كـه او حقيـقت بـود و حقيقت هميشه زنـده است و فناناپذير .

 

 

سخن بزرگان درباره انقلاب

سخن بزرگان درباره انقلاب

مقام معظم رهبري : 

در دوران انقلاب و جنگ تحميلي، نماز، ما را د رحرکتمان مصمم تر و نيرومندتر مي کرد و امروز که خطر غفلت و عيش بارگي و آرزوهاي حقير و تنگ نظرانه و عادت ها و روزمرگي ها ما را تهديد مي کند، نماز به ما مصونيت مي بخشد و بن بست هاي پنداري را مي شکند و راه ما را روشن و افق را درخشان مي سازد .

 

امام خميني (ره) :

شما انقلاب اسلامي کرديد که اسلام را ترويج کنيد که اسلام و احکام را پياده کنيد در اسلام از نماز هيچ فريضه اي بالاتر نيست .

 

امام خميني (ره) :

نماز جمعه، نشانه وحدت و يک پارچگي توده هاي ميليوني امت حزب الله است .

 

امام خميني (ره) :

يکي از مهمترين چيزهايي که در اين انقلاب حاصل شد، قضيه نماز جمعه است .

 

مقام معظم رهبري :

بر پا داشتن نماز نخستين ثمره و نشانه حکومت صالحان است .

 

امام خميني (ره) :

خداوندا! اگر هيچ کس نداند تو خود مي داني که ما براي برپايي پرچم دين تو قيام کرده ايم .

 

علامه طباطبايي :

اگر مي خواهيد تا آخر عمر هميشه عزيز باشيد و اگر مايليد سعادت دنيا و آخرت را داشته باشيد خداوند متعال را هيچگاه فراموش نکند .

 

استاد مطهري :

اگر معنويت را فراموش کنيم انقلاب خودمان را از يک عامل پيش برنده محروم کرده ايم .

 

امام خميني (ره) :

نماز کارخانه انسان سازي است .

 

شهيد صدر :

در امام خميني ذوب شويد چنانچه ايشان در اسلام ذوب شدند .

 

امام خميني (ره) :

پيروزي انقلاب، رهين همه ملت است .

 

امام خميني (ره) :

مسجد ها را حفظ کنيد تا اين نهضت به ثمر برسد .

 

امام خميني (ره) :

نسل هاي آينده، 22 بهمن را که غلبه ايمان بر کفر و الله بر طاغوت و اسلام بر کفر بود بايد حفظ کنند و بزرگ بشمارند .

 

مقام معظم رهبري :

دهه فجر سرآغاز طلوع اسلام و مقطع رهايي ملت ايران است .

 

مقام معظم رهبري :

22 بهمن معناي حقيقي ولايت اميرالمومنين و تجسم عيد غدير است .

 

شهيد بهشتي : سراسر وجود ما مالامال از عشق و علاقه به هدايت نسل جوان و انقلابيمان در خط اصيل اسلام است .

 

 

 

امام خميني (ره) :

نماز جمعه با شکوهمندي که دارد براي نهضت کوتاه عمر ما يک پشتوانه محکم و در پيشبرد انقلاب اسلامي ما عامل مؤثر و بزرگي است .

 

امام خميني (ره) :

اسلام مساجد را سنگري قرار داد . وسيله از باب اين که از همين مساجد از همين جمعيت ها و از همين جمعات، از همين جمعه ها و جماعات، همه اموري که اسلام را به پيش مي برد و قيام را به پيش مي برد مهيا باشد .

 

امام خميني (ره) :

از مسجد بايد امور اداره شود اين مساجد بود که اين پيروزي را براي ملت ما درست کرد .

 

مقام معظم رهبري :

اين انقلاب، بي نام خميني (ره) در هيچ جاي جهان شناخته شده نيست .

 

مقام معظم رهبري :

امام خميني (ره) يک حقيقت هميشه زنده است .

 

مقام معظم رهبري :

عزت فعلي نظام اسلامي وابسته به نام و شخصيت امام خميني(ره) است .

 

مقام معظم رهبري :

22 بهمن معناي حقيقي ولايت اميرالمؤمنين و تجسم عيد غدير است .

 

شهيد بهشتي :

انقلاب ما انقلاب ارزش هاست .

 

پيشينه هزاران ساله دريای پارس ( خليج فارس )

پيشينه هزاران ساله دريای پارس ( خليج فارس )


کهنترين نام دريای پارس ( خليج فارس ) " نارمرتو" به معنی رود تلخ است که اقوام آشوريان در بيش از 2500 سال پيش به روی آن گذاشته بودند . پس از تسلط شاهنشاه کورش بزرگ بر ايران و پايه گذاری امپراتوری سترگ ايرانيان و پس از او داريوش بزرگ دهها کشور زير نظر ايران در آمد.  پس شاهنشاه مرکزی ايران برای تمامی آن نقاط شاه از بين خود اقوام آنان انتخاب نمود و خود در راس هرم شاهنشاهی بزرگ منطقه قرار گرفت.  شاهنشاهان ايران علاقه وافری به دريانوردی داشتند منجمله داريوش بزرگ که ارتش دريايی تشکيل داد و دهها ناو و کشتی بزرگ ساخت و روانه درياها کرد تا به نقاط دور دست و گمنام سرکشی کنند و آنجا را شناسايی کنند و کتابهای مکتوب از سفرهای خود تهيه کنند و آنرا به ايران بياورند (که بسياری از اينها در يورش اسکندر گجستک و سپس تازيان بدوی از بين رفت و به آتش کشيد شد ) . يا دهها ناو دريايی خشيارشا که برای سرکوب يونانيان که ليدی ايران را آتش زده بودند روانه آن کشور شد. اردشير پاپکان بنيانگذار شاهنشاهی ساسانی (شهرياری در سالهای : 224 تا 241 ميلادی ) که وی را يکی از ابر مردان ايرانی ناميده اند نيز در خليج فارس بندری بزرگ ساخت که تا سالهای پس از حمله اعراب و مغولان از با شکوه ترين بنادر آن زمان بود . سپس در سالهای نخستين پادشاهی شاپور دوم اعراب به خوزستان ايران حمله کردند و شهرهای ايران را ويران کردند. اين قبيله های
متجاوزگر : تميم و قيس و بکربن وائل از جزيره العرب بودند. در اين هنگام شاهنشاه ايران فردی خردسال بود ولی وی در سال 326 ميلادی پس از اينکه سنين جوانی را طی کرد با چندين کشتی روانه جزيره اعراب شد. عده بسيار از آنان را نابود کرد و بقیه را اسير کرد و پاسخی کوبنده و تاريخی به آنان داد. به همين دليل او را شاپور ذوالکتاف ناميدند زيرا اسيران عرب متجاوز را در بند کرد و از شانه هايشان بندی عبور داد ( بنا به گفته برخی مورخان ) پس از او خسرو انوشيروان دادگر نيروی دريايی ايران را به اوج شکوه خود رساند. در زمان وی کشتی های تجاری ايران تا بنادر چين و بندرهای جزيره سيلان رفت و آمد داشتند . پس از اسلام عضدا لدوله ديلمی بندر سيراف را آباد نمود و رونق بخشيد. وی دريای پارس را کامل تحت کنترل خود قرار داد . ايلخانيان نيز در سالهای 1254 تا 1356 ميلادی بر ايران حکومت کردند و دست بيشتر متجاوزان را کوتاه کردند و کنترل بنادر مهم ايران را در دست گرفتند. در آن زمان بنادر "ونيز و ژن" در ايتاليا از بزرکترين بنادر زمان بودند که برای مناسبات تجاری با ايران مناسبات خوبی داشتند.

نامورترين اسناد جهانی در تائيد مالکيت دريای پارس


فلاويوس آريانوس که در قرن دوم ميلادی می زيسته در کتابی که درباره جنگهای اسکندر نوشته بود از سفر درياسالار ارتش اسکندر به دريای پارس نام برده است . وی اين دريای پارس را به نام پرسيکون کايتاس نوشته است که همان خليج فارس کنونی است .

استرابون جغرافی دان نامور يونانی که در سالهای ۶٣ پيش از ميلاد تا ١٩ پس از ميلاد می زيسته است در نقشه های خود از همين نام برای دريای پارس استفاده کرده است .

کلوديس پتوله يا بطليموس جغرافی دان – نقشه نگار رياضی دان و نويسنده قرن دوم ميلادی در کتابهای نقشه های جهان خود که شامل ٢٧ نقشه از جهان و کشورهای مختلف است نام دريای پارس را به نام پرسيکوس سينوس آورده است . وی امپراتوری شاهنشاهی اشکانی را به تصوير کشيده است .

کوين کورسيوس روفوس مورخ نامدار رومی که يورشهای اسکندر به کشورهای مختلف را به رشته تحرير در آورده است در قمستی مربوط به ايران از دريای پارس به نام " اکوارم پرسيکو" نام برده است . که در پارسی امروزی به معنی آبگير پارس ترجمه می شود .

ابوبکر احمدبن محمد معروف به ابن فقيه در کتاب نامور خود ( مختصر البلدان ) از دريای پارس به نام بحر فارس نام برده است .

ابوعلی احمدبن عمر در کتاب خود ( الاعلاق النفيسه ) از دريای ايران به نام خليج فارس نام برده است .

در کتاب عجايب الاقا ليم السبعه الی نهايه ا لعماره نام دريای ايران به صورت بحر فارس آمده است .

در کتاب المسالک الممالک ابن خرداذبه بحر فارس مشهود است .

ابوا لحسن علی حسين مسعودی مورخ نامدار در کتاب مشهور خود به نام مروج الذهب – التنبيه و الاشراف اين دريای ايرانی را به نام حقيقی اش يعنی دريای پارس آورده است .

ابن المطهر المقدسی در کتاب تاريخ خود ( ا لبلدء و ا لتواريخ ) نام دريای پارس را ذکر نموده است .

ابن حوقل در کتاب صوره الارض نام دريای پارس را آورده است .

المقدسی در کتاب احسن التقاسيم فی معرفه الاقاليم نام دريای پارس را نوشته است .

ابوريحان بيرونی فيلسوف بزرگ ايرانی در کتاب عظيم التفهيم لاوائل صناعه التنجيم نام دريای پارس را ذکر نموده است .

ابوعبدالله محمد بن محمد معروف به الشريف الادريسی در کتاب نزهه المشتاق فی اختراق الافاق نام دريای فارس را به روشنی چند بار آورده است .

ابن بلخی در کتاب فارسنامه اش که يکی از مشهور ترين کتب تاريخی است نام دريای پارس را آورده است .

ياقوت حموی در کتاب معجم البلدان نام دريای پارس را ذکر نموده است .

قزوينی در کتاب آثار البلاد و اخبار العباد و عجايب المخلوقات و غرائب الموجودات نام دريای پارس را آورده است .

ابوالفداء در کتاب تقويم البلدان نام دريای پارس را نوشته است .

شمس الدين ابوعبدالله محمد ابن ابی طالب در کتاب نخبه ا لدهرفی عجايب البروالبحر نام دريای پارس را ذکر نموده است .

شهاب الدين احمد بن عبدا لوهاب در کتاب نهايت الارب فی فنون ا لعرب نام دريای پارس را ذکر نموده است .

حمدالله مستوفی قزوينی در کتاب نزهه القلوب نيز نام دريای پارس را آورده است .

ابن بطوطه در سفرنامه خود به نام تحفه النظار فی غرايب الامصار و غرائب الاسفار نيز نام دريای پارس را ذکر کرده است.

حاج خليفه در کتاب کشف الظنون نيز از دريای پارس نام آورده است .

علامه دهخدا

علامه دهخدا

آزادهي سخنور و داناست دهخدا                   فرزانه اي بزرگ و تواناست دهخدا

غواص بحر ژرف و کران ناپديد علم               استاد شعر فاخر و گيراست دهخدا

در نثر عاميانه و در طنز دلنشين                   بنيان گذار شيوه شيواست دهخدا

آثار و کارنامه او مي دهد صلا                   کازاده اي سخنور و داناست دهخدا

حسن احمدي                                                                                    

يکي از شخصيت هاي برجسته و سرشناس علمي و فرهنگي ايران که از مفاخر کشور ما به شمار ميرود علي اکبر دهخدا معروف به ( علامه دهخدا ) مي باشد که تاليف پر ارزش او ( فرهنگ دهخدا ) يکي از مهمترين آثار فرهنگي در زبان فارسي است که خوشبختانه تمام مجلدات آن به چاپ رسيده و مورد استفاده محققين و دانشمندان و فرهنگيان و دانش پژوهان قرار دارد. 

علامه دهخدا تنها يک شخصيت فرهنگي نبود بلکه از شروع مشروطيت در فعاليتهاي سياسي شرکت داشت، چه از طريق نوشتن مقالاتي با امضاي (دخو) يا با امضاي صريح خود دوشادوش مشروطه خواهان قرار داشت و با محمد عليشاه آن چنان جنگيد که نزديک بود نظير همکارش ميرزا جهانگير خان صوراسرافيل اعدام گردد. ولي با تقي زاده در سفارت انگليس پناهنده گرديد و سپس به اروپا فرستاده شد که به تکميل معلومات خود پرداخت و با انتشار روزنامه در خارج از کشور با روش استبدادي محمد عليشاه مبارزه کرد.  پس از مراجعت به ايران در کنار تقي زاده قرار داشت و از کرمان به نمايندگي مجلس انتخاب گرديد. 

ساليان دراز گرد سياست نگشت و به کار مطالعاتي و فرهنگي اشتغال داشت تا اينکه در دولت دکتر مصدق به ياري او شتافت. در جريان 25 مرداد وقتي شاه از کشور خارج گرديد و دکتر مصدق مي خواست رژيم سلطنتي ايران با تشکيل شوراي سلطنت حفظ شود، علامه دهخدا را براي رياست شوراي سلطنتي دعوت نمود، ولي چون اوضاع تغيير کرد اين کار صورت نگرفت.

علامه دهخدا بعد از 28 مرداد 32 مورد تعقيب قرار گرفت. او از جواني عشق به کارهاي سياسي داشت. پدر دهخدا (خانباباخان) نام داشت که از مالکين قزوين بود و دهخدا در سال 1258 شمسي در قزوين تولد يافت. او از شاگردان غلامحسين بروجردي بود که علوم ديني و زبان عربي را نزد او فرا گرفت. هنگام افتتاح مدرسه علوم سياسي در آنجا به تحصيل پرداخت و پدر فروغي معلم ادبيات او بود و در آنجا به زبان فرانسه آشنا شد و دو سال هم در اروپا به فراگرفتن زبان فرانسه اشتغال يافت. 

پس از کناره گيري از سياست به چهارمحال بختياري رفت و شروع به تاليف لغت نامه فارسي نمود و تا آخر عمر به تدوين اين گنجينه گرانبها اشتغال داشت. مدتي هم رياست مدرسه حقوق و علوم سياسي به او سپرده شده بود. تا کنون 204 جلد از لغت نامه دهخدا با 21400 صفحه چاپ شده که 22 جلد در زمان حيات خودش و 102 جلد در زمان دکتر محمد معين و 80 جلد توسط جعفر شهيدي به زير چاپ رفت و در سالهاي اخير نيز تجديد چاپ شد. از نزديکترين ياران و دوستان و همکاران او علامه محمد قزويني بود که مدت 36 سال در اروپا بسر برده و به کار تحقيق و نويسندگي پرداخت. دهخدا هميشه مي گفت (هرگز کسي را در امانت داري و حفظ حرمت ادباء و محققين و وسواس در کار تحقيق چون علامه قزويني نديدم). علامه قزويني بيشتر کارهاي تحقيقي خود را با تقي زاده در ميان ميگذاشت و مشاوره با او را ضروري مي دانست. دوستان نزديک اين دو محقق عاليمقام ايراني: دکتر قاسم غني - ذکاءالملک فروغي - استاد پور داود - محمد علي جمال زاده - دکتر فروزانفر - حبيب يغمائي - استاد جلال همايي و اقبال آشتياني بودند و کساني نظير احمد کسروي - سعيد نفيسي - دکتر معين و مجتبي مينوي که خود از محققين و دانشمندان معاصر بودند به شاگردي اين دو علامه افتخار مي کردند. 

وقتي دکتر مصدق از دادگاه لاهه بازگشت و با انتشار اوراق قرضه از مردم کمک خواست، علامه دهخدا براي او نوشت (مبلغ ده هزار تومان براي مصارف ملي بلاعوض تقديم داشتم. اين آخرين چيزيست که از مال دنيا دارم و از کوچکي آن شرمسارم).  مي توان گفت در ميان انديشمندان معاصر ايران علامه دهخدا جلوه فروزنده اي داشت و بايد او را بزرگمرد فرهنگ نوين ايران خواند. او سرشار از عشق به فرهنگ وطن بود و نامي بلند در ميان دانشمندان ايراني داشت که آثار ابدي و جاويدان از خود به يادگار گذاشته است.

دهخدا به امور مالي بي اعتنا بود. وقتي کتاب امثال و حکم او انتشار يافت و پر فروش گرديد، در آمد آن را وقف چاپ کتب مفيد کرده بود که به تصويب کمسيون فرهنگ برسد.  زندگي دهخدا همواره با انتشار روزنامه و کتاب تواًم بوده است. روزنامه سروش را در باکو و تفليس و استانبول و فرانسه و سويس حتي براي چند شماره منتشر مي ساخت. سازمان يونسکو يکصدمين سال تولد او را جشن گرفت و همين امر نشان مي دهد که مقامات علمي و فرهنگي جهان تا چه حد خدمات او را ارج مي نهند. 

هنگامي که دهخدا در جواني به اروپا تبعيد گرديد وضع زندگي او چنان سخت شده بود که قصد انتحار داشت و اين نامه از او انتشار يافته است : سه ماه است از تهران و ايران اخراجم کرده اند و به اين گوشه دنيا پناه برده ام، الان بستگان من در تهران در دست حوادث .... روزگارشان در خوف، جا و نان هم ندارند و خبري هم ازشان ندارم و نمي خواهم که خبري داشته باشم ... قصد خودکشي در اين يک ماه اخير مرا واداشت که کم کم حُب همه چيز و همه کس را از خاطر دور کنم براي اينکه حاضر تر به مرگ باشم ... در هر حال يک هفته اي است که به اين فکر افتاده ام که با آخرين کوششهاي خود بلکه بتوانم قدري مدت زندگي خود را طول داده و باز بار گران مادر و خواهرم را تخفيف بدهم. بعد از اينکه همه دينا را با پاي خيال به هم زده ام خيالم بر اين قوت گرفته که استانبول بروم و در آنجا به روزنامه نگاري يا به شاگردي يک تجارتخانه يا حمالي و يا عملگي، دنباله حيات خود را امتداد بدهم و ننگ خودکشي و گريختن از زير بار تکليف و مسئوليت طبيعي را قبول نکنم. علت اينکه به استانبول مي روم براي اين است که آنجا تجار ايراني خيلي است و گذشته از اين، کار همه قسم زياد و زندگي ارزان، و خاصه که من براي هر قسم زندگي مهيا و مستعد شده ام. اما اجراي اين خيال هم بسته به تحصيل يک مقدار وجوهي است که قرض خود را در اينجا بپردازم و به قدر مسافرت تا آنجا هم داشته باشم. امروز در تمام دنيا يک نفر را که بتوانم به او اظهار فقر خود را بکنم ندارم و اگر هم اظهار کنم مطمئن نيستم که همراهي کند.

معاون الدوله غفاري، دهخدا را با خود به اروپا برد و بيش از دو سال در اروپا و بيشتر در وين پايتخت اتريش اقامت داشت. در اين مدت زبان فرانسه و معلومات جديد را تکميل کرد. دهخدا در پاريس با علامه قزويني معاشر بود. سپس به سويس رفت و در " ايوردن " سويس نيز سه شماره از صوراسرافيل را منتشر ساخت و از آنجا به استانبول رفت و با مساعدت تني چند از ايرانيان که در ترکيه بودند روزنامه اي به نام " سروش " به زبان فارسي انتشار داد که حدود ر15 شماره منتشر شد. پس از آنکه مجاهدان تهران را فتح کردند و محمد عليشاه خلع گرديد، دهخدا از تهران و کرمان به نمايندگي مجلس شورايملي انتخاب شد و با استدعاي احرار و سران مشروطيت از عثماني به ايران باز آمد و به مجلس شورايملي رفت. در دوران جنگ بين الملل اول دهخدا در يکي از قراء " چهار محال بختياري " منزوي شد و پس از جنگ به تهران بازگشت و از کارهاي سياسي کناره گرفت و به خدمات علمي و فرهنگي مشغول شد. روز ر15 بهمن سال 1313 که نخستين سنگ بناي دانشگاه تهران نصب شد و فعاليت دانشگاهي توسعه يافت اولين روساي دانشگاه چنين انتخاب شدند : علامه دهخدا رئيس دانشکده حقوق و دکتر عبدالحميد زنگنه معاون، دکتر محمد حسين لقمان ادهم ( لقمان الدوله ) رئيس دانشکده پزشکي و دکتر محمد حسين اديب معاون، حاج سيد نصرالله تقوي رئيس دانشکده معقول و منقول و دکتر بديع الزمان فروزانفر معاون، دکتر محمود حسابي رئيس دانشکده فني و دکتر عيسي صديق رئيس دانشکده ادبيات و علوم و دانشسرايعالي.

دکتر محمد جعفر محجوب چنين مي نويسد : علامه استاد علي اکبر دهخدا در سال 1258 شمسي چشم به جهان گشود، پدرش پيش از ولادت دهخدا به تهران آمده و در اين شهر اقامت گزيده بود. دهخدا از تربيت و سرپرستي پدر بهره مندي نداشت. ده ساله بود که پدر را از دست داد و تحت نظارت مادر به تحصيل ادامه داد. نخستين مربي و معلم او يکي از فضلاي عصر به نام شيخ غلامحسين بروجردي بود که در مدرسه حاج شيخ هادي حجره داشت و مقدمات عربي و دانش هاي ديني را تدريس مي کرد. دهخدا بارها گفته بود که هر چه دارد اثر تربيت و تعليم آن بزرگ مرد است. در هنگام نوجواني وي به مدرسه سياسي که به مديريت حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) اداره مي شد رفت و مدتي کوتاه در سال آخر مدرسه تحصيل کرد. معلم ادبيات فارسي مدرسه محمد حسين فروغي ( ذکاءالملک ) بود و چون دهخدا را در زبان و ادب فارسي داراي دستي قوي يافت گاه تدريس آن را بر عهده وي مي نهاد. با آن که دهخدا در آن عصر هنوز بسيار جوان بود به واسطه همسايگي با حاج شيخ هادي نجم آبادي، روحاني روشن بين و بسيار دانشمند عصر بديدار وي مي رفت و مانند طلاب سابقه دار از محضر از محضر او بهره مند مي شد.

حاج شيخ هادي نجم آبادي مردي بسيار مستعد بود. زباني سخنگو و حافظه اي قوي داشت تا به آن حد که معروف بود در رشته هاي مختلف علوم ديني هيچکس توانايي مباحثه با او را نداشت و در برابر وي تاب نمي آورد. گويند که وي سراسر شرايع الاسلام محقق حلي را که ( قرآن الفقه ) خوانده مي شد از بر داشت و آن را تقرير و تدريس مي کرد. در همين هنگام به تحصيل زبان فرانسه پرداخت و هنگامي که معاون الدوله غفاري به سفارت ايران در کشورهاي بالکان منصوب شد، دهخدا را با خود به اروپا برد. استاد در آنجا زبان فرانسه و معلومات جديد خويش را تکميل کرد.  دوران شگفتگي دهخدا و فعاليتهاي روزنامه نگاري، ادبي و سياسي بي نظير وي پس از بازگشت از اين سفر بود. در آن هنگام ميرزا قاسم خان تبريزي که بعد به صوراسرافيل معروف شد با همکاري ميرزا جهانگير خان شيرازي آهنگ انتشار روزنامه اي داشتند. دهخدا با اين روزنامه همکاري خود را آغاز نهاد و در حقيقت مغز متفکر و مرکز اصلي و نويسنده مهم اين روزنامه به شمار آمد. فعاليت هاي سياسي دهخدا او را در رديف دوتن ديگر قرار داد که محمد عليشاه آن سه تن را از هر کس ديگر در ايران دشمن تر مي داشت و دو تن ايشان ( ميرزا جهانگير خان و ملک المتکلمين ) کشته شدند و دهخدا از اين معرکه جان سالم بدر برد و به اروپا تبعيد گرديد و در آنجا نيز با کمک معاضد السلطنه پيرنيا دو سه شماره ديگر از صوراسرافيل را در قصبه  " ايوردون " سويس انتشار داد.

مدتي کوتاه پس از برچيده شدن بساط استبداد صغير و بازگشت دهخدا از تبعيد، وي از فعاليت سياسي کناره گرفت و باقي زندگي پر برکت خود را صرف خدمتهاي فرهنگي کرد. حاصل اين فعاليت شبانه روزي وي که تا آرميدن وي در بستر مرگ ادامه يافت لغت نامه و امثال و حکم است که هر دو از آثار جاودان زبان فارسي است. دربارهً لغت نامه که فقط کار تنظيم و چاپ آن بيش از سي و پنج سال متوالي و بي وقفه بطول انجاميد کافي است گفته شود که آن را در عظمت و ارزش فرهنگي با شاهنامه استاد طوس برابر نهاده اند. شهادت علامه محمد قزويني دربارهً لغت نامه در اين باره گواهي راستين و حجتي قاطع است. قزويني در اين باب در مقدمه تاريخ عصر حافظ اثر دکتر غني نوشته است : دوست دانشمند ما دهخدا که قريب سي سال است بدون فتور مشغول جمع آوري مواد فرهنگ جامعي هستند براي زبان فارسي با شواهد کثيره بسيار مفصل و متنوع مبسوطي براي هر يک از معاني حقيقي يا مجازي هر کلمه، و تا کنون متجاوز از يک ميليون ورقهً يادداشت در اين خصوص جمع کرده اند و اگر انشاءالله اسباب مساعدت نمايد و اين مسودات خارج از حد احصاء مرتب شده به پاک نويس مبدل گردد، بزرگترين و جامع ترين و نفيس ترين فرهنگي از آن عمل خواهد آمد که بعد از اسلام تا کنون براي زبان فارسي فراهم آورده شده است و گويا متجاوز از صد هزار بيت شعر ... از اغلب دواوين شعراي مشهور و غير مشهور براي اين فرهنگ عجيب جمع کرده اند. اما کار دهخدا در جمع آوري مواد اين فرهنگ تا روز درگذشت او در هفتم اسفند ماه 1334 ادامه يافت و از آن پس به دست همکاران وي، نخست دکتر محمد معين و پس از درگذشت غم انگيز وي به دکتر سيد محمد جعفر شهيدي سپرده شد و واپسين صفحات لغت نامه از چاپ بيرون آمد. 

   روزنامه کيهان چاپ لندن درباره دهخدا چنين نوشت: دهخدا پس از سالها کار پيگير، يکي از غني ترين لغت نامه ها را به وجود آورد. ضرب المثل هاي پراکنده فارسي را با دقت و ممارست تمام گرد آورد و در چهار جلد زير عنوان " امثال و حکم " انتشار داد. فرهنگ فرانسه به فارسي را نوشت، ديوان شاعران برجسته اي چون ناصر خسرو، مسعود سعد، منوچهري، سوزني و ابن يمين را تصحيح و تنقيح کرد. در انديشه هاي ابوريحان بيروني به پژوهش پرداخت و حاصلش را در کتابي منتشر ساخت. و نيز آثاري از نويسندگان انديشمند اروپايي به فارسي بر گردانيد و از اين دست کارهاي بسيار ديگر ... ولي مهمتر از همه آن چه گفتيم، دهخدا با همه مشغوليتهاي خالص فرهنگي لحظه اي از مبارزه با استبداد و همزادش واپسگرايي باز نايستاد.  مقالات کوبنده و آتشين دهخدا در هفته نامه " صوراسرافيل " لرزه بر اندام خود کامگان و ياران آنان مي انداخت و واپسگرايان از سوي ديگر به فرياد و فغان و تهديد و تکفير واميداشت. روزنامه براي او از جان عزيزتر بود. روزنامه بود که فرياد او را از نابساماني ها ،خشک انديشي ها و يکه تازي ها، باز مي تابانيد. هنگامي که پس از بمباران مجلس، به پاريس و بعد به سويس رفت، لحظه اي از انديشهً " قلم و روزنامه " رهايي نيافت و در تنهايي و فقر و غربت انتشار صوراسرافيل را از سر گرفت. به قول "ايرج افشار" " در کشورهاي بيگانه از گرسنگي نهراسيد و از ناملايمات نشکوهيد و از تلاش و کوشش تن نزد ... و با ياري علامه محمد قزويني و کمک هاي مادي و معنوي معاضدالسلطنه پيرنيا ( آن را ) با همان قطع و سبک و روش ... به چاپ رسانيد ر... " با انتشار شماره سوم در غربت دشواري هاي مالي، دهخدا را از پاي در آورد و صوراسرافيل خاموش شد. ولي مگر عشق او به قلم و روزنامه پايان مي گرفت؟ به استانبول که رفت، روزنامه ديگري را به نام سروش بر پا کرد، که آن نيز بيش از 15 شماره نپاييد. پس از فروپاشي استبداد صغير، دهخدا، به ايران بازگشت و از سوي مردم شايد خالص ترين مجلس مردمي به نمايندگي رفت. دهخدا در تمامي مقالات جدي و طنز آميز خود گرفتاري ها و دردها و نابساماني هاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي جامعه را پيش مي کشد و آنها را زير ذره بين مي برد. جهل و ناداني اعتيادات، خرافه ها، زور و ستم خان ها و مالکان، خيانت هاي بزرگان. ولي لبهً تيز حملهً او هميشه به سوي دو سر چشمه اصلي  همه بدبختي هاي جامعه بر ميگردد : خودکامگي و واپسگرايي، که هر يک پشتيبان آن ديگري نيز هست. چرا که اگر آن يک نباشد، اين يک نيز از ميان بر مي خيزد. دهخدا و يارانش البته پيش از پاي نهادن در اين راه پر خطر، تکليف خود و دشمنان را روشن ساخته بودند.  علامه دهخدا در بيوگرافي خود چنين مي نويسد : پدر من خانباباخان پسر آقا خان که او هم پسر مهر علي خان است، که سپاهي بوده و سمت سر رشته داري داشته و از او شمشيرها و چند عدد نيزه و خنجر با دسته هاي عاج و پيراهني که دو بار تمام آيات قرآني در پشت و روي آن نوشته شده بر جاي مانده است. پدر من از زن اول فرزندي نداشت. در سن کهولت مادر مرا به زني گرفت که من و برادرانم يحيي خان و ابراهيم خان و خواهرم از اين ازدواج مي باشيم. پدرم دو ده خود را در قزوين فروخت و به تهران آمد و در سنگلج اقامت گزيد و در 9 سالگي من پدرم درگذشت و مادرم مرا در کنف تربيت خود گرفت. در حجره هاي مختلف علوم قديم را فرا گرفتم. معلمين من شيخ غلامحسين بروجردي و شيخ هادي نجم آبادي بودند.

وصيت نامه علامه دهخدا :  به ورثه خود وصيت مي کنم که تمام فيش هاي چاپ نشده لغت نامه را که ظاهراً بيش از يک ميليون است و از الف تا ياء نوشته شده و يقيناً يک کلمه ديگر بر آن نمي توان افزود به عزيزترين دوست من آقاي دکتر محمد معين بدهند که مثل سابق به چاپ برسد و اين زحمتي است جانکاه که اقلا معادل نصف تاليف است. 

ر 4 آبان 1334 - علي اکبر دهخدا

زندگی نامه ميرزا تقي خان اميرکبير

ميرزا تقي خان اميرکبير

ميرزا تقي خان اميرکبير اهل فراهان است و دست پرورده خاندان قائم مقام فراهاني.  فراهان همچون تفرش و  آشتيان مجموعاً کانون واحد فرهنگ ديواني و "اهل قلم" بود؛ ناحيه اي مستوفي پرور. چه بسيار دبيران و مستوفيان و وزيران از آن ديار برخاستند که در آن ميان چند تني به بزرگي شناخته شده، در تاريخ اثر برجسته گذارده اند. از اين نظر ميرزا تقي خان نماينده فرهنگ سياسي همان سامان است.      

نام اصلي ميرزا تقي خان، "محمد تقي" است. زادگاهش "هزاوه" از محال فراهان عراق. هنوز هم در آنجا محله اي بنام "محله ميرزا تقي خاني" معروف است، و خانه پدريش نزديک تپه "يال قاضي" شناخته مي باشد. اسم او در اسناد معتبر (از جمله مقدمه پيمان ارزنةالروم، و قباله نکاح زنش عزت الدوله) "ميرزا محمد تقي خان" آمده است. رقم مهر و امضاي او نيز ترديدي در نام حقيقيش باقي نمي گذارد؛ بي گمان اسم "محمد" رفته رفته حذف گرديده و به "ميرزا تقي خان" شهرت يافته است.    

خانواده پدري و مادري ميرزا تقي خان از طبقه پيشه ور بودند. پدرش به تصريح قائم مقام "کربلائي محمد قربان" بود که در خطاب او را "کربلائي" مي گفت. سجع مهرش "پيرو دين محمد قربان" بود. کربلائي قربان نخست آشپز ميرزا عيسي (ميرزا بزرگ) قائم مقام اول بود. پس از او همين شغل را در دستگاه پسرش ميرزا ابوالقاسم قائم مقام ثاني داشت.   

کربلائي قربان بعدها ناظر و در واقع ريش سفيد خانه قائم مقام گرديد، و هميشه مورد لطف مخدوم خود بود. آنچه بنظر مي رسد کربلائي قربان خيلي هم بي چيز نبوده، بلکه آب و ملکي داشته و دست کم يک دانگه قريه حرآباد مال او بوده است.  و نيز آنقدرها استطاعت داشته که به سفر حج برود. 

سال تولد ميرزا تقي خان را تا اندازه اي که جستجو کرديم، هيچ مؤلف خودي و بيگانه اي ثبت نکرده است. در حل اين مجهول تاريخي، ما يک مأخذ اصلي و دو دليل در تأييد آن مأخذ بدست مي دهيم: زير تصوير اصيلي که به زمان صدارت امير کشيده اند مي خوانيم: "شبيه صورت... اتابک اعظم، شخص اول ايران، امير نظام در سن چهل و پنج سالگي". امير از 22 ذيقعده 1264 تا 20 محرم 1268 صدارت کرد. اشعاري که در ستايش مقام تاريخي او در کنار همان تصوير نگاشته شده، و تصريح به اينکه کارهاي سترگ از پيش برده است، نشان ميدهد که تصوير مزبور را در اعتلاي قدرت و شهرت امير کشيده اند. و آن سال 1267 است. با اين حساب و به فرض صحت رقم چهل و پنج سالگي تولد او به سال 1222، يا حداکثر يکي دو سال پيشتر بوده است. 

اما دليل معتبر تاريخي اينکه: در کاغذ قائم مقام خواهيم خواند که ميرزا تقي همدرس دو پسر او محمد و علي بوده است. مي دانيم که ميرزا محمد پسر اول قائم قام در 1301 در هفتاد سالگي درگذشت، و پسر ديگرش ميرزا علي در شصت و هفت سالگي درگذشت به سال 1300.  يعني هر کدام از آن دو پسر قائم مقام، سي و يکي دو سال پس از امير زنده بوده اند. اختلاف سال تولد ميرزا تقي با دو همدرس خود هر چه باشد، به هر حسابي، امير در آخرين سال صدارتش 1268 بيش از پنجاه سال نداشته است.  

امير دو زن گرفته است. زن اولش، دختر عمويش بود يعني دختر حاج شهباز خان. نام او را "جان جان خانوم" ذکر کرده اند. از او سه فرزند داشت: ميرزا احمد خان مشهور به "اميرزاده" و دو دختر که بعدها يکي زن عزيز خان آجودان باشي سردار کل، دوست قديم امير، گرديد. و ديگري به عقد ميرزا رفيع خان مؤتمن درآمد. زن امير در 1285 با دختر بزرگش سلطان خانم به زيارت مکه رفت، و ظاهرا يکي دو سال بعد، در آذربايجان درگذشت. 

زن دوم امير، "ملکزاده خانم" ملقب به عزت الدوله يگانه خواهر تني ناصرالدين شاه بود. به گفته دکتر پلاک ميرزا تقي خان در زمان صدارت از زن اول خود جدا شد. عقد ازدواج با عزت الدوله روز جمعه 22 ربيع الاول 1265 انجام گرفت. ترتيب جشن عقد و عروسي را ميرزا نبي خان اميرتومان (پدر ميرزا حسين خان سپهسالار) بعهده داشت. عزت الدوله شانزده ساله بود. چنانکه قباله عقد زناشوئي مي نمايد، مهر عزت الدوله هشت هزار تومان نقد اشرفي ناصرالدين شاهي هجده نخودي، و يک جلد قرآن بود. راجع به ازدواج با عزت الدوله ضمن نامه امير به شاه خواهيم خواند که گفته بود: "از اول بر خود قبله عالم... معلوم است که نميخواستم در اين شهر صاحب خانه و عيال شوم. بعد، به حکم همايون و براي پيشرفت خدمت شما، اين عمل را اقدام کردم...." فداکاريهاي اين شاهزاده خانم در دوره تبعيد و آخرين روزهاي زندگي شوهرش، در خور ستايش است.  

محيط خصوصي تربيت ميرزا تقي خان را دستگاه ميرزا بزرگ قائم مقام و پسرش ميرزا ابوالقاسم قائم مقام، آن دو وزير بزرگ عباس ميرزا، مي ساخت. ميرزا بزرگ در سال 1237 درگذشت. با حسابي که راجع به سن ميرزا تقي خان بدست داديم، ظاهراً در آن زمان هجده ساله بود. پس محضر ميرزا بزرگ را خوب درک کرده بود، و شايد هم پاره اي کارهاي دبيري او را مي کرد. امين الدوله هم به خدمت امير در "دايره ميرزا بزرگ قائم مقام" تصريح دارد. 

در استحکام اخلاقي او ترديد نيست، و مظاهر عيني آن گوناگون است. يک جنبه اش اينکه در عزمش پايدار بود. نويسنده صدرالتواريخ که زير نظر اعتمادالسلطنه اين کتاب را پرداخته مي گويد: "اين وزير هم در وزارت مثل نادر شاه بود.... هم مانند نادر عزم ثابت و اصالت رأي داشته است". در موردي که نماينده انگليس خواست رأي امير را عوض کند، خود اعتراف دارد که "... سعي من و کوشش نماينده روسيه، و تلاش مشترک ما همه باطل است. کسي نميتواند ميرزا تقي خان را از تصميمش باز دارد". برهان استقلال فکر او همين بس که در کنفرانس ارزتةالروم بارها دستور حاجي ميرزا آقاسي را که مصلحت دولت نمي دانست، زير پا نهاد. شگفت اينکه حتي امر محمد شاه را نيز ناديده مي گرفت و آنچه را که خير مملکت تشخيص مي داد، همان را مي کرد. بي اثر بودن پافشاريهاي روس و انگليس و عثماني در رأي او، جاي خود دارد. اما يک دندگي بي خردانه نمي کرد. حد شناسي از خصوصيات سياسي اوست و چون مي ديد سياستي پيشرفت ندارد، روش خود را تغيير مي داد.  

درستي و راست کرداري از مظاهر ديگر استحکام اخلاقي اوست؛ از اين نظر فساد ناپذير بود. قضاوت وزير مختار انگليس اين است: "پول دوستي که خوي ملي ايرانيان است در وجود امير بي اثر است". به قول رضاقلي خان هدايت که او را نيک مي شناخت: "به رشوه و عشوهً  کسي فريفته نمي شد".  دکتر پلاک اتريشي مي نويسد: "پولهايي که مي خواستند به او بدهند و نمي گرفت؛ خرج کشتنش شد". 

جنبه ديگر خوي استوار امير اينکه به گفته و نوشته خويش اعتبار مي نهاد. واتسون مي نويسد: "امير نظام به آساني به کسي قول نمي دهد. اما هر آينه انجام کاري را وعده مي کرد، بايد به سخنش اعتماد نمود و انجام آن کار را متحقق شمرد". امير خود به اين خصلت خود مي باليد.  به قول نويسنده صدرالتواريخ "از براي حکم خود ناسخ قرار نمي داد. هر چه مي گفت بجا مي آورد، بهيچ وجه حکم او ناسخ نداشت".  

دلير و جسور بود. پسر کربلائي قربان زماني که به مکتب مي رفت، از مخدوش تقاضاي قلمتراشي کرد. چون خواهش او برآورده نشد، چنان نامه اي به قائم مقام فرستاد که او خود مي گويد:"ببين چه تنبيهي از من کرده است. عجبتر اينکه بقال نشده ترازو وزني آموخته". اگر داستانهائي که از دوران جواني و خدمت ديواني او آورده اند، افسانه سازي صرف هم باشند، باز روشنگر همان فطرت او هستند. 

رفتاري متين و سنگين داشت. به شخصيت خويش مغرور بود و نسبت به کارداني و صفات برجسته اش آگاه. اما تعجب اينکه نامجو و شهرت خواه نبود. دليل ما اين است: هر چه که به حکام ولايات و نمايندگان سياسي بيگانه در اصلاح امور مملکت نگاشته، همه را به نام شاه و امر او قلمداد کرده است. مهمتر اينکه در سرتاسر روزنامه وقايع اتفاقيه زمان صدارتش، از تجليل ميرزا تقي خان خبري نيست. فقط چهار جا اسمش آمده و آن هم به حکم ضرورت.

او را به مناعت طبع مي شناختند که از مظاهر غرور نفساني اش بود، و به خواري تن در نمي داد. نماينده انگليس ضمن اينکه به حيثيت خواهي و حساسيت ميرزا تقي خان در روابط با بيگانگان اشاره مي کند، مي گويد: "هيچ گاه حاضر نيست رفتار متکبرانه کسي را تحمل کند". حتي وقتي که مورد بي مهري شاه واقع گشت و زمان عزلش فرا رسيد، حيثيت پرستي خود را از دست نداد. به شاه نوشت: "اگر حقيقة مقصودي دارند، چرا آشکار فرمايش نميفرمايند... بديهي است اين غلام طالب اين خدمات نبوده و نيست و براي خود سواي زحمت و تمام شدن عمر حاصلي نمي داند. تا هر طور دلخواه شماست؛ به خدا با کمال رضا طالب آنست". 

 

مأموريت هاي سياسي

مأموريت روسيه و ايروان

ميرزا تقي خان از زماني که منشي دستگاه قائم مقام بود تا وقتي که به صدارت رسيد، به سه مأموريت سياسي رفت. به روسيه، ايروان و به عثماني. اين سفرها از نظر ماهيت و مقام و مسئوليت او بکلي متفاوت بودند. در سفر روسيه که همراه خسرو ميرزا رفت (45-1244) جوان بيست و دو ساله و در زمره دبيران بود. نه سال بعد که با ناصرالدين ميرزاي وليعهد، براي ملاقات تزار روس روانه ايروان شد (1253) وزارت نظام آذربايجان را برعهده داشت. پس از شش سال که به سفارت فوق العاده ارزنةالروم برگزيده شد، با مقام وزارت، به نمايندگي مختار دولت در آن کنفرانس (63-1259) شرکت جست. 

دانش و فرهنگ جديد

دارالفنون

انديشه امير در بناي دارالفنون از يک سرچشمه الهام نگرفته بود، بلکه حاصل مجموع آموخته هاي او بود. آکادمي و مدرسه هاي مختلف روسيه را ديده بود؛ در کتاب جهان نماي جديد که به ابتکار و زير نظر خودش ترجمه و تدوين شد، شرح دارالعلمهاي همه کشورهاي غربي را در رشته هاي گوناگون علم و هنر با آمار شاگردان آنها خوانده بود؛ و از بنيادهاي فرهنگي دنياي جديد خبر داشت.   

وجهه نظر امير را در ايجاد دارالفنون بايد بدرستي بشناسيم. ذهن امير در اينجا در درجه اول معطوف به دانش و فن جديد بود، و بعد به علوم نظامي توجه داشت. اين معني از مطالعه تطبيقي برنامه درسهاي دارالفنون، و نامه هاي امير راجع به رشته تدريس استاداني که استخدام شدند، روشن مي گردد.  رشته هاي اصلي تعليمات دارالفنون بنحوي که او در نظر گرفته بود عبارت بودند از: پياده نظام و فرماندهي، توپخانه، سواره نظام، مهندسي، رياضيات، نقشه کشي، معدن شناسي، فيزيک و کيمياي فرنگي و داروسازي، طب و تشريح و جراحي، تاريخ و جغرافيا، و زبان هاي خارجي. مدرسه هفت شعبه داشت، و پاره اي مواد مزبور مشترک بود.  در ضمن بايد دانسته شود که براي فنون نظامي دستگاه تعليماتي جداگانه اي در خود تشکيلات لشکري تعبيه نهاد، و شعبه علوم جنگي دارالفنون مکمل آن بشمار مي رفت.  

سنگ بناي دارالفنون در اوائل 1266 در زمين واقع در شمال شرقي ارک سلطنتي که پيش از آن سربازخانه بود نهاده شد. نقشه آن را ميرزا رضاي مهندس که از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل به انگلستان رفته بود کشيد؛ و محمدتقي خان معمارباشي دولت آن را ساخت. و شاهزاده بهرام ميرزا به کار بنائي آن رسيدگي مي کرد. ساختمان قسمت شرقي دارالفنون تا اواخر 1267 به انجام رسيد و مورد استفاده قرار گرفت. بـقـيـه آن تا اوايــل سـال 1269 پايان يافت. چهار طرف مدرسه را پنجاه اطاق "منقش مذهب" هر کدام به طول و عرض چهار ذرع ساخته جلو آنها را ايوانهاي وسيع بنا نمودند. در گوشه شمال شرقي تالار تئاتر احداث شد. در پشت دارالفنون کارخانه شمع کافوري و آزمايشگاه فيزيک و شيمي و دواسازي برپا نمودند. چاپخانه اي هم ضميمه آن گرديد، به علاوه کتابخانه و سفره خانه اي ساختند. در ورودي دارالفنون به طرف خيابان ارک "باب همايون" باز مي شد؛ در کنوني آن در خيابان ناصريه به سال 1292 ساخته شد.   

روزنامه وقايع اتفاقيه

بناي روزنامه وقايع اتفاقيه به سال 1267 از ارزنده ترين تأسيسات اجتماعي امير است. 

بنيانگزار روزنامه در ايران ميرزا صالح شيرازي است. از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل علوم جديد به انگلستان رفت. ضمناً به ذوق خود فن چاپ را آموخت، و از جمله کساني است که در ايران مطبعه سنگي را تأسيس نمود. به علاوه او را پيشرو انديشه هاي سياسي جديد مغرب زمين در ايران مي شناسيم. ميرزا صالح نخستين روزنامه ايران را در زمان محمد شاه به سال 1252 در تهران بر پا کرد. روزنامه اي بود که ماهي يکبار با چاپ سنگي منتشر مي شد، و بيش از چند سالي دوام نکرد.  

ذهن امير درباره روزنامه و ارزش سياسي و مدني آن خوب روشن بود، و از روزنامه هاي فرنگستان آگاهي داشت. حتي خوانده بود که: در شهر فرانکفورت آلمان (امير اساساً به دولتهاي آلماني توجه خاص داشت) باسمه کردن کاغذ اخبار که از تاريخ 1651 مسيحي.. بنا شده، الي حال مطلقاً بسته نشده، و هميشه در کار باسمه اخبار است. توجه ميرزا تقي خان معطوف به دو معني بود: يکي اطلاع يافتن دولت از اوضاع جهان، و ديگر پرورش عقلاني مردم و آشنا کردن آنها به دانش جديد و احوال ديگر کشورها. 

شماره اول روزنامه وقايع اتفاقيه روز جمعه پنجم ربيع الثاني 1267 (هفتم فوريه 1851) انتشار يافت. در صفحه اول علامت شير و خورشيد ايران و عبارت "يا اسدالله الغالب" نگاشته شده بود. اين شماره به عنوان "روزنامچه اخبار دارالخلافه تهران" منتشر گرديد. از شمارهً دوم به نام "وقايع اتفاقيه" خوانده شد. و تا ده سال بعد (1277 ه.ق.) به همين اسم نشر مي شد. در اين سال هنگام تصدي ميرزا ابوالحسن خان غفاري کاشاني صنيع الملک، نام آن تغيير کرد و از شماره 474 به روزنامه "دولت عليه ايران" مبدل شد؛ و ضمناً به شکل روزنامه مصور درآمد. اين نخستين روزنامه مصوري است که در ايران انتشار يافت. ديري نگذشت که دوباره اسم آن تغيير کرد و به روزنامه "دولتي" بدل شد. پس از آن به نام "روزنامه ايران" منتشر گرديد و تا انقلاب مشروط همين اسم را حفظ کرد. 

وقايع اتفاقيه روزنامه هفتگي بود، با چاپ سنگي بطبع مي رسيد. شيوه نگارش آن ساده و روشن و بکلي خالي از تقليد و تکلف بود. تا شماره هفدهم آن روزهاي جمعه پيش از ظهر انتشار مي يافت، از شماره هجدهم به بعد انتشارش به روزهاي پنجشنبه موکول گرديد. تا شماره 656 انتشار هفتگي آن مرتب بود، از آن پس گرفتار بي نظمي شد. بهاي تک شماره آن در سرتاسر ايران ده شاهي، و اشتراک ساليانه اش 24 ريال بود. چون به گوش دولت رسيد که کارکنان ولايات سواي بهاي روزنامه چيزي از مردم به نام"خدمتانه" گرفته اند؛ اعلام شد که قيمت آن "در کل شهرهاي ممالک محروسه بدون اخراجات ديگر" همان ده شاهي است، و مطالبه کردن چيزي بيش از آن "بسيار خلاف رأي امناي دولت" است. 

مدير روزنامه، حاجي ميرزا جبار ناظم المهام کنسول سابق ايران در بغداد بود. "مباشر" روزنامه "ادوارد برجيس" انگليسي، و نويسنده آن "عبدالله ترجمه نويس" بود.  روزنامه در مطبعه حاجي عبدالمحمد استاد مطبعه چي چاپ مي گرديد. حيف که ميرزا صالح دوست ديرين امير درگذشته بود، وگرنه هيچ کس شايسته تر از او براي کار روزنامه نبود. 

کاهش قدرت روحاني

سياست مذهبي امير دو جهت ثابت و مشخص داشت: کاستن نفوذ روحاني و منع دخالت در سياست؛ آزادي و مداراي ديني. 

قبلا بگوئيم که امير نه دشمن دين بود و نه بدخواه روحانيت؛ اين معني را در تحليل شخصيت فردي او باز نموديم که خود ديندار بود و مقيد به اصول و آداب مذهبي. اما از تعصب آزاد بود و به گفته اعتضادالسلطنه زهد خشک را استهزاء مي کرد. برخورد دولت امير با دستگاه روحاني زاده دو عامل اصلي بود: يکي دخل و تصرف عالمان دين در کار سياست، دوم سنت پرستي و ظلمت هيأت روحاني.  در واقع سياست عمومي امير در کاستن قدرت روحاني متوجه امام جمعه ها و شيخ الاسلامها مي گرديد که در افکار قاطبه مردم نفوذ داشتند، مروج کهنه پرستي و ناداني بودند، سراي آنان مصون و جاي تحصن بود. از اين راه اعمال قدرت مي نمودند و در سياست مداخله مي کردند. امير چنين حق و مسئوليتي را براي روحانيون نمي شناخت. به علاوه نفوذ و رويه ايشان را مانع پيشرفت نقشه اصلاح و ترقي مي دانست.  

از لحاظ شناختن زمينه فکري جامعه ما در اين زمان بايد دانست که از يک سو، انديشه تفکيک سياست از دين در ايران شناخته گرديده بود. در ترجمه تاريخ پطر کبير نوشته ولتر آمده که پطر به کشيشان و دانايان گفت: "مهام سلطنت و انجام امور دولت با من است، و مرا با تشخيص و امتياز مذهب و دين کاري نيست". از سوي ديگر تجربه آموخته بود که ظلمت روحاني و دخالت ملايان در امر مملکت داري، سد راه اصلاح طلبي و نوجوئي است. و آنچه بيشتر در ذهن امير تأثير کرده بود، همين بود. ميرزا صالح شيرازي در سفرنامه ارزنده خود راجع به احوال عثماني نکته انديشيده اي را مي آورد: "مادامي که سلسله عليه ملاها خود را مدخل به دولت عثماني نمايند، هرگز دولت مزبور ترقي نخواهد کرد... في الواقع هر دولتي که ملاها خود را مدخل آن نموده، بنا را به حيله بازي گذاردند هرگز آن دولت و آن ولايت ترقي نخواهد کرد".  

همين معني در سخن امير به کنسول انگليس و سفير آن دولت نمايان است. هنوز بيش از نه ماه از صدارتش نگذشته بود که کنسول از تبريز به ديدن او آمد، و در گزارش خود نوشت: "امير نظام مصمم است که جلو نفوذ روحانيان را بگيرد، گر چه مي داند کاري است بس دشوار و پر خطر. ولي متذکر شد که دولت عثماني وقتي در راه تجديد نيروي خود توفيق يافت که نفوذ علما را دهم شکست. و گفت او هم همين کار را خواهد کرد، و يا سرش را بر باد خواهد داد".  همچنين وقتي که اختلاف امير با امام جمعه تهران بالا گرفت - و شيل پاي بميان نهاد، امير گفت:"يا بايد در برابر ادعاها و دخالتهاي امام جمعه ايستادگي کنم، يا دست از سياست و زمامداري بکشم. متأسفانه اين خاص علماي پايتخت نيست، در سرتاسر ايران، ملايان کم يا بيش در پي قدرت هستند و ميخواهند در امور سياسي و دنياوي دخل و تصرف نمايند".  

با اين وجهه نظر، تصادم قدرت دولت و دستگاه روحاني امري محتوم بود. تحريک امام جمعه تهران به برانگيختن مردم شهر عليه امير، داستان معجزه کردن امامزاده تبريز و مداخله شيخ الاسلام و امام جمعه آذربايجان، و ايستادگي آنان در برابر دولت - آن کشمکش پنهاني را آشکار ساخت. 

آغاز اختلاف امير را با ميرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران، شيل بيان مي کند: "وزير مختار روسيه بتازگي انفيه دان الماس نشاني که روي آن صورت امپراطور روس نقش شده بود، به امام جمعه هديه کرد. هديه امپراطور موجب حرف و گفتگو شد، و ميان علما و افراد صاحب نفوذ ايجاد همچشمي زياد نمود. امام جمعه از مرحمت تزار بخود مي باليد، و بعمد نمي خواهد موضوع آن تحفه را به اطلاع شاه و امير نظام برساند. ميانه او و امير هم چندان گرم نيست. پس از چند روزي امير به وي پيغام فرستاد که رفتار او در پذيرفتن آن هديه، و اطلاع ندادن به دولت بسيار ناپسند و ناشايست مي باشد. امام جمعه از حسد روحانيون آگاه گشته بود، بهراسيد و روز بعد انفيه دان و نامه وزير مختار روس را به نظر امير رسانيد".   

بايد دانست که دستگاه امام جمعه تهران همواره مورد توجه سفارتخانه هاي روس و انگليس بود، و هر دو سعي داشتند دست کم با آن روابط نيکو و نزديکي داشته باشند. و اسناد ما حکايت مي کند که آن دستگاه هيچگاه از آلودگي سياسي پاک نبود. ميرزا محمد مهدي امام جمعه عموي ميرزا ا بوالقاسم، همان کسي است که دستگيري قائم مقام را به وزير مختار انگليس "تهنيت" گفت. همچنين بنا بر نوشته وزير مختار، يکي از معتمدان خود را به سفارت فرستاد تا "مراتب شادماني و خرسندي امام جمعه و همه طبقات مردم را از آن بابت ابراز دارد. و نيز بگويد که جملگي معتقدند بر اثر کوششهاي من (وزير مختار) بود که خوشبختانه توانستند از دست قائم مقام، يعني آن افت بدتر از طاعون رهائي يابند".  

سقوط و تباهي

فرمان شاه بر عزل امير صادر شد.

نخست از صدارت و پيشکاري شاه برکنار گشت، ولي مقام امارت نظام همچنان در دست او ماند. پيام شاه در چهارشنبه هجدهم محرم 1268 (سيزدهم نوامبر 1851) شب هنگام به ميرزا تقي خان ابلاغ گرديد، و دستخط عزل فردا صبح (پنجشنبه نوزدهم محرم) به امير رسيد. عين دستخط به ما نرسيده؛ اما آنچه ميرزا احمد وقايع نگار آورده، درست و نزديک به اصل است؛ و مضمون آن در اسناد رسمي نيز منعکس مي باشد:

« چون صدارت عظمي و وزارت کبري زحمت زياد دارد، و تحمل اين مشقت بر شما دشوار است، شما را از آن کار معاف کرديم. بايد به کمال اطمينان مشغول امارت نظام باشيد. و يک قبضه شمشير و يک قطعه نشان که علامت رياست کل عساکر است، فرستاديم و به آن کار اقدام نمائيد؛ تا امر محاسبه و ساير امور را به ديگران از چاکران که قابل باشند واگذاريم». 

گزارش برکنار شدن امير را از وزير مختار انگليس بشنويم:

« در نامه هاي سابق اطلاع داده بودم که اوضاع عمومي حکايت از اين مي کند که نفوذ امير نظام کاهش گرفته است. ولي بعيد بود که دولتش به اين زوديها ساقط گردد. ديشب به فرمان شاه گارد سلطنتي که از چهارصد نفر تشکيل مي شود، احضار گرديدند و امناي دربار نيز به کاخ پادشاه آمدند. به دنبال آن به امير نظام پيغام رفت که: از مسئوليت وزارت معاف است، ولي همچنان امارت نظام را به عهده خواهد داشت. در نظر مردم حادثه اي نامنتظر بود، همچنين براي خود امير نابهنگام؛ چه تا ديروز مقامش استوار بود. برانداختن دولت امير نظام بيشتر نتيجه توطئه و نيرنگ اندرون شاه است که در رأس آن مهدعليا مادر شاه قرار دارد، گر چه امير داماد اوست. برخي کيفيات خارجي نيز در آن مؤثر افتاد. صدراعظم تازه هنوز گمارده نشده، اما چنانکه چند ماه پيش اطلاع داده بودم، و حالا محرمانه آگاه گرديدم، ميرزا آقاخان اعتمادالدوله به جاي امير نظام خواهد نشست.... نامزد ديگر صدارت مستوفي الممالک است؛ رفتارش محترمانه است و در فن ماليه مهارت دارد. اما از جهات ديگر شخصي نيست که بتواند مقام صدارت را به عهده بگيرد». 

گزارش شيل در حد خود درست است. ضمناً عزل امير غير منتظره نبود. در نامه هاي امير به شاه ديديم که زمينه عزلش فراهم گشته و او خود در انتظارش بود. نکته ديگر اينکه در آن گزارش و ديگر گزارشهايي که وزير مختار به لندن فرستاده، پاره اي حقايق را اصلا متذکر نگرديده است. در اين مورد خانوم وزير مختار مي نويسد: همان وقتي که شاه دستور احضار چهارصد تن گارد شاهي را داده بود، يکي از دوستان شوهرش شبانه نامه اي فرستاد و آن خبر سهمناک را رساند. يک ساعت بعد کاغذ دومش رسيد که همه آن تدابير احتياطي عليه امير نظام بوده است. اما تدابيري که هيچ ضرورت نداشت. به علاوه شيل توضيح نمي دهد که "برخي کيفيات خارجي که در عزل امير مؤثر افتاد"، چه بوده است.

علاوه بر مهدعليا و ميرزا آقا خان نوري که ارکان توطئه عزل امير را مي ساختند - در صدرالتواريخ نام ميرزا يوسف مستوفي الممالک نيز برده شده است. و مأخذ نوشته صدرالتواريخ گفته ميرزا جبار پيشخدمت مخصوص است؛ اين اندازه مي دانم که مستوفي الممالک چندان ميانه خوبي با ميرزا تقي خان نداشت، گر چه امير نسبت به او مهربان بود. اما شرکت او در قضيه عزل امير بر ما روشن نيست.

شاه به ياد وزيرش مي گريست. چون از ديدارش شرمنده مي گشت، از او پرهيز مي جست. به او مي گويد: «قلب من آرزوي شما را مي کند»، تا هستم و هستي دوستت دارم، اگر کسي بد شما را بگويد «پدرسوخته ام اگر او را جلو توپ نگذارم»؛ بيا «من و شما يکي باشيم و با هم کار کنيم»! شمشير خود و حمايل گردنش را باز کرد به او فرستاد: «براي خدا آنها را قبول کنيد و فردا بيائيد مرا ببينيد». اين بيان به عواطف شاه و وزير نمي ماند، اما سخناني است که شاه نوشته. معلوم است در درونش خلجاني بود زاده جنگ شور و عاطفه و ادراک با سياست و تلقينات ذهني درباريان. اينکه مي نويسد: « اي کاش هرگز پادشاه نبودم... که چنين کاري بکنم »، نشانه اي است از ناتواني نفساني شاه که نمي توانست اراده خود را بر اطرافيانش تحميل گرداند.

ميرزا آقاخان نوري اعتمادالدوله به صدارت گمارده شد.

اين انتصاب در 22 محرم 1268 (17 نوامبر 1851) چهار روز پس از عزل ميرزاتقي خان انجام گرفت. تا اينجا دانستيم که امير هنوز در دل شاه جاي داشت، و او نسبت به وزير سابق خود مهربان بود. حتي احتمال مي رفت که امير از نو به مقام صدارت باز گردد. با تعيين صدراعظم جديد کار امير به مرحله تازه اي افتاد، يک قدم به سقوط نزديکتر شد؛ اما چنانکه خواهيم ديد احتمال بازگشت امير به زمامداري منتفي نبود.

سابقه ميرزا آقاخان را از گزارش سفير انگليس مي آوريم: « ميرزا آقاخان همان کسي است که در زمان محمد شاه بر اثر حرفهاي ناشايسته اي که از او شنيده شد و اختلاس و دستبردي که به مال ديوان زده بود، به چوبش بستند و به کاشان تبعيدش کردند. پيش از جلوس ناصرالدين شاه از کاشان فرار کرد، و آمد در نزديکي تهران بست نشست. سرهنگ فرانت به مهد عليا که که در آن زمان همه کاره بود، سفارش نمود که از وجود او در امور کشور استفاده نمايد و اجازه دهد به سراي مهد عليا وارد گردد. مادر شاه در پاسخ کتبي خود گفت که: حرمت ميرزا آقاخان را نگاه خواهد داشت. پس از آن از تحصن بيرون آمد و يکسره به اين سفارتخانه آمد؛ از اينجا به همراه يکي از کارکنان سفارت به خانه مهد عليا رفت. فرانت نامه اي به ناصرالدين شاه نگاشت و شفاعت او را نمود. شاه نيز براي خاطر کاردار سفارت ما او را عفو کرد. مهدعليا نيز اطمينان کتبي سپرد که ميرزا آقا خان از هر جهت ايمن خواهد زيست. از اين تاريخ به بعد ميرزا آقا خان تحت حمايت سفارت انگليس مي باشد، و اين حقيقت را همه شهر مي دانند». 

شيل درباره ميرزا آقاخان به پالمرستون مي نويسد: « دامنش ملوث به پول پرستي است و مطلقاً در قيد آن نيست که از چه راهي بدست آورد ».

باري با پشتيباني آشکار وزير مختار انگليس و مادر شاه، ميرزا آقاخان به صدارت رسيد. نفوذ خارجي و اندرون شاه رأي خود را بر مقام سلطنت تحميل کرد؛ موضوع بازگشت امير به وزارت فعلا منتفي گشت. انتخاب اعتمادالدوله به صدارت، در 24 محرم 1268 از طرف ميرزا محمدعلي خان وزير امور خارجه به نمايندگان روس، انگليس، و عثماني به يک مضمون اعلام شد.

سرنوشت امير بازيچه سياست انگليس و روس است و ملعبه دسيسه دربار. معلوم است که زدوبندي ميان شيل و ميرزا آقاخان در کار بوده است. در وهله اول عزل امير، جهت اصلي فعاليت شيل و مذاکره او با ميرزا آقاخان و پيامي که مهدعليا به شيل فرستاد - تنها اين بود که وسائل برکنار ساختن امير را از امارت نظام فراهم کنند و او را از تهران خارج گردانند. عمل دالگوروکي (وزير مختار روس) گره مشکل آنان را گشود، و از هر حيله اي حتي مکر زنانه مهدعليا مؤثرتر افتاد. پس همينکه خشم شاه برافروخته شد، و کار امير خراب گشت و امير از همه مناصب خلع گرديد - شيل که تا ديروز آن همه مداخله سماجت آميز داشت، يکباره پاي خود را از ميدان بيرون کشيد. بعلاوه گفتگوي خود را با ميرزا آقاخان براي انتصاب ميرزاتقي خان به حکومت کاشان که بهانه اي براي بيرون کرد امير از پايتخت بود، از وزير مختار روس پنهان داشت. در دغلي و دوروئي و سوءنيت شيل ترديد نيست، همانطور که در بي تدبيري دالگوروکي شبهه نمي باشد.

توطئه کشتن ميرزا تقي خان اوج گرفت.

شاه را دشمنان امير محاصره کردند. عوامل اصلي توطئه بنا بر اسنادي که به دست خواهيم داد عبارت بودند از: مهدعليا، ميرزا آقاخان نوري، پسر دائيهاي شاه از جمله شيرخان عين الملک ايلخان طايفه قاجار، و سردار محمدحسن خان ايرواني داماد محمد شاه. اين کسان همدست بودند و با هم در کنکاش.

فرمان شاه بر اعدام امير صادر گشت:

« چاکر آستان ملائک پاسبان، فدوي خاص دولت ابد مدت، حاج علي خان پيشخدمت خاصه، فراشباشي دربار سپهر اقتدار مأمور است که به فين کاشان رفته، ميرزا تقي خان فراهاني را راحت نمايد. و در انجام اين مأموريت بين الاقران مفتخر و به مراحم خسرواني مستظهر بوده باشد».

بنابر آنچه از قول ناصرالدين شاه آورده اند، ميرزا آقاخان نوري بود که فرمان قتل را از شاه گرفت و به حاج علي خان سپرد. مخبرالسلطنه مي نويسد: « از غلامحسين خان صاحب اختيار شنيدم که ناصرالدين شاه گفته بوده است که به قتل امير راضي نبودم. ميرزا آقاخان تدليس کرد و دستخط را از من گرفت. دستخط ديگر فرستادم  که ميرزا علي خان نرود، گفت رفته است و معاذير آورد».

روزگار تبعيد به چهل روز رسيد. جنايت بزرگ تاريخ روز جمعه هفدهم ربيع الاول 1268 (دهم ژانويه 1852) در حمام فين کاشان صورت گرفت.

چون حاج علي خان با همراهانش به باغ فين رسيدند، علي اکبر بيک چاپار دولتي را ديدند که منتظر بيرون آمدن امير از حمام بود؛ که جواب نامه مهدعليان را به عزت الدوله بگيرد. فراشباشي دست علي اکبر بيک را گرفت، با خود به حمام برد که زن امير را از آمدن او مطلع نسازد. فراشباشي با مأموران خود وارد حمام گشتند، ديدند خواجه حرمسرا مشغول جمع آوري لباسهاي امير است. اعتماد السلطنه يکي از آن کسان را بر سر او گماشت که از آنجا بيرون نرود. سپس پشت در ديگر حمام را نيز سنگچين کردند که کسي از آن راه داخل نگردد. وارد صحن حمام شدند. فراشباشي فرمان شاه را ارائه داد. امير خواسته بود عزت الدوله را ملاقات کند يا پيغام براي او بفرستد، و وصيت کند. اعتماد السلطنه اجازه نداده بود. پس امير به دلاک دستور داد، رگهاي هر دو بازويش را بزند؛ و دو کف دستش را بر روي زمين نهاد در حالي که خون از بازوانش فوران داشت. در اين وقت مير غضب به امر فراشباشي با چکمه لگدي به ميان دو کتف امير نواخت. چون امير درغلتيد، دستمالي را لوله کرد، به حلق امير فرو برد و گلويش را فشرد تا جان داد. بلند شد؛ گفت: ديگر کاري نداريم. از حمام بيرون آمدند و با اسبهاي تندرو به تهران بازگشتند.

رفتار عزت الدوله نسبت به شوهرش بزرگوارانه بود. خوي و منش اين شاهزاده خانم هجده ساله زيبا، هيچ شباهتي به اخلاق پست مادر افسونگر، و برادر درمانده اش نداشت. از آغاز تباهي کار امير سپر بلاي او بود، و تا دم آخر در وفاداري پايدار ماند. بر خلاف ميل شاه و مهدعليا، با امير به تبعيد گاه رفت؛ همه جا همراه او بود و از شوهرش جدا نمي گشت.

انقلاب مشروطه

 انقلاب مشروطه

انقلاب چگونه آغاز شد؟

کشور خواب آلود ايران از خواب ديرين سر بر آورده بود. اخگري لازم بود تا آتش روشن شود. قند در تهران گران شد و تندي صدراعظم عين الدوله آتش را دامن زد. علاءالدوله حاکم تهران، که مرد بيپروايي بود، به دستور صدراعظم در روز دوشنبه 14 شوال 1323 ه. ق. هفده نفر از بازرگانان و دو نفر از سادات را به جرم گران کردن بهاي قند و شکر به چوب بست. اين کار بهانه به دست مدعيان داد و کشمکش ميان دولت و مردم در گرفت. علاوه بر بازاريان جمعي از روشنفکران و علماي روحاني و اهل منبر، هر يک به جهتي خاص، به گروه مخالفان پيوسته در رأس جنبش قرار گرفتند و در مساجد و منابر و مکتبخانه ها و زيارتگاهها و بازار به تبليغ و اشاعه اصول اداره جديد برخاستند.  اين حادثه مقدمه و پيش درآمد انقلاب بود.

انقلاب بر سر مظالم شاه و درباريان و وابستگي شاه قاجار به دربار روسيه پديد آمد و عنوان برکناري عين الدوله و عزل مسيو نوز بلژيکي و حاکم تهران و تأسيس "عدالتخانه" داشت و به صورت تعطيل عمومي آغاز شد.

 

صدور فرمان مشروطيت

مردم و علما در 16 شوال سال 1323 ه. ق. به زاويه حضرت عبدالعظيم روي آوردند (هجرت صغري) و جنبش به مشهد، کرمان، فارس و جاهاي ديگر سرايت کرد.  شاه وعده عزل عين الدوله و تشکيل عدالتخانه را داد و سروصداها خوابيد. اما نه تنها به قول خود عمل نکرد، بلکه تظاهر کنندگان را در فشار گذاشت و در نتيجه اين عهد شکني بر دامنه جنبش مردم افزوده شد و کار به زد و خورد کشيد.  سال بعد - در 23 جمادي الاول 1324 ه.ق. - بازارها بسته شد و علما به قم مهاجرت کردند (هجرت کبري) و عاقبت سه روز بعد، گروهي از مردم تهران در سفارت انگيس متحصن شدند.

نهضت به تبريز و اصفهان و شيراز هم بسط يافت. عين الدوله استعفا کرد و ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله "با رويي نرم و دم گرم" به جاي او آمد. علما به شهر برگشتند و شاه، که از هيجان مردم به وحشت افتاده و احساس خطر کرده بود، خواهي نخواهي در 14 جمادي الاخر سال 1324 ه.ق. به صدور فرمان مشروطيت و تأسيس مجلس شوراي ملي، مرکب از برگزيدگان ملت، تن داد.

حقيقت آنکه مظفرالدين شاه با همه بيکارگي و درماندگي مرد پاکدل و کم آزاري بود و خود از ته دل مشروطه را ميخواست و آرزومند استقرار آن بود، اگر چه نه به کنه آن واقف بود و نه تهور اجراي آن را داشت.  هر چه بود مشروطه را داد و از اين نام خود را در تاريخ به نيکي مخلد ساخت.

مظفرالدين شاه هنگام افتتاح مجلس شوراي ملي

با اعطاي مشروطيت، بست نشيني موقوف گرديد و روحانيان، که ايران را ترک کرده و عازم خاک عثماني شده بودند، با استقبال باشکوهي مراجعت کردند.

مجلس يکم در 18 شعبان 1324 هـ. ق. با حضور شاه در کاخ گلستان گشايش يافت و در آخرين روزهاي زندگي مظفرالدين شاه (14 ذيقعده 1324 ه. ق.) پنجاه و يک اصل قانون اساسي به امضاي شاه رسيد.

مظفرالدين شاه روز 24 ذيقعده 1324 ه.ق. درگذشت و محمدعلي ميرزا در ماه ذيحجهً همان سال به جاي پدر نشست.

 

محمد علي شاه

نسبت به پادشاه جديد سوءظن مردم زياد بود و هر روز آثار نگراني و جوشش نمايان مي گشت. وکلاي آذربايجان، محمد علي شاه را از تبريز مي شناختند و به او اطمينان نداشتند. انقلاب و هيجان و کشمکش ملت و مجلس با دربار و عناصر استبداد در تهران و ولايات ادامه داشت. علما و روحانيون تکيه گاه مردم بودند. انجمنهاي ايالتي و ولايتي در تهران و شهرستانها پي در پي تشکيل مي شد و هر روز تزايد مي يافت؛ و وقتي در نيمه دوم سال 1324 ه.ق. شمار آنها به 140 يا بيشتر رسيد، هر روز روزنامه اي پيدا مي شد ولي غالب آنها مردم را به تندروي و آشوب تشويق مي کردند. مجلس جوان و پر آرزو و بي حوصله بود، و دولت بر خود مغرور و اطرافيان بيکاره و نا آشنا و انواع تحريک از طرفين در کار.  مجلس اول، با اينکه بهترين مجالس قانونگذاري ايران بود و قوانين نسبتا خوبي گذراند، چون در ميان اعضاي آن کساني از روحانيون و بازرگانان وارد شده و بطور کلي نمايندگان اطلاع کافي از سياست و اوضاع دنيا نداشتند و به ارزش و اهميت انقلاب و نتايج آن درست پي نبرده بودند، چنان مي پنداشتند که انقلاب وظيفه خود را به پايان داده است. اين بود که به تدريج در مبارزه سستي کردند و محمد علي شاه با استفاده از اين سستي و اهمال به هوس برانداختن مشروط افتاد.

از اواخر سال 1324 ه.ق. ارتجاع اولين آثار مخالف را نشان داد و شاه آشکارا به گردآوري و تجهيز نيرو پرداخت. اتابک، امين السلطان را، که يک ربع قرن بر ايران حکومت رانده و بعد از مشروطيت معزول شده بود و اکنون در اروپا ميزيست، به ايران خواست و به صدارت نشاند و از امضاي قانون اساسي سر باز زد.

در 21 ذيحجه 1324 ه.ق. مردم تبريز بازار را بستند و در انجمن و تلگرافخانه گرد آمدند و از بي اعتنايي دولت در امر مشروط شکايت کردند. چند روز بعد دستخط صريح صادر شد که شاه مشروطيت را قبول و به مقتضيات آن عمل خواهد کرد و بدين ترتيب آرامشي حاصل گرديد.

با اينهمه شاه و اتابک همچنان با مشروط و آزاديخواهان دشمني مي ورزيدند و مخالفت خود را پنهان نمي داشتند. روز شنبه 21 رجب سال 1325 ه.ق. پاسي از شب گذشته، هنگامي که اتابک به اتفاق بهبهاني از مجلس بيرون مي آمد، جواني بنام عباس آقا از مردم آذربايجان با ششلول سه تير بر او انداخت که هر سه تير کارگر افتاد و جوان تيري نيز به خود زد و در دم جان سپرد.

در 29 شعبان متمم قانون اساسي، که مهمترين قسمت اصول قوانين مشروطيت بود، مشتمل بر 107 اصل تدوين و بر پنجاه و يک اصل قانون اساسي اضافه شد و با اين اصول اساس مشروطيت تحکيم و حقوق ملت و سلطنت و قواي سه گانه مملکتي تفکيک و اصول مربوط به عدليه و ماليه تعيين گرديد.

 

اصالت نهضت مشروط خواهي

کساني برآنند که مشروط ايران يک متاع کاملا انگليسي بود که در بازار ايران رواج يافت. اين اشخاص با استدلال به اينکه در جامعه آن روزي ايران موجبات تاريخي به اندازه کافي براي وقوع چنين حادثه شگرفي وجود نداشت، ميخواهند سهم مردم ايران را در جنبش مشروط خواهي ناچيز و سران انقلاب را آلت بي اراده اي در دست سياستمداران انگيسي جلوه دهند. اين نظر پاک بيجاست و با فداکاريهاي مردم ايران، به خصوص در دوره مشروطيت دوم پس از بمباران مجلس و تصويب مواد بسيار مترقي و مفيد متمم قانون اساسي که در واقع "لقمه بيش از حوصله" بود، درست در نمي آيد.  اين مواد مسلماً به نفع امپرياليسم انگلستان نبود. چنانکه بعدها به دست طبقه حاکمه از اجراي کامل آنها جلوگيري شد و هميشه ملت ايران خواستار استرداد اين حقوقق ضايع شده بود.

در دسته بنديهاي مذهبي و بست نشيني و تظاهر در مساجد و منابر و مطالبات پيشروان آزادي نشانهايي از کوششهاي ديپلماسي انگليس براي استفاده از نهضت مشروطيت ايران به چشم مي خورد، اما به هر حال نميتوان اراده انگلستان را عامل انقلاب مشروطه ايران دانست.

در آن روزگار مطامع امپرياليستها طوفاني در جهان بر پا کرده بود: روسه تزاري در صدد راه يافتن به خليج فارس، معبر هند، بود و انگلستان مي خواست مانع راه يافتن روسها به جنوب شود. دربار قاجاريه بيشتر تحت تاثير و نفوذ روسيه بود.  روسها مي خواستند وضع موجود را نگه دارند و انگليسها ميل داشتند با تغيير وضع از قدرت آنها در ايران بکاهند و تا مي توانند بر نفوذ خود بيفزايند. روسيه استبدادي طبعا نمي توانست با زمزمه آزادي در ايران موافق باشد و دربار استبدادي شرقي قاجاريه را براي اجراي مقاصد خود مناسبتر مي ديد و از طرف ديگر ديپلماسي انگليس جنبش آزاديخواهي را دامن مي زد. در نتيجه تزاريسم در جناح حمايت از طبقه حاکمه و امپرياليسم انگلستان به ظاهر در جناح حمايت از ناخشنودان قرار مي گرفت. بدين قرار دولت انگليس براي از بين بردن نفوذ روسيه در ايران، که با عهد نامه ترکمن چاي آغاز و روز بروز گسترش مي يافت، با قشري از آزاديخواهان ايران يک نوع اتحاد پنهاني برقرار کرد.

ليکن در اساس مشروطيت ايران محصول بيداري افکار و رشد بورژوازي ايران بود و به دست رادمردان و دليران از جان گذشته اي تحصيل شد. اکثر مبارزان مشروط، مردمان شرافتمند و با عقيده و پاکدامني بودند که مي خواستند از وضع مساعد تاريخ براي نجات ملت خود استفاده کنند.  کلمات وطن، آزادي، برادري و برابري ورد زبان انقلابيون بود.

چندي نگذشت که سازش انگلستان با روسيه پرده از روي کريه ديپلماسي انگليس برگرفت و ملت ايران تا اندازه اي به حقيقت دلسوزيهاي اين استعمارگر کهنه کار پي برد.

 

کودتاي شاه

در دوم شوال سال 1325 شاه به مجلس رفت و سوگند وفاداري ياد کرد. در 9 ذيقعده گروهي از اشرار و الواط و اشخاص وابسته به دربار در اطراف مجلس با مشروط خواهان به زد و خورد پرداختند و چون نتيجه اي حاصل نشد، شاه ناچار قرآن مهر کرد و به مجلس فرستاد.

در اواخر محرم سال 1326 ه.ق. به کالسکه شاه بمب انداختند و وضع به کلي عوض شد و شاه مصمم به ادامه مبارزه شد.

روز چهارم جمادي الاولي سال 1326 ه.ق. شاه با غوغا و جنجال به باغ شاه رفت و شهر را به حالت نظامي درآورد و پس از بسيج نيرو به کار پرداخت. بامداد روز سه شنبه 23 جمادي الاولي سال 1326 ه.ق. قزاقها به فرماندهي سرهنگ لياخف مجلس و مسجد سپهسالار را محاصره و گلوله باران کردند؛ و فرداي آن روز چند تن از آزاديخواهان را در باغشاه کشتند و عده اي را زنداني يا تبعيد کردند و جمعي از آنان نيز به سفارت انگليس پناه بردند و سفارت براي اينکه حيثيت خود را در انظار مردم پاک از دست ندهد، پناهندگان را به خود راه داد.

تاريخنويسان دوره اي را که از روز گلوله باران مجلس تا روز پيروزي ملت و خلع محمد عليشاه، سيزده ماه و چند روز، طول کشيد، "استبداد صغير" ناميده اند. در اين مدت اگر چه مشروطيت تعطيل و خودکامگي بر کشور غالب بود، اما کشمکش در ميان شاه و مشروطه خواهان همچنان ادامه داشت.

 

قيام آزاديخواهان

تبريز بلافاصله پس از گلوله باران مجلس کانون انقلاب شد و آزاديخواهان آذربايجان به رهبري ستارخان سردار ملي، پرچم انقلاب را برافراشتند.

شورش به سراسر کشور سرايت کرد. اما جنبش آزاديخواهي در آذربايجان به علت نزديکي به روسيه و بخصوص قفقاز، نسبت به ساير نقاط ايران نيرومندتر و عميقتر بود.

انقلابيون روس برادرانه و با وسعت قلب به انقلاب ايران کمک مي کردند. کميته حزب نيرومند سوسيال دمکرات قفقاز اصولا از هر گونه تمايلات استقلال طلبانه در مناطق نفوذ خارجي تزاريسم پشتيباني مي کرد. يک دسته داوطلب از انقلابيون قفقاز به سر پرستي "س. اورجو نيکيدزه" گرجي به ياري آزاديخواهان ايران فرستاده شده اينها بودند که ساختن بمب و به کار بردن آن را به ايرانيان آموختند.

از ايرانيان قفقاز کساني به تبريز آمدند و به نام مجاهدان قفقازي شناخته شدند و آمدن آنان، که مردان ورزيده و آزموده اي بودند، به دليري آزاديخواهان افزود و به پيروي آنان علي مسيو و همدستان او دسته مجاهدان را در تبريز پديد آوردند.

شاه براي سرکوبي تبريزيان پياپي نيرو مي فرستاد، اما سپاهيان برگزيده تهران در برابر قهرمانان آزادي عاجز و درمانده شده بودند. سرانجام شه به تزار نيکلاي دوم، که خود را "پاسبان اروپا" مي دانست، پناه برد و به اشغال رسمي آذربايجان تن داد.

محاصره شهر و مدافعه دليرانه تبريزيان آغاز شد. شورشيان، با وجود قحطي و گرسنگي، قريب ده ماه مبارزه کردند و در نتيجه ايستادگي تبريز، مليون ايران، که مأيوس و نااميد شده بودند، جرئت يافته به گردآوري نيرو پرداختند.

در ذيحجه سال 1326 ه.ق. عده اي در اصفهان بست نشستند و چند روز بعد دسته اي از بختياريها به اصفهان وارد شده به بست نشينان پيوستند و به تدريج اردوي عظيم بختياري و پس از آن صمصام السلطنه ايلخان به اصفهان وارد و استقبال شدند. برادر او عليقلي خان سردار اسعد نيز، که در پاريس بود مراجعت کرد.

روز دهم محرم سال 1327 ه.ق. انقلابيون گيلان به مقر حکومتي حمله ور شده، حاکم شهر را کشتند و شهر را به تصرف درآوردند. گ

اوضاع تهران مشوش شد و مشروطه خواهان به کوشش برخاستند. جمعي از محترمين در سفارت عثماني متحصن شدند و جمعي از علما در زاويه شاه عبدالعظيم بست نشستند و مشروطه خواهان ايراني در خارج از کشور دست به کار زدند.

 

ورود نيرهاي بيگانه به کشور

در چنين وضعي بود که امپرياليستهاي روس و انگليس دست به مداخلات مسلحانه زدند و سپاه به ايران آوردند. انگليسيها عده اي در جنوب پياده کرده، انجمن بوشهر را منحل و اعضاي آن را دستگير کردند. سپس بندرعباس و لنگه و بنادر ديگر خليج فارس را نيز تصرف کردند و ژنرال کنسول انگليس در بوشهر قدرت را در دست گرفت. در آذربايجان، در پي بسته شدن راه تبريز - جلفا، و محاصره کامل شهر از طرف قواي شاه، گرسنگي و قحطي هولناکي بر مردم روي آورد و کار بر آزاديخواهان سخت شد. در اوايل ربيع الثاني سال 1327 ه.ق. دولتين روس و انگيس موافقت کردند که قشون روس به بهانه شکستن خط محاصره و حمايت از اتباع بيگانه، و رساندن خواربار به آنان وارد تبريز شود. انجمن تبريز ناچار حاضر شد که از تمام خواسته هاي مردم دست کشيده "دست توسل به دامان نامهربان بزند"، ولي کار از کار گذشته بود و سپاه روس از مرز گذشته بود.

با ورود سپاهيان روس محاصره تبريز شکست و نيروهاي شاه دسته هاي ارتجاعي از شهر دور شدند. اما خاتمه کار تبريز به معني پيروزي ارتجاع نبود و کوشش آزاديخواهان ايران همچنان ادامه داشت.

 

فتح تهران

در پيشروي به سوي پايتخت، نخستين قدم را اردوي شمال به فرماندهي سپهدار اعظم برداشت که انقلابيون قفقاز هم در صفوف آن بودند. اردوي شمال و جنوب در بيست و چهار کيلومتري تهران به هم ملحق شدند. در اين موقع نيروي روي، از انزلي وارد شده بود، به قزوين رسيده بود و اردوي انقلابي را از پست سر تهديد مي کرد.

در 27 جمادي الاخر سال 1327 ه.ق. اردوهاي مليون و مجاهدين گيلان و بختياري وارد تهران شدند و شاه همان روز به سفارت روس پناهنده گرديد.  اما برقرار کردن تخت شاهي براي محمد علي ميرزا ديگر از قدرت امپراطور هم خارج بود. شاه به حکم مجلس عالي از سلطنت خلع شد و پسر خردسالش احمد ميرزا که بيش از 13 سال نداشت، به جاي وي به سلطنت ايران و عليرضاخان عضدالملک رئيس ايل قاجار به نيابت سلطنت او برگزيده شد.

مشروطه دوم

مشروطه و قانون بار ديگر در کشور ايران استقرار يافت، اما پيش از آنکه به ثمر برسد کساني به نام "رجال" رشته امور را از دست آزاديخواهان در ربودند و قانون و آزادي را در مشيمه خود خفه کردند و وقتي فدائيان و جانبازان واقعي آزادي به مطلب پي بردند که بسيار دير شده بود.

مجلس دوم در 2 ذيقعده سال 1327 ه.ق. يک سال پس از بسته شدن مجلس اول، با حضور شاه جوان گشايش يافت. در هنگام گشايش مجلس نگراني از توقف سپاهيان روس در کشور و اينکه وعده صريح داده اند که هر چه زودتر به اين تشويش و نگراني پايان دهند، در بيانات رسمي دولت انعکاس يافت، ولي اين نيروها همچنان باقي ماندند و هر روز فساد تازه اي بر پا کردند. مجلس که اکثر اعضاي آن اشراف و خوانين بودند، در تمام دوره تشکيل خود کاري انجام نداد. سپهدار، که يکي از اشراف گيلان بود از انقلاب طرف بربسته بود، نه تنها براي بهبود وضع کشور قدمي برنداشت، بلکه با سياست مرتجعانه خود باعث نفرت و انزجار مردم شد. او با يک دست انقلاب را خفه کرد و با دست ديگر اوضاع را براي نفوذ بيشتر بيگانگان در کشور مساعد ساخت.

خلاصه انقلاب مشروطيت ايران، اگر چه ضربت سنگين خود را بر پيکر استبداد وارد کرد و مجلس و قانون را در کشور برقرار ساخت، ولي از فئوداليزم و امپرياليزم شکست خورد.

دولت مستوفي الممالک، که پس از سپهدار به روي کار آمده بود، در شعبان 1328 ه.ق. به دستياري قواي بختياري و يفرم (يپرم) ارمني، يکي از افراد حزب داشناک که رياست پليس را داشت، آخرين دسته فدائيان را خلع سلاح کرد و از "هوارد تافت"، رئيس جمهور آمريکا، خواست که کسي را براي مرمت خرابيهاي ماليه به ايران گسيل دارد.  "مرگان شوستر"، که مرد کارداني بود، در جمادي الاول سال 1329 ه.ق. با هيئت مستشاران مالي آمريکايي وارد ايران شد و با تحصيل اختيارات فوق العاده به کار پرداخت.

تحريکات همچنان ادامه داشت. روسها شاه مخلوع را دوباره به ايران برگرداندند تا مجلس را از کار و کوشش بازداشته و سازمان شوستر را براندازند. شاه مخلوع در ماه رجب ناگهان در گمش تپه (پهلوي دژ کنوني ) پاي به خشکي نهاد و با دسته اي از ترکمانان به تهران حمله کرد. اما چون ملت و مجلس و سران آزادي همآواز بودند، اين همه تشبثات نقش بر آب شد و در پائيز سال 1329 ه.ق. نيروي محمد علي ميرزا درهم شکست و او باز به روسيه گريخت.

در خلال زد و خورد مليون با اردوي محمد علي ميرزا و در هنگامي که به نظر مي رسيد کار او يکسره شده و چاره اي جز فرار ندارد، روس و انگليس يکباره پرده از مقاصد نهاني خود برداشته و انگلستان آزاديخواه، واحدهاي هندي را براي تصرف نقاط مهم جنوبي ايران در بندر بوشهر پياده کرد و حتي حکم تصرف اصفهان (در منطقه روسي) و شيراز و بوشهر (در منطقه بيطرف) را به اين واحدها داد. روسيه نيز سپاهيان ديگري به ايران آورد و به بهانه عجيب حمايت از املاک شعاع السلطنه نيروي خود را از رشت تا قزوين پيش آورد.

 

اولتيماتوم روس

روسيه تزاري با مشورت انگلستان روز چهارشنبه 7 ذيحجه سال 1329 ه.ق. اولتيماتوم سختي به دولت ايران تسليم کرد و به موجب آن از دولت ايران خواست که شوستر و همراهان هر چه زودتر ايران را ترک کنند؛ و دولت متعهد شود که در آينده براي استخدام مستشاران خارجي رضايت قبلي دولتين روس و انگليس را جلب کند و نيز مخارج لشکر کشي روس را به ايران عهده دار گردد.  توسل ايران به انگلستان سودي نداشت و دولت مذکور، ضمن نامه اي به وثوق الدوله وزير خارجه ايران، توصيه کرد فوراً تقاضاي روسها را بپذيرد.  اما مجلس ايران اولتيماتوم را به اکثريت قريب به اتفاق رد کرد و مردم در تبريز و گيلان به ايستادگي خود افزودند.  روسها نيروي جديدي به ايران آوردند و در تبريز و رشت و مشهد و شهرهاي ديگر کشت و کشتار به راه انداختند.  عاقبت در غره ماه محرم سال 1330 ه.ق. دولت ايران اولتيماتوم را پذيرفت و روز دوم محرم ناصرالملک در مجلس را بست و سازمانهاي ملي را با اعلان حکومت نظامي ممنوع کرد و به دست او و حسن وثوق الدوله ريشه آزادي کنده و هرگونه فرياد اعتراض نسبت به بيگانگان در امور کشور و سياست ارتجاعي دولت در گلوي مردم شکسته شد. روز دهم محرم سال 1330 ه.ق. روسها جمعي از بزرگان و پيشروان و در آن ميان ثقةالاسلام، مجتهد معروف، را در تبريز به دار کشيدند.  کشتار تبريز ماهها ادامه يافت. روسها صمدخان شجاع الدوله، قصاب و جاني معروف مراغه اي، را به حکمراني آذربايجان گماردند و به دست او از هيچ گونه شقاوت و وحشيگري درباره مردم آذربايجان فروگذار نکردند.

بدين قرار آن جوش و خروش هفتساله خاموش گشت و انديشه ها پست و کوتاه شد. مردان نيکوکار و غمخوار به کنار رفتند و گروهي از سررشته داران خودخواه و کهنه کار، که هر چه گفتند و کردند به سود بيگانگان و زيان ايران بود، قدرت و اختيار در دست گرفتند و حتي پس از پيس آمدن جنگ جهانگير اول و رفع فشار اجانب باز در جلد آزاديخواهي و ميهندوستي بر سر کار ماندند و اعمال حقير و ننگين خود را ادامه دادند.

بعد از برانداختن مجلس و اخراج شوستر دخالت بيگانگان در امور داخلي ايران به حد اعلي رسيد. روسها امتياز راه آهن تبريز - جلفا و انگليسها امتياز راه آهن محمره - خرم آباد را گرفتند و دولت ايران را وادار کردند که سياست خود را با پيمان 1907، که هيچيک از دولتها آن را به رسميت نشناخته بودند، هماهنگ سازد. روسها در قزوين و تبريز از مردم ماليات مي گرفتند و مانع حرکت نمايندگان آذربايجان به تهران مي شدند و انگليسها در ازاء وام مختصري که به ايران پرداخته بودند، گمرک بوشهر را تصرف کرده بودند. ناصرالملک، نايب السلطنه، که به "ديپلمات مکار" معروف بود، بار سنگين سلطنت را بر دوش ناتوان شاه جوان گذارده، رهسپار اروپا شده بود.

سلطان احمد شاه آخرين پادشاه دودمان قاجار در 27 شعبان سال 1332 ه.ق. تاجگذاري کرد. چند ماه از تاجگذاري وي نگذشته بود که جنگ بزرگ اروپا، که از مدتها پيش زمينه آن فراهم مي گرديد، درگير شد.  اين جنگ که آن همه بدبختي و سيه روزگاري براي دنيا و ايران داشت، به مردم ايران که از مظالم همسايگان به تنگ آمده بودند، نويد نجات داد و شکست روسيه در جنگ و انقلاب اکتبر 1917، کشور ما را که در نتيجه قرارداد 1907 تجزيه شده بود، از چنگ استعمار رهايي بخشيد.

 

بر گرفته شده از کتاب "از صبا تا نيما، تاريخ 150 سال ادب فارسي، جلد دوم" تأليف يحيي آرين پور

تاريخچه تکامل پرچم ايران

سرود اي ايران

realflagfinal2.jpg (27278 bytes)

پرچم ايران قبل از سال 1357

 

iriflag.jpg (6502 bytes)
پرچم ايران بعد از سال 1357

چگونگی پیدایش شیر و خورشید در درفش ایران زمین

تاريخچه تکامل پرچم ايران
پيشينه
نخستين تصوير بر روي پرچم ايران بعد از اسلام
افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير
پرچم در دوران صفويان
پرچم در عهد نادرشاه افشار
دوره قاجارها پرچم چهارگوشه
اميرکبير و پرچم ايران
انقلاب مشروطيت و پرچم ايران
پرچم بعد از انقلاب


پيشينه

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.

فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.

محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند.

به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ".

با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد.


نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

در سال 355 خورشيدي ( 976 ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال (1979 ميلادي).

افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد.

پرچم در دوران صفويان

در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.

پرچم در عهد نادرشاه افشار

نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه

در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.

اميرکبير و پرچم ايران

ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.

انقلاب مشروطيت و پرچم ايران

با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضس باشد.

پرچم بعد از انقلاب
در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد.

تاریخ ایران زمین

 
   

تاریخ ایران زمین از دورترین دوران تا سال ۶۲۸ میلادی
متن قدیمی این کتاب از آغاز سال ۱۳۸۱ در وبگاه ایرانتاریخ در اختیار عموم قرار داشته است
متن جدید با اصلاحات و اضافات، در فروردین ۱۳۸۷ در وبگاه ایران تاریخ در اختیار عموم قرار داده شده است

   
   

 گزینوفون می‌نویسد: کودکان ایرانی در مدارسشان فنون قضاوت و عدالت و اداره می‌آموزند.  معلمان در این مدارس قضایای مختلف را برای شاگردان به‌تمرین می‌گذارند، اتهامات فرضی ازقبیل دزدی و راهزنی و رشوه‌خواری و تغلب‌کاری و تعدی و اموری که معمولاً اتفاق می‌افتد را برضد برخی از دانش‌آموزان مطرح می‌کنند و از دانش‌آموزانِ دیگر می‌خواهند تا دربارۀ آنها حکم داده مرتکب چنین بزههائی را کیفر دهند. آنها همچنین یاد می‌گیرند که به‌کسانی که اتهام ناروا به‌دیگران می‌زنند نیز کیفر دهند. درنتیجۀ چنین آموزشهائی کودکانِ ایرانی از سنینِ اولیۀ عمرشان با بدیها و نیکیها آشنا می‌شوند و می‌کوشند که خودشان را به‌بهترین خصلتها بیارایند و در آینده مرتکب اعمال خلاف نشوند. آنها حتی می‌آموزند که کسی‌که توانِ انجام کار سودمندی برای دیگران دارد ولی از انجامش خودداری می‌ورزد را نیز مجازات کنند؛ زیرا خودداری از انجام کار نیک در عین توانِ انجام آن را ناشکری دربرابر نعمتهای خدا می‌شمارند، و ناشکری را درخور کیفر می‌دانند. این از آن‌رو است که آنها عقیده دارند که انسان ناشکر نسبت به ادای وظیفه‌اش در قبال پدر و مادر و اطرافیان و جامعه و کشورش سستی و اهمال می‌کند؛ و کسی‌که در انجام وظیفه‌اش اهمال کند انسان بی‌شرمی است که ممکن است مرتکب هر کار خلاف اخلاقی بشود. از دیگر آموزشهائی که در این مدارس به‌کودکان داده می‌شود تسلط بر نفس و نظارت بر خویش و نظارت بر کردارهای دیگران، و اطاعت کهتران از مهتران و کاردیدگان است. ایرانیان همچنین به‌کودکان می‌آموزند که چه‌گونه در خورد و نوشْ جانب اعتدال را مراعات کنند؛ به‌همین جهت، دانش‌آموزان نه با مادرانشان که با آموزگارانشان غذا می‌خورند، و این غذا را نیز آنها از خانه‌هایشان با خودشان می‌آورند. کودکان درکنار این آموزشها، تیراندازی و زوبین‌افکنی می‌آموزند. اینها آموزشهائی است که تا سنین 15 و 16 سالگی به‌کودکان و نوجوانان داده می‌شود، و پس از آن آنها وارد دوران جوانی می‌شوند و چیزهائی به‌آنها آموخته می‌شود که مخصوص بزرگسالان است
 افلاطون می‌نویسد: بزرگ‌زادگان ایرانی در هفت‌سالگی اسب‌سواری می‌آموزند؛ چهار آموزگارِ فرزانه برای آموزشِ آنها گماشته می‌شوند. خردمندترینِ آموزگار شیوه‌های خداپرستی و امور حکومتگری را از روی اوستا (به‌تعبیر افلاطون: ماگیای زرتشت) به‌آنها آموزش می‌دهد؛ درستکارترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که در همۀ زندگی راست‌گو و راست‌کردار باشند؛ خوددارترین آموزگار شیوه‌های حکومت بر خویشتن را به‌آنها می‌آموزد؛ و دلیترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که دلیر و بی‌باک باشند
 هرودوت در سخن ازخصلتهای ایرانیان می‌نویسد که ایرانیان دروغ را بزرگ‌ترین گناه می‌دانند، و وامداری را ننگ می‌شمارند، و می‌گویند وامداری از این‌رو بد و ناپسند است که کسی‌که بدهکار باشد مجبور می‌شود که دروغ بگوید؛ از این‌رو همواره از ننگِ بدهکار شدن می‌پرهیزند. ایرانیان به‌همسایگان احترام بسیار می‌گزارند، هرچه همسایه نزدیک‌تر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائین‌تری از احترام متقابل قرار دارند. ایرانیان هیچ‌گاه در حضور دیگران آب دهان نمی‌اندارند و این کار را بی‌ادبی به‌دیگران تلقی می‌کنند؛ آنها هیچ‌گاه در حضور دیگران پیشاب نمی‌کنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است. در میگساری تعادل را مراعات می‌کنند و هیچ‌گاه چنان زیاده‌روی نمی‌کنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند. ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ می‌شمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا می‌کنند و سفره‌های گوناگون می‌کشند، گاو و گوسفند سرمی‌برند و گوشت آنها را در میان دیگران بخش می‌کنند (خیرات و صدقه می‌دهند). آنها هیچ‌گاه در آبِ رودخانه پیشاب نمی‌کنند و جسم ناپاک در آب جاری نمی‌اندازند؛ و اینها را از آن‌رو که سبب آلوده شدن آب جاری می‌شود گناه می‌شمارند
 هرودوت می‌نویسد که ایرانیان معبد نمی‌سازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمی‌سازند. آنها خدای آسمان را عبادت می‌کنند و میترا و اَناهیتا‌ و همچنین زمین و آب و آتش را می‌ستایند. آنها حیوانات را در جاهای پاک قربانی می‌کنند و گوشت قربانی را در میان مردم تقسیم می‌کنند و عقیده ندارند که باید چیزی از آن را به‌خدا داد، زیرا می‌گویند که آنچه به‌خدا می‌رسد و خشنودش می‌سازد روح قربانی است نه گوشت او. وقتی می‌خواهند قربانی بدهند حیوان را به‌جائی که فضای باز است می‌برند، آنگا به‌درگاه خدا دعا می‌کنند. در دعاکردن نیز رسم نیست که حسنات را برای شخصِ خود بطلبند، بلکه برای پادشاه و همۀ مردم کشور دعا می‌کنند و خودشان را نیز یکی از اینها می‌شمارند
 زرتشت می‌گوید: پروردگارا! آنگاه که تو مردم را به‌نیروی مینَویِ خویش آفریدی و قدرت درک و شعور به‌آنها دادی؛ آنگاه که تو جسم را با جان درآمیختی؛ آنگاه که تو کردار و آموزش را پدید آوردی، چنین مقرر کردی که هرکسی برطبق ارادۀ آزاد خودش تصمیم بگیرد و عمل کند. چنین است که دروغ‌آموز و راست‌آموز، یعنی هم آنکه نمی‌داند و هم آنکه می‌داند، هرکدام برطبق خواستِ درونی و ذهنیتِ خویش به‌بانگ بلند تعلیم می‌دهد و مردم را به‌سوی خویش فرامی‌خوانَد. انسان نیک‌اندیشی که در انتخاب راهش مُرَدَّد است آرمَئیتی معنویتِ راهگشای خویش را به‌او می‌بخشد تا راه درست را برگزیند
 انسانِ‌ باخردی که خردِ اندیشه‌ورِ خویش را به‌کار می‌گیرد با گفتار و کردارش عدالت‌خواهی و راست‌کرداری و نیک‌اندیشی را گسترش می‌دهد، پروردگارا، چنین کسی بهترین یاورِ تو است. 
 کسی‌که با رهنمودگیری از خرد مینوی خویش بهترینها را از راه کلامِ آموزندۀ اندیشۀ نیک توسط زبانش و از راه کردارِ پارسایانه توسط دستهایش انجام دهد، اهورَمَزدا را که آفریدگارِ عدالت است به‌بهترین وجهی شناخته است.
 هرکه به‌وسیلۀ اندیشه و گفتار و کردار نیک با بدی بستیزد تا بدی را از میان بردارد و بدکاران را راهنمائی کند تا از بدی دست بکشند و به‌نیکی بگرایند ارادۀ اهورَمَزدا را به‌نحو خوشنودگرانه‌ئی تحقق بخشیده است.
 کسی که راه راستی و خوشبختی ابدی یعنی راهی که به سوی جایگاه اهورَمَزدا رهنمون باشد را در زندگیش در این جهانِ مادی به‌ما نشان دهد به‌بهترین و برترین خوشی خواهد رسید. پرودگارا! چنین کسی همچون تو پاک و آگاه و دانا است
 یک کاهن بزرگ بابلی دربارۀ کوروش بزرگ چنین نوشته است:
 در ماه نیسان در یازدهمین روز (روز 12 فروردین) که خدای بزرگ بر تختش جلوس داشت… کوروش به‌خاطر باشندگانِ بابل امانِ همگانی اعلان کرد.… او دستور داد دیوارِ شهر ساخته شود. خودش برای این‌کار پیش‌قدم شد و بیل و کلنگ و سطل آب برداشت و شروع به ساختنِ دیوار شهر کرد.… پیکره‌های خدایانِ بابل، هم زن‌خدا هم مردخدا، همه را به‌جاهای خودشان برگرداند. اینها خدایانی بودند که سالها بود از نشیمن‌گاهشان دور کرده شده بودند. او با این کارش آرامش و سکون را به‌خدایان برگرداند. مردمی که ضعیف شده بودند به‌دستور او دوباره جان گرفتند، زیرا پیشترها نانشان را از آنها گرفته بودند و او نانهایشان را به‌ایشان بازگرداند.… اکنون به‌همۀ مردم بابل روحیۀ نشاط و شادی داده شده است. آنها مثل زندانیانی‌اند که درهای زندانشان گشوده شده باشد. به‌کسانی‌که در اثر فشارها در محاصره بودند آزادی برگشته است. همۀ مردم از اینکه او (یعنی کوروش) شاه است خشنودند.
 کاهن بزرگ مصر دربارۀ داریوش بزرگ چنین نوشته است:
 شاهنشاه داریوش، شاهِ همۀ کشورهای بیگانه، شاه مصر عُلیا و سُفلی وقتی در شوش بود به‌من فرمان داد که به‌مصر برگردم و تأسیسات حیات‌بخش پزشکی مصر را نوسازی کنم. … آن‌گونه که شاهنشاه فرمان داده بود مأموران شاهنشاه مرا از این‌زمین به‌آن زمین بردند تا به مصر رساندند. هرچه شاهنشاه دستور داده بود را انجام دادم. کارمندان را به‌خدمت گرفتم همه از خاندانهای سرشناس نه از مردم عادی. آنها را زیر دستِ کاردانان و استادان گماشتم تا پیشۀ پزشکی فراگیرند. فرمان شاهنشاه چنین بود که باید همه چیزهای شایسته و بایسته به‌آنها تحویل داده شود تا پیشۀ خود را به‌خوبی انجام دهند. من هرچه لازم بود و هر ابزاری که پیشترها در کتابها مقرر شده بود را در اختیار آنها گذاشتم. شاهنشاه چنین دستور داده بود، زیرا به‌فضیلت این علم واقف بود. او می‌خواست که بیماران شفا یابند. او اراده کرده بود که ذکر خدایان را جاوید سازد، معابد را آباد بدارد، جشنها و اعیاد دینی با شکوه بسیار برگزار شود
**********************************

   
   


از ویژگیهای فرهنگ ایرانی آن بود که هیچ انسانی دارای تقدس شمرده نمی‌شد، بلکه تقدس خاص خدا و ایَزدان و فضایل ملکوتیِ هفتگانه بود که ضمن سخن از زرتشت شاختیم. به همین سبب بوده که در تمام دوران هخامنشی و پارتی و ساسانی هیچ زیارتگاهی برای هیچ انسانی، نه برای مغان و نه آتَروَنان و نه هیربدان، ساخته نشد. و از همین‌رو است که واژه‌هائی معادل «عصمت» و همچنین «زیارت» به مفهوم مذهبیش (زیارت به‌مفهومی که ما پس از مسلمانی‌مان شناخته‌ایم) در زبان ایرانی ساخته نشده است. و از آنجائی که در فرهنگ ایرانی هیچ انسانی در هر مقامی که باشد دارای تقدس و عصمت نیست، عقیده به اینکه انسان بتواند واسطه و شفیع میان انسان و خدا شود نیز در فرهنگ ایرانی وجود نداشت. زرتشت نیز واسطۀ میان انسانها و خدا شمرده نمی‌شد بلکه آموزگاری بود که نیک‌بودن و نیک‌زیستن را به انسانها آموخته بود. انبیای قوم سامی هم در حیاتشان و هم همیشه پس از مرگشان واسطه‌های میان خدا و مریدان خویش شمرده می‌شدند، و مریدانشان به‌اندازۀ فرمانهائی که برای انبیاء و جانشینانِ انبیاء می‌بردند و به‌اندازه‌ئی که به معبد خدمت می‌کردند و ثمرۀ تلاش و کارشان را به عنوان زکات و صدقات به متولیان معبد می‌دادند انتظار داشتند که انبیاء و رهبران دینشان در زندگی‌شان و حتی پس از مرگشان برایشان نزد خدایشان وساطت کنند (شفیع بشوند) تا خدا از خطاهایشان درگذرد؛ یعنی مردگان نیز واسطه میان انسان و خدا بودند. اما در دین ایرانی هیچ‌گاه چنین باوری دربارۀ انسانهای زنده و مرده شکل نگرفت.

از دیگر ویژگی فرهنگ ایرانی آن بود که هیچ‌کدام از عیدهای ایرانی با برگزاری مراسم برای هیچ انسانی در ارتباط نبود بلکه هرکدام از عیدها (نوروزِ کوچک که اکنون نوروز گوئیم، نوروز بزرگ که اکنون سیزده‌ به‌در گوئیم، مهرگان، سده، و جشنی که اکنون چارشنبه سوران گوئیم) مراسمی بود که برای پیوند با طبیعت برگزار می‌شد و مستقیماً با تحولات طبیعی در ارتباط بود. دین ایرانی به‌ شادزیستی بهای بسیار داده بود، و از این‌رو عید ایرانی نه مراسم عبادی بلکه سور و سرود و رقص دسته‌جمعی بود و جشنهایش مراسم شادی و سور و ستایش زیبایی‌ها بود.  در فرهنگ ایرانی نه برای بزرگداشت انسانها ­حتی زرتشت­ مراسم دینی برگزار می‌شد و نه برای هیچ‌کدام از شخصیتهای دیگر. این از آن‌رو بود که ایرانی برای هیچ انسانی تقدس و عصمت قائل نبود تا به‌خاطرش مراسم دینی برپا کند. ایرانی برای طبیعت جشن برپا می‌کرد و همراه با طبیعت ابراز شادی و سرور می‌نمود.

نماز نیز در دین ایرانی نه همچون نمازِ ادیان سامی ستایش پیامبرشاه و انسانهای مدعیِ‌ نمایندگیِ خدا و ستایش اعضای خانوادۀ پیامبرشاه، و نه دعا و تضرع و ابراز خواری و ذلت در حضور خدا به‌خاطر جلب ترحم خدای جبّار، بلکه ستایش ارزشها و پدیده‌های سومند بود که جلوه‌های عینیِ رحمت آفریدگار شمرده می‌شدند. به‌عبارتِ دیگر، نماز در دین ایرانی مجموعه‌ئی از سرودهای ستایشِ ارزشها و پدیده‌هائی بود که در خدمت سعادت بشر بودند؛ و در میان اینها سپنتَە‌مَنیو و وهومنَە و اَرتَە از مقام والائی برخوردار بودند و در نمازها بیشتر از همه مورد ستایش قرار می‌گرفتند، به‌علاوه مهر و ناهید و باران و آبِ جاری و کشتزار و زمینِ بارور و ستورانِ سودمند و مادران و زنان ستایش می‌شدند؛ و این‌را در گفتار زرتشت دیدیم. به‌عبارت دیگر، آنچه نماز در دین ایرانی را تشکیل می‌داد سرود تلقین به‌خود برای همسان شدن با همۀ آفریدگان سودمند و خدمت‌رسان به بشریت بود. این نیایشها به‌انسان می‌آموزد که هر فردی چنانچه از این فضایل پیروی کند و اینها را در درون خویشتن بپرورد و خودیشتن را با آنها همسان سازد خواهد توانست که به‌بلندترین مرحله از تکامل انسانی رسیده خداگونه شود، و در این‌باره هیچ تفاوتی میان انسانها وجود ندارد. 

دربارۀ نظام طبقاتی دوران ساسانی در کتاب مینوی خرد چنین می‌خوانیم:
حکیم از خِرَدِ مینوی پرسید: تکلیف معین و مشخص و متمایز فقیهان و ارتشتاران و کشاورزان چیست؟
خرد مینوی پاسخ داد: تکلیف فقیهان آن است که دین خدا را نگهبانی کنند، عبادات را به شایستگی برگزار کنند، خداشناسی را به مردم یاد بدهند، مردم را با گفتار و کردار نیک آشنا کنند، راه سعادت جاویدان اخری را به مردم نشان بدهند و مردم را از نیتجۀ بدکرداری که بدبختی اخروی در پی دارد بیاگانند.
تکلیف ارتشتاران آن است که جلو دشمنان کشور را بگیرند، از مرزهای کشور پاسداری و نگهبانی کنند، و امنیت و آرامش را برای مردم کشور تأمین کنند.
و تکلیف کشاورزان آن است که زمین را با کار و فعالیت آباد کنند و برای مردم جهان ثروت و خوشی و شادی بیاورند.
حکیم از خرد مینوی پرسید: تکلیف پیشه‌وران چیست؟
خرد مینوی گفت: تکلیف پیشه‌وران آن است که به‌کاری که در آن تخصص ندارند دست نزنند، و کارهائی که در آنها تخصص دارند را به‌بهترین وجهی انجام دهند، و در قبال کارهائی که انجام می‌دهند مزد درخور دریافت کنند. کسی که کاری انجام می‌دهد که در آن تخصص ندارد آن کار را خراب می‌کند و کارش بی‌ثمر می‌ماند. چنین کسی کاری که انجام می‌دهد چونکه نمی‌تواند به‌شایستگی انجام دهد کارش به‌مثابۀ نوعی گناهکاری است

   
 

 

 

 

 

 

 

 

         
   

مواصفات یک شیعۀ علوی

   
   

۱- صداقت. شیعۀ علوی دروغ نمیگوید، زیرا علی هیچ گاه و در هیچ شرایطی و برای هیچ هدفی دروغ نمیگفت. علی تجسم عینی صداقت و راستی بود. دروغگویی نشانۀ نفاق است. پیامبر گفته که یکی از نشانه های منافق آن است که دروغ میگوید. لذا کسی که ادعای شیعه بودن داشته باشد ولی برای هدفی و به منظوری (هر هدفی و هر منظوری) دروغ بگوید شیعۀ علی نیست. دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز نیست. دروغ در همه حال بد است و شیعۀ علی نباید دروغ بگوید حتی اگر برای مصلحت باشد.
۲- وفای به عهد و پیمان. شیعۀ علوی خلف وعده نمیکند. خلف وعده کردن نشانۀ منافق است. پیامبر گفته یکی از نشانه های منافق آن است که وعده میدهد و در همان هنگامی که وعده میدهد درنظر دارد که وعده اش را خلاف کند. کسی که ادعای شیعه بودن دارد ولی  وعده میدهد و بدون هیچ عذری خلاف وعده میکند شیعۀ علی نیست.
۳- امانت داری. شیعۀ علوی هیچگاه خیانت نمی ورزد. پیامبر گفته که یکی از نشانه های منافق آن است که چون امانتی را به او سپردند در آن امانت خیانت میکند. بزرگترین امانت آن است که کسی مسئول امور جامعه باشد. کسی که ادعای شیه بودن میکند ولی در امانتی که به او سپرده شده است خیانت کند شیعۀ علی نیست. بزرگترین امانتی که ممکن است به یک انسانی سپرده شود ادارۀ امور مردم است، یعنی یکی از مناصب حکومتی.
پیامبر گفته است: آیة المنافق ثلاثة: إذا حَدَثَ کَذَب، وإذا وَعَدَ اَخلَف، و إذا اؤتُمِنَ خان.
۴. نرمخویی و رواداری. شیعۀ علوی خشونت نمی ورزد، تندخو نیست، با گفتار و کردارش درد به دل هیچ انسانی نمیکند. همواره در فکر آن است که چه گونه میتواند دل یک انسانی را به دست بیاورد. کسی که ادعای شیعه یودن دارد اگر تندخو و خشونتگرا است شیعۀ علی نیست.
۵- عدم تجسس در امور خصوصی دیگران. در قرآن اکیدًا دستور داده شده که نباید در امور خصوصی دیگران تجسس کرد (لا تَجَسَّسوا). کسی که ادعای شیعه بودن دارد ولی در امور خصوصی دیگران تجسس میکند شیعۀ علی نیست.
۶. عفت زبان و پرهیز از بدزبانی. شیعۀ علوی به هیچکس دشنام نمیدهد. پیامبر گفته است: لا تکونو سَبّابین، یعنی دشنام دهنده مباشید.  
پس، کسی که ادعای شیعه بودن دارد ولی بدزبانی میکند و به دیگران دشنام میدهد شیعۀ علی نیست. 
شیعۀ علوی که الگویش علی است چندین خصوصیت دیگر دارد که همه نیکو است، ازجمله آنکه شیعۀ علوی مقام پرست نیست، مالدوست نیست، ثروت اندوز نیست، کاخساز نیست، گذشتکار است، نرمخو است، مردمدوست است. و چندین خصوصیت دیگر.

   
         

 

 

 

 

 

   

 

   
   

متن پارسیِ گزارش قیام بابک خرم دین در آذربایجان - متن کامل از تاریخ طبری
تاریخ طبری، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، جلد سیزدهم

   
   

 

   

 

 

بازخوانی اندیشه‌ی اعتزالی
داستان تقابل تاریخی نواندیشی دینی و اسلام سنتی

 

 

 

 

چه‌گونگی شکل‌گیری مکتب معتزله توسط نسلهای دوم و سوم ایرانیانِ مسلمان‌شده
بررسی تلاشهای فکری ایرانی‌های مسلمان‌شده برای ارائه‌ی قرائت نوینی از اسلام که با نیازهای تمدنی بشر سازگار باشد
واشکافِ رویاروئی تاریخی تحجر با خردگرائی و نواندیشی دینی در اسلام 
بررسی سهم معتزله در گسترش آزاداندیشی و نواندیشی دینی
معتزله از همان آغاز راهشان برای خودشان مشخص کرده بودند که باید به تعریف مشخصی از خدا و انسان و دولت رسید، و برمبنای این تعریف باید کوشید که اسلام تکلیف‌اندیشِ عربی را به یک دین حقوق‌اندیش و انسان‌گرا تبدیل گردد؛ و برای این هدف بود که بسیاری از باورهای اساسی اسلامی را محتاطانه از صافی خرد عبور می‌دادند و زیرکانه به تأویل و تفسیرِ خردمدارانه ازآنها برمی‌آمدند و می‌کوشیدند که این تأویل و تفسیرها را در جامعه جابیندازند.
کاری‌ترین سلاح مخالفان معتزله برای مقابله با آنها عوام تحریک‌پذیر بودند، که آماده بودند با دریافت فتوا از فقیهِ مخالف معتزله به مساجد و تجمعات معتزله حمله کنند و جو ارعاب به وجود آورند.
چه‌گونگی پیدایش مکتب اشعری و سلطه‌ یافتنش بر اندیشه‌ی اسلامی تا امروز
تلاشی برای شناختِ ریشه‌های تاریخی نواندیشی دینی که اکنون در ایران جریان دارد

 

 

   

 

   
 

جنبش‌های ضد فئودالی روستائیان ایران در اوائل خلافت عباسی 

 
 

در این بخش چند جنبش ضد فئودالی روستائی در ایران که در نیمه‌ی دوم قرن دوم و دودهه‌ی نخست قرن سوم هجری به راه افتاد را مورد مطالعه قرار خواهیم داد:
سپیدجامگان پیرو المقنع خراسانی در سغد،
روستائیان ایرانی پیرو مذهب مساوات‌گری خوارج در سیستان و خراسان به رهبری حمزه آذرک سیستانی،
سرخ‌جامگان درست‌دینِ مزدکی آذربیجان و همدان به رهبری بابک خرم‌دین آذربایجانی،
و نهضت استقلال‌طلبانه‌ی روستائیان گیلان و مازندران به رهبری مازیار طبرستانی.

 
 

 

 
   

فرزندان سبکتگین، زمینه‌سازان حاکمیت ترک در ایران

   
   

در این بخش، رخدادهائی که به برافتادن پادشاهی ساماني‌ها انجامید را ازنظر خواهیم گذراند، شاهد افتادن خراسان و بخشهائی از ایران به دست محمود سبکتگین خواهیم بود. جهاد محمود سبکتگین در هندوستان را از نظر خواهیم گذراند. شاهد جنایات محمود و مسعود غزنوی در ایران و نابودسازی کتابخانه‌ها و مرکز فرهنگی و اعدام فرزندانگان ایرانی به دست او خواهیم بود. رواج همجنس‌بازی و غلام‌بارگی در دربار غزنوی را نظاره خواهیم کرد. بي‌لیاقتی مسعود غزنوی در کشورداری را خواهیم دید که سرانجام ترکان سلجوقی را تشویق میکند که ایران را از دست او بگیرند و او را به هندوستان بگریزانند.

   
   

 

   
   

بسترهای تاریخی اسلامهای متعارض در جامعه‌ی قبایل عربستان 
و زمینه‌های پیدایش مذاهب شیعه، سنی، خوارج و معتزله 

   
   

در این نوشتار به چگونگی پیدایش سه مذهب بزرگ شیعه و سنی و خوارج توسط عربهای جهادگر از سه دسته‌بندی بزرگ قبایلی رقیب در عربستان و در پرتو باورهای سنتی قبایلی خودشان پس از فتوحات اسلامی سخن رفته، و اشاره‌ئی هم به مکتب معتزله شده که توسط ایرانی‌های مسلمان‌شده پرداخته شد و همچنین اشاره‌ئی به اسلام پنجمی رفته که اسلام پیرپرست و گنبدپرست ترکی است

   
   

 

   
   

سابقه‌ی تاریخی اسکان قبایل و عشایر عرب در خوزستان 

   
   

 

   

 

 

کند و کاوی گذرا در تاریخ و زبان مردم آذربایجان

 

 

   

با نگاهی به تاریخچه‌ی ورود چماعات ترک به‌درون ایران، جاگیر شدنشان در آذربایجان، و ترك‌زبان شدنِ مردم آذربایجان
از آترپاتیکان تا آذربایجان، آذربایجان در سلطه عرب، خودمختاری آذربایجان در خلافت عباسی، ترکان و توران، و موضوعات دیگر

   
         
   

آذری، یا زبان باستانِ آذربایجان ـ نوشته‌ی احمد کسروی

   
   

پژوهش ارزشمند شادروان احمد کسروی درباره‌ی زبان بومی مردم آذربایجان پیش از ترک‌زبان شدنشان
متن این کتاب- ظاهرا- توسط باهماد آزادگان برای نشر الکترونیک تهیه شده بوده است
من با اجازی ناگرفته از تهیه‌کنندگان کتاب که نمی‌شناسمشان، به‌خاطر خدمت به تاریخ و فرهنگ ایران زمین، آن‌را  بدون هیچ‌گونه دستکاریی‌ئی در این وبگاه منتشر می‌کنم

   
   

 

   
   

متن کامل نامه‌ی جعفر پیشه‌وری و رهبران فرقه‌ی موسوم به دموکرات در آذربایجان، به استالین

   
   

پیشه‌وری و سردسته‌های فرقه‌ی تجزیه‌طلبِ موسوم به دموکرات در آذربایجان از استالین درخواست می‌کنند که مخفیانه برایشان اسلحه بفرستد، و به‌او قول می‌دهند که نخواهند گذاشت کارگزاران دولت ایران از این موضوع اطلاع بیابد. آنها به‌استالین هشدار مي‌دهند که اگر دیر بجنبد منافع اتحاد شوروی در ایران به‌خطر خواهد افتاد. به‌او اطلاع می‌دهند که مردم آذربایجان خواهان جدائی از ایران هستند ولی اگر استالین ترجیح بدهد که فعلا از ایران جدا نشوند هم همچنان برای برقرار کردن دولت سوسالیستی در ایران تلاش خواهند کرد تا کل ایران به شوروی وابسته شود.

   
   

 

   
   

متن کامل سخن‌رانی دکتر محمد مصدق در مجلس پنجم
در دفاع از قانون اساسی مشروطه و مخالفت با شاه شدن رضاخان نخست‌وزیر

پیشینه تاریخی شهرستان خرم آباد


پیشینه تاریخی شهرستان خرم آباد

استان لرستان با مساحت ۲۸۵۶۰ كيلومترمربع در غرب ايران بين ۴۱ درجه و ۵۱ دقيقه تا ۵۰ درجه و ۳ دقيقه طول شرقي از نصف النهار گرينويچ و ۲۳ درجه و ۳۷ دقيقه تا ۳۴ درجه و ۲۲ دقيقه عرض شمالي از خط استوا قرار گرفته است . اين استان از شمال به شهرستانهاي اراك از استان مركزي ، ملاير و نهاوند از استان همدان ، از جنوب به استان خوزستان ، از شرق به شهرستانهاي فريدن و گلپايگان از استان اصفهان و از غرب به استانهاي كرمانشاه و ايلام محدود مي شود . رشته كوههاي موازي ، دره هاي به هم پيوستة كم عرض و عميق ، رودهاي خروشان ، تپه ماهورها ، جلگه هاي حاصلخيز كم عرض و طويل با پوشش جنگلي انبوه در قسمتهاي غربي و جنوبي ، سيماي كلي استان را تشكيل مي دهند . به طور كلي رشته كوههاي زاگروس به صورت موازي با جهت شمال غربي به جنوب شرقي و دشتهاي كم عرض و طويلي كه در حد فاصل اين رشته كوهها واقع شده اند استان لرستان را تشكيل مي دهند . مرتفع ترين و عمده ترين اين رشته كوهها ، گرين در شمال شرق و كور ( كبير كوه ) در غرب اين استان مي باشند
خرم آباد مرکز استان لرستان در غرب ایران بین ۴۷ درجه و ۴۱ دقیقه تا ۴۸ درجه و۵۷ دقیقه طول شرقی و ۳۲ درجه و ۵۶ دقیقه تا ۳۳ درجه و ۵۱ دقیقه عرض شمالی از نصف النهار گرینویج ودر میان رشته کوههای زاگرس میانی واقع شده است .این شهر در ارتفاع ۱۳۰۰ متری دریا قرار دارد . مساحت آن ۱۷/۶۲۸۸کیلومتر مربع و دارای ۶ بخش ،۶ شهر و ۲۲ دهستان می باشد . فاصله این شهر تا تهران ۴۹۰ کیلومتر ، بروجرد ۱۱۰ کیلومتر ، تا اهواز ۵۰۰ کیلومتر است . این شهر بر سر شاهراه تهران - خوزستان قرار گرفته و دارای اهمیت ارتباطی و راهبردی خاصی است .بررسي اكوسيستم منطقه نشان مي دهد كه شرايط اقليمي آن از اواخر دورة پلاستوسن Pleistocene ؟ براي استقرار و زيست انسان سازگار بوده است ( مطالعة اجتماعي فرهنگي لرستان ، ص ۵۴ ) .اين استان به عنوان بخشي از منطقه زاگرس به واسطة شرايط مناسب زيست ، يكي از كهن ترين زيست بومهاي جهان به شمار مي رود كه در دوره هاي مختلف زندگي انسان و سير تحولي و تكاملي او در اين سرزمين تداوم و استمرار داشته است . هر چند كه اين منطقه به طور كامل مورد مطالعة ديرينه شناسان واقع نشده است ، اما شواهد
باستانشناسي بيانگر زندگي انسان از دوران كهن سنگي ميانه تا حال است كه در طول تاريخ همواره تداوم داشته است
جمعيت: ۴۶۲۱۳۳ نفر
دره خرم آباد به عنوان يك مكان جغرافيايي شهر خرم اباد را در خود جاي داده است . دره ايي كه مي توان از آن به عنوان نگين پالئولتيك مياني لرستان و ايران ياد كرد . اين دره به عنوان نقطه اي استراتژيك در ايجاد ارتباط مكاني بين حوزه شمالي و جنوبي ايران كه در گذشته هاي دور تا امروز – نوار زرين را برسينه مهمان پرستش حك كرده است. وضعيت آب وهوايي مناسب، قرار گرفتن در مسير ارتباطي، زمين هموار از شاخصه هاي اهميت دره خرم آباد در دوره هاي مختلف هستند. اين عوامل سبب شده اند انسان عصر سنگ (پالئولتيك) بخصوص پالئولتيك مياني غار هاي اطراف اين دره را به عنوان اقامتگاه انتخاب نمايند، غار هاي كنجي، گر ارجنه، يافته ، قمري و پا سنگر با ابزار هاي پارينه سنگي يافت شده در آنها توسط باستان شناسان، گواه زنده بكار گيري فكر و انديشه در ايجاد ابزار تو سط ساكنان دره خرم آباد در هزاره هاي دور از ما هستند. مزيد بر اينها اهميت متداوم دره خرم آباد بعنوان جزيي كم نظير از زاگرس مياني با معبد مهري بابا عباس . پل شكسته . گرداب سنگي . سنگ نوشته . مناره آجري . قلعه فلك الافلاك. تابوت مفرغي چوبتراش. پل بزرگ و... همچون آلبومي بي نظير از دوره هاي مختلف تاريخي ايران آشكار مي شود د.در داخل اين دره شهر باستاني خرم آباد به عنوان مركز استان لرستان. به زعم بسياری از محققان زمانی شهر مهم ايلامی خايدالو (هيدالو) برجای آن قرار داشته است. ظاهرا شهر قديمی شاپورخواست (سابرخواست) در دوره ساسانی و قرون نخستين هجری دارای مسجد جامع و بازارها و ساختمانهای بسياری بوده و بافاصله کمی در ساحل چپ رودخانه جای داده شده بوده است. هنوز بقايايی از ديوارهای بزرگ و پهن كه از سنگ و ملاط به سبك دوره ساسانی است از محاذی شهر كنونی تا روستای تير بازار ديده ميشود. چنين به نظر ميرسد كه در اواخر قرن ششم هجری شجاع الدين خورشيد موسس خاندان اتابكان لر كوچك شهر كنونی را اساس قرار داده و توسعه بخشيده؛ احتمالا در حمله مغول ويران شده است. حمدالله مستوفی در سال ۷۴۰ ه. ق. مينويسد: "خرم آباد شهری نيك بوده، اكنون خراب است
اين نخستين بار است كه از خرم آباد بدين نام ياد شده است. در اواخر دوره صفوی خرم آباد مقر حكومتی والی لرستان فيلي بوده و به نوشته تاريخ حزين از آباداني برخوردار، ولی متاسفانه بر اثر هجوم سپاه عثمانی به ويرانی گراييد. در دوران قاجار خرم آباد نسبتا توسعه يافت و قلعه گلستان ارم از قلاع معروف خرم آباد به دستور محمد حسين ميرزای دولتشاه مرمت شد.بارون دوبد يکی از ماموران روسيه تزاری كه در سال ۱۸۴۵ از خرم آباد ديدار كرد، آن شهر را دارای بارو ۴ مسجد، ۸ گرمابه و ۱ محله يهودی نشين توصيف ميكند
.


تاريخچة شهر شاپورخواست(خرم آباد کنونی
در كتب مورخين و جغرافيا نگاران دوره اسلامي اطلاعات ارزنده اي در رابطه با شهرهاي لرستان نوشته شده است كه ما را در شناسايي موقعيت آنها كمك مي كند . براساس اين متون شاپورخواست يكي از شهرهاي مهم اين منطقه محسوب شده كه در طول اين دوران از عمران و آباداني برخوردار بوده است .در لرستان آثار و مناطقي منسوب به شاپور وجود دارد كه از آن جمله مي توان از شهر شاپورخواست ، دژ شاپورخواست ، پل شاپوري ( طاق پيل اشكسته ) خرم آباد ، پل شاپوري كاكارضا ، شاهپور آباد در شهرستان اليگودرز نام برد . علي محمد ساكي با اشاره به اشعار شاهنامه نوشته است : « … فردوسي طوسي عقيده دارد كه اين شهر در زمان شاهپور ذوالاكتاف ساخته شده است و مي گويد :به تخت كيــان اندر آورد پـايهمي بود چندي جهان كدخداياز آن پس ابــر كشــور خوزيـان فرستــاد بسيار ســود و زيـــانزبهر اسيران يكي شهــر كـــرد جهان را از آن بوم و بر بهر كـردكرا خرم آباد بود نـام شهـــــراز آن بوم خــرم كـــرا بود بهركسي را كه از پيش ببريددسـت براين مرز بوديش جاي نشسـتبرو بوم آن يكســـر او را بــدي سـرسـال نو خلعتــي بستـدي»و تاريخ بنايش را همزمان با ساخت جندي شاپور دانسته و گويد : « به اهواز كرد آن سيم شارسان بدو اندر و كاخ و بيمارســــانكنام اسيرانش كردنــد نـــام اسير اندرو يافتي خواب و كام»(جغرافياي تاريخي ، و … ، ص ۹۷ ، به نقل از شاهنامة امير بهادر ، ص ۱۰۷) .مرحوم ساكي ضمن اشاره به متن شاهنامه و به استناد گفته هاي برخي از محققين مي افزايد : « مي توان گفت كه خرم آباد فعلي در عهد ساسانيان در محل خايدالو واقع بوده ( هيچ سند باستانشناسي تاكنون در خصوص موقعيت شهر خايدالو يافت نشده است ) و اتابكان لرستان نيز كه در قرن پنجم بر لرستان مسلط شدند ، خرم آ باد را روي خرابه هاي شهر ساسانيان بنا كرده اند .» (همان ، ص ۹۷ ) .آقاي ايزدپناه اين نظريه را مردود دانسته و نوشته است : « اين كه گفته شده است كه توصيفي از خرم آباد در شاهنامة فردوسي آمده است ، بايد گفت كه منظور او خرم آباد لرستان نبوده است .» (آثار باستاني و تاريخي لرستان ، ص ۱۲۹ با اين حال در متون تاريخي صدر اسلام بجز چهار جايگاه در بلخ ، ري ، مرو و طبرستان نامي از خرم آباد آورده نشده است و موقعيت مكاني مناطق مذكور و فاصله آنها با شهر خرم آباد تا جندي شاپور ، ذكر نام خرم آباد مورد نظر فردوسي بر آنها را كاملاً منتفي مي كند . با اين وجود نامي از خرم آباد در وقايع تاريخي صدر اسلام كه اعراب توانستند در سال ۲۱ هجري بخشهاي مهمي از ايران را به تصرف خويش درآورند نيامده است ، اما در اواخر حكومت عثمان مردم شاپورخواست شورش كرده در مقابل اعراب قد علم كردند (اتابكان لر كوچك ، ص ۱۶ ، رك ابن بلخي ، فارسنامه ، ص ۱۱۴) . كه اين موضوع نشانگر ، اهميت فوق العادة اين شهر در آن زمان بوده است . اعراب پس از تسخير منطقه دو مركز حكومتي را در ماسبذان و مهرجانقذق كه تحت سيطرة ايالت كوفه اداره مي شد داير كردند



دومورگان عقيده دارد كه پس از تسخير لرستان توسط اعراب ، خرم آباد مجدداً به پر اهميت ترين نقاط سوق الجيشي تبديل شده است (همان ص ۲۱۱ ) . پس از اين موضوع ظلم و ستم خلفاي اموي و عباسي موجب گرديد كه اهالي لرستان و ايلام بارها دست به طغيان و شورش بزنند و با مخالفان خاندانهاي اموي و عباسي هم پيمان شوند كه به شركت اهالي لرستان و ايلام در قيام بابك خرمدين عليه مامون عباسي مي توان اشاره كرد ( خودگو ، اتابكان لر … ، ص ۱۶ ) .در كتاب حدودالعالم من المشرق الي المغرب ( ۳۷۲ هـ ـ ق ) در ذكر شهرهاي جبال بعد از ذكر نام شهر نهاوند و ليشتر به شهر سارجلست اشاره شده است ( سال ۱۳۶۲ ، ص ۳۱ ) . كه با توجه به اين كه شهرهاي نهاوند و الشتر و شاپورخواست در مسير راه باستاني همدان به خوزستان كه توسط مقدسي و اصطخري بدان اشاره كرده واقع شده اند ، احتمالاً همان شاپورخواست است . در مجمل التواريخ والقصص در خصوص شاپور آورده است : « … در سير الملوك چنان است كه شاپور اردشير بود و الله اعلم . اما همتي بزرگ داشت ، اندر داد و انصاف و آباداني عالم برسان پدر و شادروان شوشتر او كرد كه عجايب عالم است . شهرها بسيار كرد چون شاپور و نيشابور و « بدان انديوشاپور » و « شاپورخواست » و بلاش شاپور … » ( مجمل التواريخ والقصص ، ۱۳۱۸ ص ۶۴ ) .همچنان كه آورده شد نويسنده مجمل التواريخ والقصص ، شاپورخواست را متعلق به دوران ساساني و باني آن را شاپور اول ذكر كرده است . شاپور از پادشاهان نامي ايران است كه علاقة زيادي به شهرسازي و عمران و آباداني از خود نشان داده است و يادگارهاي ارزنده اي در اين زمينه و همچنين بناهاي عام المنفعه مثل سد و پل از خود به يادگار گذاشته است . اما كهن ترين منبع جغرافيايي و تاريخي كه توصيفي از شاپورخواست ارائه مي دهد كتاب البلدان ابن فقيه ( ۲۹۰ هـ / ۹۳۰ م ) است ، وي چهار كلمه راجع به موقعيت شاپورخواست نوشته كـه متــن آن چنين است : >>( … )و بطن ماستر وهو شابورخواست و(… ) << دكتر علي اشرف صادقي در اين زمينه نوشته است : « شاپورخواست نام قديم خرم آباد است اما بطن ماستر كه معادل شابورخواست دانسته شده معلوم نيست چيست ، بطن در عربي به معناي زمين ، دره و زمين گود است . ( ص ۲۰۹ و ۲۳۶ ) از جائي به نام « تل ماستر » ياد مي كند كه مورد توجه قباد بن فيروز بوده است و آن را در رديف ماسبدان و مهر جانقذق نوشته است . بنابر اين مكان يابي شاپورخواست كه در قرن سوم مورد توجه ابن فقيه قرار گرفته منوط به يافتن «بطن ماستر كه همان شاپورخواست بوده » مي باشد . (پرويز ، ص ۴۲) . و درة خرم آباد با وضعيت قيفي شكل خود مي تواند همان " تل ماستر " (ي ) باشد كه ابن فقيه از آن ياد كرده است . حمدالله مستوفي همچنين در ذكر موقعيت شاپور خواست در توصيف راه نهاوند به اصفهان گويد ، آن طرف ( جنوب ) بروجرد راه دو شعبه مي شود : « شعبة راست به شاپورخواست و شعبة چپ كه جاده اصلي است به سمت مشرق به كرج ابودلف مي رود . » (تاريخ گزيده ، ص ۳ و ۵۵۲ و مجمل التواريخ و … ، ص ۶۴ ، ۳۹۹ و ۴۰۲ ) .ياقوت در كتاب معجم البلدان آورده است : « سرماج قلعه حصينه بين همدان و خوزستان في الجبال كانت لبدربن حسنويه الكرديه صاحب سابورخواست و هي من احسن قلاعه و اشدها امتناعا » و در خصوص نام قلعة سابورخواست نوشته است : «: اسم قلعه مدينه سابور خواست : دز بز و منها اخذ فخرالملك ابو غالب اموال بدربن حسنويه المشهوره» ( پرويز ، ص ۴۴ به نقل از ياقوت ، جلد ۵/۶ ، ص ۳ ، ۷۵ ، همچنين جلد ۴ ، ص ۵۷ ) .و اما اصطخري در توصيف راهي كه از همدان به خوزستان مي رود و ذكر مسافات آن آورده است كه اول از همدان تا رود آور – و از رود آور تا نهاوند هفت فرسنگ و از نهاوند تا لاشتر ]الشتر [ > ده فرسنگ و از لاشتر < تا شابرخاست دوازده فرسنگ و از شابرخاست تا لور سي فرسنگ و … ( المسالك و الممالك ، ص ۲۰۳ ) .و ابن حوقل نيز به همين اندازه مسافت از نهاوند تا لاشتر ده فرسخ و از لاشتر تا شاپورخواست دوازده فرسخ اشاره كرده است . ( صوره الارض ، ص ۲۵۹ – ۲۶۴ ) .در سفرنامه ادموندز و بارون دوبد ، محل شاپورخواست را به طور يقين در محل كنوني خرم آباد ذكر مي كند و عقيده دارد كه تغيير نام شاپورخواست نيز در قرن سيزدهم ميلادي صورت گرفته است . ( رسالة لرستان و لرها ، ص ۱۹ ) .در پژوهشي كه تحت عنوان " بررسي راه شاهي" در سال ۱۳۷۵ به انجام رسيد ، مسيرهاي مورد اشارة مورخين و جغرافيا نگاران مورد بررسي قرار گرفت كه مسير نهاوند به لاشتر از طريق نورآباد و معبر دره آش صورت گرفته كه فاصله اي در حدود ۶۰ كيلومتر يعني همان ده فرسنگ مي باشد و بين الشتر تا خرم آباد نيز حدود ۵۰ كيلومتر است ، بنابر اين آيا خرم آباد فعلي همان شاپورخواست قديم است ؟ و اگر به اين مسير طول شهر خرم آباد را اضافه كنيم باز اين مسير به ۶۵ كيلومتر مي رسد كه حدود ۱۱ فرسخ است ، البته شهر قديم الشتر نيز در ۶ كيلومتري شمال شهر فعلي الشتر يعني نزديك سراب امير واقع بوده است كه با احتساب آن موقعيت شهر شاپورخواست را مي توان حول و حوش منارة آجري ، سنگ نبشته و منطقة قاضي آباد تا پشتة حسين آباد دانست . سرهنري راولينسون در سفرنامة خود ، گذر از ذهاب به خوزستان ، كه در سال ۱۸۳۶ م از خرم آباد گذشته است ، خرم آباد را همان شاپورخواست ساساني مي داند . ( ص ۱۳۷ ) . چـــريكــوف در ۱۸۵۰ ميلادي به خرابه هاي يك شهر قديمي اشاره مي كند كه تمامي اضلاع و حتي بخش جنوبي قلعه را محاصره كرده است . ( مهريار و … ، اسناد تصويري ، ص ۶۴ ) .متعاقب آن ارنست هرتسفلد در ۱۹۲۸ م با قرائت و استناد به مدرك باستانشناختي سنگ نوشته در مورد موقعيت شهر شاپور خواست چنين نوشت : « مهم اين است كه اين كتيبه مكان او يعني شهر خرم آباد را چندين بار با نام شابرخواست كه به معناي سد شاپور معروف بوده ذكر كرده كه موقعيت مطمئني را براي مكان يابي جغرافياي تاريخي منطقه به ما مي دهد. » ( پرويز ، ص ۴۳ – ۴۲ ) .علاوه بر سنگ نوشته و روايات عاميانه ( در خصوص دژ شاپورخواست و پل شاپوري ) مي توان به دو موقعيت مكاني ديگر در نزديكي خرم آباد به نام تپه صبور و همچنين تپه ماسور اشاره كرد . اما تپه صبور در حدي نيست كه بتوان آن را بقاياي يك شهر دانست و تپه ماسور نيز فاقد شواهد معماري شهري متعلق به دورة ساساني و صدر اسلامي است . با اين حال ، وجود سنگ نبشته در خيابان شريعتي خرم آباد به عنوان يك سند باستانشناسي كه از منطقه علفچر شهر شاپورخواست نام مي برد نشان مي دهد كه ما بايستي موقعيت شهر شاپورخواست را در فاصله اي نه چندان دور از اين سنگ جست و جو كنيم . علفچر يا مرتع مناطقي بوده اند كه قابليت كشاورزي نداشته اند . از طرفي وجود آثاري از قرون اولية اسلامي همچون منارة آجري ، پل شكسته ، گرداب سنگي ، آسياب گبري (؟) و همچنين شواهد باستانشناسي در منطقة قاضي آباد تا نزديك آسياب گبري از يك شهــر قديمي حكايت مي كند كه به طور اتفاقي در حين عمليات گاز رساني و آب رساني آثاري از آن كشف مي گردد كه عمدتاً با معماري لاشه سنگ و گچ همراه مي باشد ، مي توان نتيجه گرفت كه شهر قديم شاپورخواست در محدوده مذكور واقع شده است . البته كاوشهاي باستانشناسي در اين محدوده مي تواند ما را در رسيدن به يك نتيجه قطعي كمك نمايد . با اين وجود همچنان كه اشاره شد شهر شاپورخواست كه در مسير راههاي مهم ارتباطي فلات ايران به جنوب و غرب واقع بوده است از اهميت بسزايي برخوردار بوده و در قرن چهارم هجري ( ۳۶۹ – ۴۰۵ هجري قمري ) به مقر فرمانروايي بدر ابن حسنويه تبديل گرديده است . در تاريخ جهانگشاي جويني در شرح حركت سلطان جلاالدين به سوي بغداد نوشته شده است : « اوايل ماههاي سال ۶۲۱ هجري بود كه سلطان تصميم گرفت به "تستر" ] شوشتر [ رود و زمستان آنجا اقامت كند … سلطان وقتي به "شابورخواست" رسيد ، يك ماه در آنجا ماندگار شد . " شابورخواست " شهري بزرگ و معروف بوده كه در تاريخهاي معروف نام آن برده شده است ، ولي اكنون شمايي از آن نمانده است . » ( ص ۲۲۶ ) . جويني در اينجا از شاپورخواست تحت عنوان" شابورخواست " ياد نموده است . در فارسنامة ابن البلخي بناي شهر شاپورخواست به شاپور بن اردشير نسبت داده شده و آورده است كه شاپورخواست پهلوي الاشتر] الشتر [ است . ( ص ۶۳ و ۱۱۶ ) .در تاريخ گزيده كه در سال ۷۳۱ هجري به رشتة تحرير درآمده است ، حمدالله مستوفي در ذكر شهرهاي آباد لر كوچك نوشته است : « و از شهرهاي آنجا سه معمور است ، بروجرد و خرم آباد و شاپورخواست و آن در اول شهري بود و از هر جنس مردم در آنجا بودند و بغايت معمور و آراسته بود و تختگاه پادشاهان بود و اكنون قصبه است » ( ص ۵۶۱ ) .بنابر متون تاريخي ، شهر شاپورخواست تا قرن هشتم هجري به حيات خويش ادامه داده است ، مستوفي در آن زمان از آن به عنوان قصبه اي ياد نموده است( تاريخ گزيده ، ص ۲/۵۶۱ ) . وي در كتاب نزهت القلوب كه ده سال بعد در سال ۷۴۰ هـ ـ ق به رشتة تحرير درآورده است ، ديگر نامي از شاپورخواست به ميان نمي آورد و تنها از " خرماباد " نام مي برد كه "خرماباد ـ شهري نيك بود اكنون خراب است و خرما بسيار است ." ( ص ۱۱۴ ) . شايد انتخاب قلعة فلك الافلاك به عنوان ارگ حكومتي اتابكان لرستان در اين تغيير و تحول مؤثر بوده است و از قرن هشتم هجري به بعد خرم آباد در فراز و فرود تاريخ ، پيوسته به حيات خويش ادامه داده است . و نهايتاً در مراصدالاطلاع صفي الدين عبدالمؤمن بغدادي كه در سال ۷۳۹ هجري درگذشته است در بارة شاپورخواست نوشته است نام شهري است از ولايتي واقع در بين خوزستان و اصفهان ، در بيست فرسنگي نهاوند ، و شهر لور بين اين شهر و خوزستان است . ( قاسمي ، تاريخ خرم آباد ، ص ۱۹



عوامل مؤثر در شكل گيري شهر خرماباد ( خرم آباد
در اواخر قرن هفتم هجري شهر شاپورخواست به كلي ويران و خالي از سكنه شد و مردم آن به قسمت غربي قلعة فلك الافلاك كه از لحاظ داشتن آب فراوان و موقعيت مناسب تر و همچنين امنيت ، برتري داشت نقل مكان نمودند ، در حقيقت قلعه در اين زمان هستة اصلي شهر خرم آباد را تشكيل داده و موجب شكل گيري آن در اين منطقه گرديده است . البته به نظر مي رسد كه آب شهر شاپورخواست از طريق نهري كه از قسمت شرقي شهر مي آمده تأمين مي شده است كه شايد خشك شدن اين نهر عامل ترك اين منطقه شده است . از تاريخ شكل گيري شهر « خرماباد» در متون تاريخي از قلعه به نام دژ خرماباد ياد شده است .خودگو عوامل متعددي چون موقعيت سياسي ، ارتباطي و جغرافيايي را در شكل گيري شهر خرم آباد دخيل دانسته و در اين مورد نوشته است : « در اين ميان قلعة فلك الافلاك نيز نقشي كليدي داشته است . موقعيت جغرافيايي ويژه اين قلعه ، قرار گرفتن آن بر سر راههاي مختلف ارتباطي غرب به شرق و شمال به جنوب در درة حاصلخيز و پر آب خرم آباد و برخورداري از موقعيتي كاملاً نظامي و استراتژيكي ، همگي سبب شد تا در طي قرون مذكور قلعة فلك الافلاك به عنوان مقر حكومتي اتابكان لر كوچك (۵۸۰ – ۱۰۰۶) و هستة اولية شهر خرم آباد درآيد . » ( خودگو ، قلعه … ، ص ۲۰ ) . وي همچنين به نقل از ايرج افشار ( سيستاني ) علت وجودي شهر خرم آباد را درة طبيعي و قيفي شكل و پر آب آن و همچنين قلعة فلك الافلاك دانسته كه محلي امن و سنگري محكم براي حكام در مقابل متعرضان به حساب مي آمده است ( همانجا ) .همچنان كه در مبحث پيشين اشاره گرديد ، خلاء نزديكي بين دژ و شهر شاپورخواست به همراه ساير عوامل طبيعي و انساني بالاخره موجب شد كه ساكنين آن به تدريج به اطراف دژ نقل مكان نموده و قلعه بعنوان ارگ يا كهندژ،هستة مركزي شهر خرماباد را تشكيل دهد .از آثار قديمي اين بخش از شهر مي توان به قبرستان قديمي آن اشاره كرد كه مقبرة زين ابن علي در آن واقع شده است كه بنابر متون تاريخي زين ابن علي درگزيني در سال ۵۲۷ وزير طغرل دوم سلجوقي بوده و در شاپورخواست به دار آويخته شده است . همچنين مقبرة بابا طاهر كه برخي آن را متعلق به مقبره بابا طاهر عريان و برخي ديگر لقب او را عطايي ذكر مي كنند . اين قبر براساس شواهد باستانشناسي متعلق به دورة سلجوقي مي باشد كه در دوره هاي بعد مورد مرمت و بازسازي قرار گرفته است .از ديگر آثار واقع در حومة اين شهر مي توان از گرداب سنگي نام برد كه سابقة آن به دورة ساساني برمي گردد و احتمالاً در قرن چهـارم هجري مورد مرمت واقع شده است . مقبره فلك الدين حسن از اتابكان لرستان (۶۷۷ تا ۶۹۲ ) در شمال شرقي شهر خرم آباد و مقبرة خضر زنده كه متعلق به جمال الدين خضر ( ۶۹۲ تا ۶۹۳ هجري ) كه در قبرستاني قديمي به همين نام در جنوب غربي شهر خرم آباد قديم واقع بوده است . مسيو چريكوف در سال ۱۸۵۰ ميلادي سه عنصر طراحي در شهر خرم آباد را نام مي برد كه از نظر نشانه هاي توالي تاريخي داراي اهميت يكساني هستند و در اين رابطه مي نويسد : « قلعة قديمي به شكل پنج ضلعي نامنظم با هشت برج . شايد اين قلعه هستة شهر باستاني بوده است . هنگامي كه شهر بر مبناي قلعه شكل مي گيرد ( يك چنين نمونه هايي در طراحي شهري شرق و غرب وجود دارد ) ، قلاع توسعه و ارتقاء مي يابند ، اما هستة تاريخي ، ماهيت اصلي خود را از دست مي دهد و به عنوان ميراث تاريخي و معماري به جا مي مانند . » ( مهريار ، همان ، ص ۶۳ ) .وي قلعه را هستة توسعة شهر به طرف شمال غربي معرفي مي كند كه براساس ساختار طراحي محدودة شهر از طرف قلعه با محله هاي كوچك و خيابانهاي منحني شكل در حال توسعه در مسير شمال غربي بوده است ( مهريار ، همان ، ص ۶۴ ) . نكتة قابل توجه ديگري كه در گزارش هيئت روسي ديده مي شود ذكر دروازه هاي قديمي شهر خرم آباد است .۰۱ دروازة خوز بر سر راه كاروانرو به سوي دزفول .۰۲ دروازة گرداب بر سر راه كاروانروي ، به سوي كرمانشاه .و نيز از پلي قديمي نام برده شده كه محل اياب و ذهاب عابرين خارجه و داخله است ( چاغروند ، جغرافياي لرستان ، ص ۱۷۴ ) ، و بر سر راه بروجرد واقع گرديده . اين پل در قسمت شرقي شهر خرم آباد واقع بوده است كه اشارة ايشان قطعاً به پل گپ بوده و يكي از دروازه هاي قلعه نيز به نام همين پل يعني دروازه پل معرفي شده است كه در توصيف آقاي چاغروند اين پل از آجر و گچ ساخته شده و طول آن سيصد ذرع و ارتفاع آن هشت ذرع ذكر گرديده است ( چاغروند ، همان ، ص ۱۷۴ و ۲۰۱ ) . بدون شك استعداد طبيعي و بالقوة اين دره همواره زمينه ساز شكل گيري و استمرار شهرهاي قديمي بوده است . اشارة شوشتري كه خرم آباد معموره اي است بغايت دلكش ، باغات به تكلف و اماكن با صفا دارد و هميشه مقر مواليان فيلي بوده است به طور ايجاز اين دره را تعريف نموده است . به نظر مي رسد كه همان عواملي كه در شكل گيري شهر شاپورخواست مؤثر بوده اند و همچنين واقع شدن شهر خرماباد در سه راهي ارتباطي بين مسير اراك ، بروجرد ، خوزستان و مسير كرمانشاه به خرماباد و همدان به خوزستان و بالعكس در شكل گيري و توسعة آن نقش مهمي داشته است . و به همة اين موارد بايستي نقش جغرافياي تاريخي را اضافه نمود
خرم آباد نقش افلاک
وقتی که میدان کوچکی در کنار دریاچه کیو به نام شهردار ساکی نامگذاری گردید شاید شهروندان خرم ابادی تصور نمی کردند که جریانی در راه است و البته این بار جریانی سازنده که ارام ارام خرم اباد را به زیباترین شهر ایران تبدیل می کند
زیباترین ، صفت غلو امیزی برای این شهر نیست . 30 سال پیش از این مشاوران ژاپنی تبدیل خرم اباد در شهری در حد و اندازه فلورانس ایتالیا را امکان پذیر دانسته بودند حتی با دست خالی و بدون بهره مندی از بودجه های کلان ملی
خرم آباد شهری است که در محاصره سه پارک جنگلی عظیم و بی نشیر قرار گرفته استمخملکوه ، شوراب ، کلدره ، چشمه گلستان که از زیر قلعه فلک الافلاک می جوشد و بزرگترین چشمه فلات ایران است
در مورد فلک الافلاک اگر سالم بودن و قدیمی بودن را همراه با هم در نظر بگیریم قطعا اثر باستانی شماره یک ایران استکشف اشیاء مفرغی از منطقه سنگ تراشان خرم آباد نشان داد که خرم آباد مرکز همیشگی منطقه بوده است. زیباترین مفرغهای کشف شده گویای این است که مفرغ لرستان سرچشمه هنر ایران بوده استدر اینده ای نزدیک آزادسازی فلک الافلاک و تونل انتقال آب کاکا رضا به خرم آباد نشان خواهد داد که دولت ایران اگر یک ریال در این شهر سرمایه گذاری کند هزار برابر اثر بخش تر از سرمایه گذاری در دیگر نقاط کشور است
اگر بپذیریم که از نقاط کویری برای حفر چاه و تجهیزات پمپاژ برای آبیاری پارک حداقل صد میلیون تومان پول نیاز است در شهر خرم آباد با کمک صدمیلیون تومانی دولت و البته در کنار بودجه شهرداری گردشگاه ساحلی شکل گرفت که پارک صخره ای را به پارک کیو پیوند داد و بزرگترین مجموعه پارکی کشور را در معرض دید و قضاوت ایرانیان قرار داددر این شهر که به قول معروف اگر چوب خشک هم در ان بکاری سبز میشود اگر نقش جهان صفت پذیرفته شده اصفهان است ، نقش افلاک می توانست صفت خرم آباد باشد. (حسین بیرانوند

خرم آباد

خرم آباد

 

 

وسعت  : 6223 كيلومتر مربع

طول شرقی   : 21 دقيقه و 48 درجه

عرض شمالی: 29 دقيقه و 33 درجه

جمعيت    : 462133 نفر

آب و هوا   : معتدل كوهستانی

مناظر طبيعی: آبشارهای زيبا، سرابها، درياچه كيو، پاركهای جنگلی، آبسرده، بيدهل، گلستان، رباط، زاغه

اقتصاد           : كشاورزی، صنعت،

رودخانه         : كشكان، رودخانه خرم آباد

ارتفاعات        : مخمل كوه، يافته، سفيد كوه، هشتاد پهلو، كوكلا، تاف

اهميت          : تاريخی (به عنوان راه ارتباطی) / آثار ما قبل تاريخ و تاريخی

آثار تاريخی    : غارهای پيش از تاريخ کنجی، يافنه، پاسنگر، گر ارجنه، قمری، پل شاپوری، قلعه فلك الافلاك، آسياب گبری، گرداب سنگی،  مناره آجری، مقبره بابا طاهر، سنگ نوشته، پل صفوی، حمام گپ

خرم آباد مركز لرستان باستانی در دره ای باصفا و بر ساحل رودخانه خرم آباد قرار دارد. به زعم بسياری از محققان زمانی شهر مهم ايلامی خايدالو (هيدالو) برجای آن قرار داشته است. ظاهرا شهر قديمی شاپورخواست (سابرخواست) در دوره ساسانی و قرون نخستين هجری دارای مسجد جامع و بازارها و ساختمانهای بسياری بوده و بافاصله کمی در ساحل چپ رودخانه جای داده شده بوده است. هنوز بقايايی از ديوارهای بزرگ و پهن كه از سنگ و ملاط به سبك دوره ساسانی است  از محاذی شهر كنونی تا روستای تير بازار ديده ميشود. چنين به نظر ميرسد كه در اواخر قرن ششم هجری شجاع الدين خورشيد موسس خاندان اتابكان لر كوچك شهر كنونی را اساس قرار داده و توسعه بخشيده؛ احتمالا در حمله مغول ويران شده است. حمدالله مستوفی در سال 740 ه. ق. مينويسد: "خرم آباد شهری نيك بوده، اكنون خراب است."

اين نخستين بار است كه از خرم آباد بدين نام ياد شده است. در اواخر دوره صفوی خرم آباد مقر حكومتی والی لرستان فيلي بوده و به نوشته تاريخ حزين از آباداني برخوردار، ولی متاسفانه بر اثر هجوم سپاه عثمانی به ويرانی گراييد. در دوران قاجار خرم آباد نسبتا توسعه يافت و قلعه گلستان ارم از قلاع معروف خرم آباد به دستور محمد حسين ميرزای دولتشاه مرمت شد.

بارون دوبد يکی از ماموران روسيه تزاری كه در سال 1845 از خرم آباد ديدار كرد، آن شهر را دارای بارو 4 مسجد، 8گرمابه و 1محله يهودی نشين توصيف ميكند

تازه های پزشکی و علمی و نجومی


تازه های پزشکی و علمی و نجومی

>>>روبات های فضانورد، كاشفان جدید سیارات<<<














با گذشت بیش از چهار دهه از پیاده شدن انسان روی كره ماه اكنون سازمان ناسا براساس برنامه ای از پیش تعیین شده، تلاش می كند تا سال ۲۰۱۵ به كره ماه فضانورد اعزام كند. بر همین اساس یك روبات هوشمند به نام «روبونات» مراحل آزمایش های اولیه خود را طی كرده و قرار است در آینده ای نزدیك فضانورد شود.










ادامه مطلب بالا
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: 2 نظر  
جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 11:47 بعد از ظهر

       >>>>>>حمله تشنجی چیست؟<<<<<<<

یک حمله تشنجی مانند توفانی کوچک در سیستم الکتریکی مغز است و علائم حاصل از آن می‌تواند از چند دقیقه مات و مبهوت شدن تا افتادن و از دست رفتن کامل هوشیاری متفاوت باشد.

درمان صرع

حتی یک شخص سالم ممکن است به ندرت دچار حمله تشنجی شود، اما به طور کلی حملات تشنجی در کودکان شایع‌تر از بزرگسالان است.هنگامی که حمله تشنجی رخ می‌دهد، پزشکان مجموعه‌ای از آزمون‌ها را بر روی فرد انجام می‌دهند تا مطمئن شوند که عارضه وخیمی وجود ندارد.آزمایشی که امواج مغز را اندازه می‌گیرد و الکتروانسفالوگرافی (EEG) نامیده می‌شود، می‌تواند با ثبت کردن امواج بلند و نوک تیز، وجود حمله تشنجی را ثابت کند.تصویر برداری با تشدید مغناطیسی (MRI) می‌تواند علت زمینه‌ای تشنج مانند تومور، سکته مغزی یا ناهنجاری مادرزادی را نشان دهد.تب اغلب باعث بروز حمله تشنجی می‌شود و گاهی علامت عفونتی مانند مننژیت است.افت شدید قند خون و کم‌آبی بدن نیز می‌‌تواند حمله تشنجی را برانگیزد. با انجام آزمایش‌هایی ساده در اتاق اورژانس می‌‌توان این علل را تشخیص داد.هنگامی که هیچ علت زمینه‌ساز ظاهری وجود نداشته باشد، پزشکان می‌گوید یک حمله تشنجی خوش‌خیم رخ داده است.دو سوم افرادی که دچار حمله تشنجی می‌شوند، هرگز در طول عمرشان دوباره تشنج نمی‌کنند.
تصمیم‌گیری درباره اینکه برای جلوگیری از حمله بعدی باید تجویز دارو انجام داد یا نه و چه هنگامی باید این کار را انجام داد، در هر فردی متفاوت است و عمدتا بستگی به نوع و دفعات تشنج‌های یک فرد دارد.
صرع صرفا اصطلاحی دیگر برای اختلال تشنجی است، اما این کلمه دارای بار معنایی خاصی است، زیرا دفعات زیاد حمله تشنجی را در یک فرد به ذهن می‌آورد.در هر حال متخصصان می‌گویند هر کسی که  دو بار دچار حمله تشنجی با علت نامعلوم شود، در معرض خطر بالا برای دچار شدن به حمله سوم است.با اینکه برخی افراد به خصوص پس از حملات شدید نیازمند گذشت چند روز برای احساس بهبودی کامل هستند، اغلب افراد پس از 10 تا 15 دقیقه می‌گویند حال‌شان خوب شده است

نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: یک نظر  
جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 5:58 بعد از ظهر

يک نکته، يک پزشک             
پوست چرا پير مي‌شود؟


                                                        

الان که اين يادداشت را مي‌خوانيد، در هر سني که هستيد نگاهي به پشت دست‌تان بيندازيد. حالا اگر به پشت دست بچه‌ها و سپس به دستان پدر و مادرتان نگاه کنيد، تفاوت‌هاي قابل ملاحظه‌اي در ساختار، رنگ و انعطاف‌پذيري پوست خواهيد ديد.
اجزاي سيستم ايمني پوست همواره سعي در برطرف کردن آسيب‌هاي محيطي موجود دارند. ولي وقتي سن ما بالا مي‌رود چون سيستم ايمني بدن دستخوش تغييرات طبيعي و روند پيري مي‌شود، به مرور کيفيت کار سيستم ايمني موجود در پوست کاهش مي‌يابد و پيري پوست رخ مي‌دهد. پيري پوست ناشي از دو پديده جداگانه است. اول، پيري دروني که تغييري کلي و به ظاهر اجتناب‌ناپذير است و فقط به افزايش سن نسبت داده مي‌شود و دومي، به پيري ناشي از نور معروف است و به تغييرات ناشي از تماس طولاني با آفتاب اطلاق مي‌شود. اين پديده پيري قابل پيشگيري است و مي‌توان با حفاظت از آفتاب، پيري ناشي از نور را بر پيري دروني اضافه نکرد. همان‌طور که مي‌دانيد، پوست ما از لايه‌هاي اپيدرم، درم و چربي تحت جلدي تشکيل شده و سلول‌هاي سيستم ايمني در دو طرف غشاي پايه‌اي که درم را از اپيدرم جدا مي‌کند، توزيع شده‌اند و فعاليت‌هاي هماهنگ شده آنها، اين امکان را به سيستم ايمني پوست مي‌دهد که پاسخي سريع و موثر عليه عوامل مهاجم ايجاد کنند. در واقع اين شبکه سلولي توانايي درک عوامل مختل‌کننده در پوست مانند ضربه، تشعشعات ماوراي بنفش و مواد شيميايي سمي و بيماري‌زا را دارد و سريع پيام‌هايي را به ديگر اجزاي سيستم ايمني مي‌فرستد تا آسيب را برطرف کنند. اپيدرم پوست علاوه بر سد فيزيکي بودن در برابر عوامل ياد شده، مانع از دست رفتن آب بدن مي‌شود و اسيدهاي چرب آزاد آن سد دفاعي اصلي پوست هستند.

ضعيف شدن اين سدهاي ايمني در واقع شرايط مساعد را براي عفونت‌هاي ناشي از ورود باکتري‌ها و سپس مشکلات ديگر فراهم مي‌کند. فعاليت ترشحي پوست کم مي‌شود، عروق در پيري شکننده و نفوذپذيرتر شده و همه اينها واقعيتي است که شما آن را نظاره مي‌کنيد
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 5:48 بعد از ظهر


<<<جراح مشهور قلب و عروق درگذشت>>>


لیتموس: دکتر مايکل دوبکي، جراح قلب و عروق مشهور آمريکايي و پيشگام شيوه‌هاي رايج کنوني مانند باي‌‌پس عروق کرونر قلب در 99 سالگي درگذشت.
دوبکي که بسياري از رهبران جهان و  افراد مشهور در ميان بيماران او بودند. او در طول عمرش وسايل بسياري را براي کمک به بيماران قلبي اختراع کرد. او در سال 1932 در دوران دانشجويي خود پمپ چرخنده‌اي را اختراع کرد که به جزو اصلي «ماشين قلب و ريه» بدل شد. او همچنين از پيشگامان توليد  قلب مصنوعي و پمپ‌هاي قلبي براي کمک به بيماراني بود که در انتظار پيوند قلب بودند و  در ساخت بيش از 70 ابزار جراحي نقش داشت. دوبکي اولين کسي بود که عمل جايگزيني عروق براي آنوريسم‌ها و انسداد‌هاي شرياني را در ميانه دهه 1950 انجام داد و از لوله‌هاي از جنس داکرون براي ترميم شريان استفاده کرد. او در سال 1966 براي اولين بار يک قلب مصنوعي ساخت. دوبکي همچنين دراواخر دهه 1990 براي کمک به کارکرد ‌‌بطن‌هاي قلبي پمپي ساخت که به اندازه يک دهم پمپ‌هاي قلبي موجود بود. دوبکي در هفتم سپتامبر 1908 در شهر  ليک چارلز در لوئيزيانا در يک خانواده مهاجر لبناني به دنيا آمد. او هنگامي که به گپ‌زدن‌هاي پزشکان در داروخانه پدرش گوش مي‌داد، به پزشکي علاقه‌مند شد. دو بکي بيماران فراواني را در طول سال‌هاي کاريش معالجه کرد و نام خود را به عنوان «استاد اعظم» جراحي قلب و عروق ثبت کرد. طي 70 سال دوران طبابت حرفه‌اي‌اش  بيش از 60 هزار جراحي قلب انجام داد.
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 5:37 بعد از ظهر
           <<<<معرفی رشته پزشکی قانونی>>>>

<<< Law Medical >>>               

                               
چكيده:

پزشكي قانوني يكي از رشته هاي بسيار مهم و در عين حال محروم در كشور محسوب مي شود. نقش پزشكي قانوني در اجراي صحيح عدالت در جامعه بر كسي پوشيده نيست، بطوريكه پزشكي قانوني در بسياري از پرونده هاي قضائي، نقش اصلي را ايفا مي نمايد و با اظهار نظر كارشناسي علمي و تخصصي يكي از توانمندترين ارگانهاي قوه قضائيه مي باشد. اگرچه با تخصصي شدن اين رشته در سالهاي اخير گام بزرگي در جهت ارتقاء علمي رشته پزشكي قانوني برداشته شده است ولي هنوز هم تا سطح ايده آل فاصله زيادي وجود دارد. منابع معتبر پزشكي قانوني بخصوص منابع فارسي در كشور ما بسيار اندك ايست و مدتها بود ضرورت ارائه كتابي كه بتواند نياز دانشجويان پزشكي را به پزشكي قانوني برآورده نمايد، احساس مي شد. بويژه از آنجائيكه رشته تخصصي پزشكي قانوني در مملكت ما يكي از رشته هاي نوپاست و متخصصين اين رشته بسيار معدود مي باشند، پزشكان عمومي زيادي در مراكز پزشكي قانوني انجام وظيفه مي نمايند كه براحتي قادر به استفاده از منابع تخصصي اين رشته نمي باشند. كتاب حاضر كه با اين نيت به همت اعضاء هيئت علمي گروه پزشكي قانوني، دانشگاه علوم پزشكي تهران تهيه شده است، سعي بر اين دارد تا حتي المقدور نياز دانشجويان پزشكي و پزشكان عمومي را بر طرف نمايد ولي با توجه به وسعت علم پزشكي قانوني و اهميت اظهار نظرهاي پزشكي قانوني در پرونده هاي قضايي و حقوقي، مطالعه ساير منابع، بخصوص منابع تخصصي براي پزشكاني كه به عنوان پزشك قانوني انجام وظيفه مي نمايند توصيه مي گردد. لازم به ذكر است كه كتاب حاضر علاوه بر دانشجويان پزشكي و پزشكان عمومي مي تواند مورد استفاده دانشجويان دندانپزشكي، حقوق، علوم قضايي، قضات و دستياران پزشكي قانوني نيز قرار گيرد.

نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: یک نظر  
جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 4:50 بعد از ظهر
      <<<<اولین دانشکده های ((پزشکی))>>>>

The firsts Doctors Universitys    

اولین مدرسه به طرز دانشکده در قرن نهم در بیزانس تاسیس شد ، سپس در قرن یازدهم دانشکده پزشکی سالرن و درقرن سیزدهم دانشکده های پزشکی بولونی، مونت پلیه ، پاریس ، پادواو اکسفورد افتتاح گردید.

....<<<ادامه دارد>>>....


ادامه مطلب بالا
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 4:34 بعد از ظهر
            <<<<تشابه نظرات آلبرت انیشتن و آیت الله بروجردی>>>>

                            

آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: “دی ارکلرونگ” Die Erkla”rung - von: Albert Einstein – 1954 یعنی:”بیانیه” که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی (فوت1340ش =1961م) است که توسط مترجمین برگزیده شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله “نظریه نسبیت” خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی (فوت1371ش) و.. .ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده “نسبیت” را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.

 

 
ادامه مطلب بالا
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: 3 نظر  
جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 4:23 بعد از ظهر



هدف :
هدف تربيت پزشك عمومي با خصوصيات زير است:
1) در راه آشنايي بيشتر با مكتب و تزكيه و تعالي روح كوشا باشد. كمك به تامين بهداشت و درمان دردهاي مردم را وسيله‌اي براي رضاي خدا و تقرب به او بداند.
2) با فرهنگ اسلامي و نظام جمهوري اسلامي آشنا باشد و خود را ملزم به رعايت قوانين و مقررات حاكم به جامعه اسلامي بداند.
3) از شناخت مسائل عمده بهداشت و درمان و نظام ارائه خدمات بهداشتي و درماني كشور به قدر كافي برخوردار و از مسئوليت‌ها و وظايف خود در اين نظام آگاه باشد.
4) قابليت علمي و عملي كافي در تشخيص بيماري‌ها و ارجاع بيماران به سطوح بالاتر بهداشتي و درماني كشور و شركت در برنامه‌هاي پيشگيري و بهداشت عمومي را دار باشد.
5) قادر به استفاده از آخرين منابع علمي و بهره‌گيري از اطلاعات جديد كار خود باشد......>>در ادامه>>..


ادامه مطلب بالا
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 1:34 قبل از ظهر

           <<<<<ایدز به زبان ساده >>>>>

 



1- ایدز چیست ؟ نوعی بیماری است که سیستم ایمنی بدن را تضعیف می کند به عبارت ساده تر ایدز موجب می شود که انسان در مقابل بیماری های عفونی مثلا سرماخوردگی ساده هیچ بازدارنده ای نداشته باشد و غالبا با یک سرماخودگی ساده مرگ رخ می دهد .در حقیقت ایدز عاملی برای بی دفاع شدن بدن می باشد.

2- راههای پیش گیری از ایدز چیست ؟برای پیش گیری از ایدز باید بدانیم که از چه راههای ایدز منتقل می شود ،ویروس ایدز در ایران بیشتر بر اثر استفاده ی چند باره از سرنگ در بین معتادان تزریقی و تماس جنسی که شریک جنسی آلوده به ایدز باشد ابتلا به ایدز رخ می دهد البته راههای بسیار دیگری هم وجود دارد که از آن جمله انتقال آلودگی از طریق تیغ آلوده در آرایشگاه ها یا ابزار آلوده ی دندان پزشکی نیز این ویروس منتقل می شود . اما از راه دست دادن، بوسیدن معمولی ، بغل کردن ، استخر شنا، استفاده از لباس فرد آلوده ایدز منتقل نمی شود . در هر حال باید از تماس با افرادی که مبتلا به ایدز هستند و خونریزی و زخمی در بدنشان دارند تماس برقرار کرد چرا که احتمالا در بدن فرد سالم هم خراشی باشد و از طریق خونی آلودگی رخ دهد .رعایت مسائل بهداشتی و اجتناب از استفاده مشترک از وسایل دیگران و نداشتن تماس جنسی نامطمئن و نامشروع می توان انتظار داشت که ابتلا به ایدز رخ نخواهد داد.

3- علائم ابتلا به ایدز چیست؟علایم ایدز در عرض 3تا6ماه به صورت یکه سرماخوردگی ساده تا شدید بروز می کند و در این موقع اگر به آزمایشگاه مراجعه شود اگر واقعا سرماخوردگی نباشد و مربوط به ایدز باشد ایدز تشخیص داده می شود ، و پس از این چند ماه فرد 5تا20سال اعلایم نهایی ایدز را بروز نخواهد داد که این فاصله با وراثت و استفاده از برخی داروها بیشتر خواهد شد و در نهایت فرد در اثر تضعیف سیستم ایمنی بدن با ابتلا به اولین بیماری عفونی خواهد مرد .

4- درمان ایدز کدامند ؟ متأسّفانه تا کنون هیچ دارو و یا روشی برای درمان قطعی ایدز پیدا نشده است ، تنها با استفاده از برخی داروهای فوق العاده گران و کمیاب(لااقل در ایران) می توانند مدت بروز اعلایم و مرحله آخر ایدز را چند سالی به عقب بیندازند . در هر حال بهترین راه درمان مبتلا نشدن و پیشگیری از ایدز است .

نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: یک نظر  
جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 1:13 قبل از ظهر

ین هم عکس میکروسکوپی که روی موبایل نصب میشه :

میکروسکوپ همراه


نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 5:28 بعد از ظهر
                              <<<<< چای Tea >>>>>                  
                            

دانشمندان انگليسي در تحقيقات بلند مدت خود متوجه تاثير چاي سياه بر جلوگيري از بيماري آلزايمر شده اند.
اين محققان معتقدند نوشيدن دو فنجان چاي سياه در روز خطر زوال عقل را تا ۵۵ درصد کاهش مي دهد و کساني که هر روز بين شش تا ده ليوان چاي سياه مي نوشند تا شصت و سه درصد کمتر از بقيه در معرض خطر ابتلا به بيماري آلزايمر قرار مي گيرند.به گفته دانشمندان برخلاف آن چه که پيش از اين تصور مي شد اين تاثير به کافئين مربوط نمي شود و به «پلي فنول»ها يعني آنتي اکسيدانهاي طبيعي بستگي دارد که در چاي وجود دارند و به همين دليل قهوه نمي تواند تاثير چاي را بر مغز انسان داشته باشد.محققان با يادآوري اين موضوع که چاي يک نوشيدني ارزان و بسيار رايج است مي افزايد اين اميد وجود دارد که چاي مانع بروز بيماري فراموشي در انسانها شود.انگليسي ها روزانه به طور متوسط ۱۶۸ ميليون فنجان چاي مي نوشند ولي آن را با شير مخلوط مي کنند که آنتي اکسيدانها را بي اثر مي کند.
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 4:53 بعد از ظهر

تاثیراتی كه زندگی ناسالم روی بدن می گذارد بیش از همه متوجه قلب است. افزایش آمار مرگ و میر ناشی از سكته و بیماری های عروق كرونر در سراسر جهان گواه خوبی بر این موضوع است. در میان عوامل بسیاری كه در بروز بیماری های قلبی عروقی نقش دارد، نوع رژیم غذایی آدم ها كه امروز بسیار تغییر كرده است، بیش از همه بر سلامت قلب تاثیر می گذارد. در اینجا به معرفی خوراكی هایی می پردازیم كه گنجاندن آنها در برنامه غذایی روزانه كمك بزرگی به سلامت قلب می كند.

 


سویای خام: مصرف روزانه ۲ وعده سویای خام به شكل آجیل سویا یا شیر سویا كلسترول بد خون LDL را ۹ درصد كاهش می دهد. براساس تحقیقات انجام شده در دانشگاه شیكاگو مصرف پروتئین سویا ارتباط مستقیمی با كاهش LDL كه نقش مهمی در بروز تصلب شرائین ایفا می كند، دارد. خوردن ۵۷ گرم سویای خام و یا ۳۴۰ میلی لیتر شیر سویا در روز با تاثیر بر روی فعالیت گیرنده های LDL كمك بزرگی به كاهش بروز بیماری های قلبی می كند.
میوه های خشك: خوردن میوه های خشك شده مثل برگه هلو، انجیر و سیب به دلیل نقشی كه در كاهش LDL دارد، بسیار توصیه می شود. نتایج یك تحقیق در دانشگاه رم نشان می دهد خوردن روزانه ۲۰ تا ۵۰ گرم میوه خشك خطر بروز سكته را ۵۰ درصد و بیماری های عروق كرونر را ۳۰ درصد كاهش می دهد. ضمن اینكه میوه های خشك به دلیل دارا بودن قند طبیعی بدن را در برابر خوردن مواد قندی مثل كیك خامه ای و آب میوه های قندی محدود كرده و از افزایش وزن كه خود عامل مهمی در امراض قلبی است، جلوگیری می كند.
چای سبز: چای سبز آنتی اكسیدان خالص است و نوشیدن روزانه پنج فنجان آن تاثیر فوق العاده ای در جلو گیری از بروز تصلب شرائین خواهد داشت. براساس یك تحقیق كه در ژورنال طب تغذیه آمریكا منتشر شد، ژاپنی ها در میان تمامی ملت ها به دلیل مصرف بیش از اندازه چای سبز از سلامت قلبی بهتری برخوردارند. به طوری كه تا قبل از ۷۰سالگی كوچك ترین علامتی از بروز بیماری های قلبی در آنها دیده نمی شود. برگ چای حاوی موادی است كه كنترل كننده LDL بوده و به همین دلیل در كاهش بیماری های عروق كرونر مفید است. علاوه بر این سوزاننده چربی نیز بوده و نوشیدنی سودمندی برای آدم های چاق به شمار می رود.
نگور: تا تابستان تمام نشده همه جور انگور در بازار میوه یافت می شود، از خوردن آن غافل نشوید. انگور حاوی مقادیر فراوانی فلاونوئید است كه موجب كاهش فشار خون شده و از افزایش LDL كلسترول بد خون جلوگیری می كند.
بادام وگردو: در میان تنقلات بادام و گردو بیش از همه در سلامت قلب مفیدند. این تنقلات به دلیل دارا بودن اسید چرب غیراشباع نقش مهمی در جلوگیری از ابتلا به تصلب شرائین ایفا می كنند. بررسی ها نشان می دهد خوردن روزانه ۲۰ گرم بادام و گردو خطر ابتلا به بیماری های قلبی را حدود ۳۵ درصد كاهش می دهد. بادام و گردو همچنین به دلیل اینكه حاوی اسید آمینه ای به نام Arginin هستند، مانع از صدمه رسیدن به پلاكت ها و در نهایت بروز مشكلات خونی می شود.
شكلات: دیگر از خوردن شكلات نهراسید. یافته های جدید در آلمان حاكی از آن است كه شكلات تلخ نه تنها نقشی در بروز بیماری های قلبی ندارد كه در سلامت قلب بسیار مفید است. محققان دانشگاه كلن پس از دو هفته خوراندن شكلات تلخ و شكلات شیری به دو گروه داوطلب بین سنین ۵۵ تا ۶۴ سال به این نتیجه رسیدند كه پس از اتمام ۱۴ روز فشارخون این افراد تا حد زیادی كاهش یافت. آنها كه شكلات تلخ مصرف كرده بودند ۵۰ میلی متر جیوه و افرادی كه تحت آزمایش با شكلات شیری بودند ۲۰ میلی متر جیوه دچار كاهش فشار خون شدند. با توجه به اینكه شكلات شیری كمترین تاثیر را در كاهش فشار خون دارد، مصرف شكلات قهوه ای بیشتر از نوع سفید آن توصیه می شود. ضمن اینكه شكلات تلخ از میزان فلاونوئید بالایی برخوردار است و مقادیر قابل توجهی منیزیم، مس و منگنز دارد كه موجب كاهش فشار خون شده، از لخته شدن خون در رگ ها جلوگیری می كند و با كاهش LDL سلامت قلب را بهبود می بخشد.


نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 4:45 بعد از ظهر
 
                 <<<< گلودرد >>>>

                  
گلودرد نشانه‌اي از بسياري از بيماري‌ها مي‌تواند باشد و عفونت‌ها، عامل بروز اكثر گلودردها هستند كه اغلب هم مسري هستند. به گزارش سرويس «بهداشت و درمان» خبرگزاري دانشجويان ايران، عفونت‌هاي گلو همچنين در اثر آلودگي با ويروس‌هايي از قبيل ويروس آنفلوآنزا و سرماخوردگي و يا باكتري‌هايي همچون باكتري استرپ، مايكوپلاسما يا هموفيلوس بروز مي‌كنند. در حالي كه عفونت‌هاي باكتريايي به درمان با آنتي‌بيوتيك پاسخ مثبت مي‌دهند، اما عفونت‌هاي ويروسي با آنتي بيوتيك‌ها قابل درمان نيستند. گلو درد مي‌تواند عوامل به وجود آورنده بسياري داشته باشد كه برخي از آنها به قرار زير است:
1- بسياري از ويروس‌هاي شايع و حتي ويروس‌هايي كه عامل آنفلوآنزا هستند، مي‌توانند باعث بروز گلودرد شوند. برخي از ويروس‌هايي كه باعث بروز گلودرد مي‌شوند مي‌توانند تاول‌هايي در دهان و گلو ايجاد كنند.
2- تنفس كردن از راه گلو نيز مي‌تواند موجب خشكي و درد گلو شود.
3- پسمانده‌هاي سينوسي يكي ديگر از عوامل بروز گلودرد هستند.
4- گلودرد همچنين مي‌تواند عامل باكتريايي داشته باشد. دو نمونه از شايعترين باكتري‌هاي عامل بروز گلودرد، باكتري استرپتوكك و آركانو باكتريوم هاموليتيكوم هستند. 5- بالاخره گلودردي كه بيش از دو هفته ادامه پيدا كند، مي‌تواند نشانه‌اي از ابتلا به يك بيماري جدي و خطرناك مانند سرطان گلو يا ايدز باشد.چگونه مي‌توان در مورد گلودردهاي ساده و بي‌خطر درمان خانگي كرد؟
به طور كلي گلودرد بايد دوره خود را طي كند به جز گلودردهاي استرپ كه نياز به درمان دارند.
قرقره كردن با ‌آب نمك، خوردن آب‌نبات سفت و استفاده از برخي اسپري‌هاي گلو مي‌تواند در تخفيف درد به طور موقت مؤثر باشد.
همچنين، استفاده از يك مرطوب كننده هوا در تسكين علايم اين مشكل به ويژه در گلودردهايي كه در اثر تنفس از راه دهان و خشكي هوا بروز مي‌كنند، مؤثر است. مصرف استامينوفن و بروفن نيز به كنترل درد مي‌تواند كمك كند. در مورد افراد بزرگسال كه به دليل زكام و گرفتگي بيني ناچار هستند از راه دهان تنفس كنند و در نتيجه دچار گلودرد مي‌شوند مي‌توان براي باز كردن مجراي بيني از اسپري‌هاي مخصوص به مدت دو تا سه روز استفاده كرد اما مصرف اين اسپري‌ها بيش از دو روز توصيه نمي‌شود چون ممكن است وابستگي ايجاد كند.
- گلودرد استرپ چيست و چرا با انواع ديگر گلودردها متفاوت است؟
عامل گلودرد استرپ باكتري استرپتوكك و همان باكتري است كه موجب بروز تب روماتيسمي مي‌شود. در بزرگسالان تنها پنج تا 10 درصد گلودردها از نوع استرپ هستند در حالي كه در كودكان 15 تا 40 درصد از گلودردها مربوط به عفونت استرپ هستند.
به همين دليل بسياري از متخصصان بهداشتي به انجام آزمايشات سريع استرپ توصيه مي‌كنند. در صورتي كه جواب آزمايشات مثبت باشد معمولا براي بيمار درمان با پني‌سيلين يا آنتي بيوتيك ديگري تجويز مي‌شود.
هدف اصلي از درمان گلودرد استرپ جلوگيري از گسترش بيماري به تب روماتيسمي است. تب روماتيسمي يك بيماري جدي است كه مي‌تواند به درد مفاصل و آسيب به دريچه قلب منجر شود.
- چه موقع براي گلودرد بايد به دنبال مراقبت‌هاي بهداشتي بود؟

1- اگر با فرد مبتلا به گلودرد استرپ در تماس هستيد و دچار گلودرد شده‌ايد بايد هر
چه سريع‌تر آزمايش «استرپ» انجام دهيد
2- اگر گلودرد شما با علايم شايع سرماخوردگي همراه نباشد يا با تب و تورم غدد لنفاوي و يا لكه‌هاي سفيد در انتهاي گلو همراه باشد بايد آزمايش «استرپ» انجام دهيد.
3- براي بروز هر نوع گلودرد به طور ناگهاني كه با تب همراه باشد بايد به پزشك مراجعه كنيد.
4- اگر به هنگام بلعيدن مايعات دچار گلودرد مي‌شويد بايد آزمايش بدهيد.
5- اگر گلودرد شما بيشتر از يك هفته طول بكشد بايد با پزشك مشورت كنيد.
6- اگر گلودرد داريد و جلوي گردنتان نيز درد مي‌كند بايد به پزشك مراجعه كنيد
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 4:40 بعد از ظهر

                  <<< بیماری سنگ کلیه>>>


                              


سنگهاي كليوي در دستگاه جمع كننده ادرار در كليه ها تشكيل مي شوند.اين سنگها هنگاميكه غلظت بعضي از مواد به قدري بالا مي رود كه قابليت حل شدن خود را از دست مي دهند، به صورت بلورهاي كوچك شروع به رسوب كردن در ادرار مي كنند. سنگهاي كليوي انواع متعددي دارند ولي اكثر آنهااز اگزالات كلسيم ايجاد مي شوند. سنگهاي كليوي در مردان شايع تر است و در سفيد پوستان شايع تر از سياه پوستان است.
سنگهاي كوچك ممكن است بدون ايجاد علامت عبور كنند. سنگهاي بزرگتر از پنج ميليمتر آنقدر بزرگ هستند كه نمي توانند از حالب عبور كنند و به تدريج با گذشت چندين سال رشد مي كنند. اگر آنها خيلي بزرگ شوند ممكن است باعث انسداد كليه و تورم آن شوند. آنها ممكن است باعث تخريب بافت كليه و خونريزي داخل ادرار شوند. سنگهاي با اندازه متوسط ممكن است حين عبور از حالب باعث اتساع و خراشيدگي آن شوند و ايجاد خونريزي و درد شديد نمايند . اين درد كه به قولنج كليوي معروف است به عنوان يكي از شديد ترين دردها يي كه انسان مجبور به تحمل آن است ، شناخته شده است.اين درد متناوب و خنجري از پشت شروع مي شود و در حين عبور سنگ به طرف پايين حالب به تدريج به لگن و كشاله ران انتقال مي يابد . درد معمولا هميشه در يك زمان خاص در يك سمت بدن ايجاد مي شود. ولي اگر شما مستعد تشكيل سنگ هستيد ، حمله بعدي ممكن است در طرف ديگرتان بروز كند.

درمان: هنگام عبور سنگ ،درمان بسته به شدت درد شامل تسكين آن با مسكن ها يا دارو هاي مخدر است . براي تسهيل عبور سنگ مقادير زيادي مايعات بايد مصرف شود . اگر سنگ در قسمت تحتاني حالب گير كرده باشد ، ممكن است تحت بيهو شي و با عبور سيستوسكوپ از حالب و به دام انداختن سنگ آن را خارج كرد. اگر سنگ آنقدر بزرگ باشد كه نتواند از حالب عبور كند ، ممكن است برداشتن آن از طريق جراحي ضرورت يابد. اخيرا سنگ شكني با نيروي امواج براي خرد كردن سنگهايي كه در كليه قرار دارند ، رواج يافته است اين دستگاه امواج پر قدرت صوتي ايجاد مي كنند و آنها را روي سنگ كليه متمركز مي كنند .وقتي آنها با سنگ بر خورد مي كنند ، آن را به ذرات كوچكي كه قادرند از حالب عبور كنند، مي شكنند.

پيشگيري: اگر سنگ كليه داريد ، ممكن است به نوعي بيماري مربوط به ساخت و ساز مبتلا باشيد معمولا اقدامات چندي براي كاهش دفعات بروز قلنج كليوي علامت دار توصيه مي شود گر چه شواهد علمي زيادي براي تاييد آنها وجود ندارد.
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 4:33 بعد از ظهر

1ـ چاقي يك بيماري مزمن است و مثل هر بيماري مزمن ديگري  درمان آن نياز به زمان دارد. 
2ـ هرگز در درمان چاقي خود از دارو استفاده نكنيد، چرا كه دارو غذا نيست و در هر حال داراي عوارضي مي‌باشد.
3ـ در درمان چاقي خود هيچگاه عجله نداشته باشيد، يادتان باشد كه رژيم غذايي با كاهش وزن تدريجي علاوه بر اينكه قابل تحملتر است، عوارضي نداشته، تقريباً غير قابل بازگشت مي‌باشد.
4ـ چاقي با بسياري از بيماريها چه مستقيم و چه غيرمستقيم ارتباط دارد مانند: هيپرتانسيون (افزايش فشار خون)، آترواسكلروز (سخت‌شدن جدار رگها)، بيماريهاي كبدي و صفراوي (بيشتر سنگ كيسة صفرا)، آرتريت‌ها از جمله آرتروز (استخوانهاي هر شخص براي وزن سلامت او طراحي شده است)، اختلالات تنفسي، نقرس، واريس، نازايي، مسموميت حاملگي، هيرسوتيسم (پرمويي زنان)، چربي بالاي خون، فتق و از همه مهمتر احساس محروميت اجتماعي و حقارت (البته در چاقيهاي شديد)

نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: یک نظر  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 3:58 بعد از ظهر

تخم مرغ يکي از مواد پر مصرف در پخت بسياري از غذاهاست بنابراين خريد تخم مرغ هايي تازه و سالم بسيار مهم است.

زماني که تخم مرغ بسته اي مي خريد ، هميشه در آن را باز کنيد تا مطمئن شويد که تخم مرغ ها بي عيب و بدون ترک خوردگي هستند. به هنگام انتخاب و خريد تخم مرغ نکات زير را به خاطر داشته باشيد:
- تخم مرغ هاي سالم بايد با توجه به وزنشان سنگين باشند.
- بايد پوسته اي سخت و محکم داشته باشند. زماني که تخم مرغ را در ظرفي مي شکنيم ، زرده آن بايد گرد و برجسته و سفيده آن ژله مانند باشد.

نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 3:57 بعد از ظهر

عسلمحققان به تازگي دريافته‌اند ماليدن عسل روي زخم افراد ديابتي مي‌تواند از قطع شدن عضو عفوني شده جلوگيري کند. اين تنها يكي از خواص اين ماده طبيعي شفابخش است.

عسل ترکيبي از قندها (فروکتوز و گلوکوز و...)، ويتامينهاي ب6، ث، تيامين، نياسين، ريبوفلاوين، اسيد پانتوتنيک، کلسيم، مس، آهن، منيزيم، منگنز، فسفر، پتاسيم،  سديم و روي است. اين معجون تندرستي داراي آنتي اکسيدانهاي زيادي است و در قرآن کريم هم از آن به عنوان ماده‌اي شفابخش براي درمان بيماري‌ها ياد شده است.

عسل برضد ميکربها؛ عسل برضد ميکربها؛ عسل و درمان آسيب‌هاي چشم؛ عسل، درمان گرفتگي رگ‌هاي خوني؛ عسل، داروي زخم‌معده؛ عسل، درمان آلرژي؛ عسل عليه سرطان ...


نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 3:57 بعد از ظهر

ين روزها كمتر كسي است كه كلمه امگا3 را نشنيده باشد. به‌طوركلي روغنها و چربي‌ها از مهمترين اجزاي تشكيل دهنده غذاي انسان به شمار مي‌آيند. امگا‌6 در تخم مرغ، مارگارين، گوشت قرمز، ذرت و غلات يافت مي‌شود. امگا‌3 خاصيت ضد انعقادي دارد ولي امگا‌6 انعقاد خون را افزايش مي‌دهد. امگا3 در ماهي‌هاي روغني مثل ماهي آزاد و قزل‌آلا همچنين در كنجد، دانه كتان و گردو يافت مي‌شود. روغن سويا و روغن آفتابگردان نيز هردو اسيد چرب برشمرده هستند... مصرف اين ماده سبب بهبود توان ذهني و حافظه، جلوگيري از پيري زودرس، تثبيت انسولين و قندخون، افزايش سطح هورمون رشد و افزايش رشد عضلات مي‌گردد و لذا مصرف اين ماده به زنان باردار و شيرده توصيه مي‌گردد زيرا چنانچه گفته شد اين ماده در تكامل مغز و سيستم عصبي نيز نقش اساسي دارد..
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 3:54 بعد از ظهر

نياز متابوليکي تحت تاثير اندازه و ترکيب بدن، فعاليت بدني و تب است. دفع محسوس آب (غير از دفع کليوي) مانند آب دفع شده در عرق‌ و نيز دفع غيرمحسوس از طريق ريه‌ها، مطابق با ميزان فعاليت، ارتفاع از سطح دريا، ميزان رطوبت و درجه حرارت محيط تغيير مي کند. ميزان مواد موجود در مايعات کليه، به ترکيب رژيم غذايي فرد بستگي دارد. با توجه به نکات ياد شده و ديگر متغيرهايي که بر ميزان مورد نياز آب تاثير مي‌گذارند...

نوشيدن 8 ليوان قهوه برابر نوشيدن 8 ليوان آب نيست، زيرا قهوه داراي کافئين است و کافئين باعث افزايش دفع ادرار مي‌شوند.

کاهش مزمن آب بدن موجب کاهش فعاليت غدد بزاقي، افزايش خطر ايجاد سنگ‌هاي کليوي در افراد مستعد، سرطان سينه و چاقي در دوران کودکي مي‌شود..>
ادامه مطلب بالا
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 3:51 بعد از ظهر

در زمينه خواص تغذيه‌اي سيب‌زميني آمده است که خوردن سيب‌زميني براي قلب و لثه‌ها مفيد بوده و يک مسکن درد و ترميم‌ کننده مناسب زخم معده است. اما هيچ مي‌ دانيد طي سرخ كردن سيب‌ زميني چه بر سر اين ماده غذايي مي ‌آيد، به‌ طوري كه آن را از يک ماده غذايي مفيد به غيرمفيد تبديل مي ‌کند؟
نکته‌اي را که بايد به‌خاطر بسپاريد و به کار بستن آن مي ‌تواند تا حدودي از ميزان کالري دريافتي بکاهد، خوردن انواع سبزي‌ها به همراه سيب زميني (چه پخته و چه سرخ كرده) است زيرا فيبر دريافتي موجب مي ‌شود تا شما نشاسته کمتري بخوريد. بنابراين به همراه سيب‌زميني سرخ کرده بهتر است، يک بشقاب سالاد سبزي‌هاي تازه نيز سفارش دهيد....>
ادامه مطلب بالا
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 3:46 بعد از ظهر

تاثیر زردچوبه بر سلامت قلب

پژوهشگران از سودمندی زردچوبه برای سلامت قلب خبر می دهند. جدیدترین شماره نشریه پزشكی تحقیقات بالینی نوشت : نوعی ماده موجود در زردچوبه به نام كاركومین احتمال ابتلا به نارسایی قلبی را تا حد چشمگیری كاهش می دهد .

پژوهشگران در كانادا با بررسی تعدادی موش آزمایشگاهی مبتلا به نارسایی قلبی متوجه شدند با استفاده از ماده كاركومین می توان از پیشرفت نارسایی قلبی در این حیوانات جلوگیری كرد. دانشمندان امیدوارند با تكمیل بررسی ها در این خصوص به شیوه موثری برای درمان نارسایی قلبی دست یابند. شایان ذكر است : استفاده از زردچوبه برای درمان بیماری ها از هزاران سال پیش در طب سنتی چین مرسوم بوده است.


ادامه مطلب بالا
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 3:39 بعد از ظهر
عارضه موسوم به CVS مجموعه ای از علائم چشمی و بینایی است که بر اثر کار با کامپیوتر ایجاد می شوند. تقریباً 3 تا 4 درصد کسانی که زیاد با کامپیوتر کار می کنند گرفتار این علائم هستند. با فراگیرتر شدن به کارگیری کامپیوتر تعداد کسانی که از عارضه CVS رنج می برند رو به افزایش است مهم ترین علائم CVS عبارتنداز: خستگی و خشکی چشم، سوزش، ریزش اشک و تاری دید. CVS همچنین ممکن است سبب درد در گردن و شانه ها نیز بشود. علت پیدایش عارضه CVS آنست که چشم انسان حروف چاپی را بهتر از حروف نمایش داده شده بر روی مانیتور می بیند، زیرا حروف چاپی تضاد بیشتری با صفحه سفید زمینه داشته و لبه های آن ها واضح تر است حال آن که درمورد صفحه مانیتور چنین نیست و لبه های آن به وضوح حروف چاپی نیستند بلکه حروف از یک مرکز با تفاوت رنگ بالا شروع شده و به تدریج کم رنگ تر می شوند و پس از تبدیل به خاکستری کمرنگ ناپدید می گردند. بنابراین لبه های حروف بر روی صفحه مانیتور وضوح حروف چاپی را ندارد. یکی از مهم ترین دلایل خشکی و سـوزش چشـم هنـگام کار با کامپیوتر کاهش میزان پلک زدن است به طوری که افراد هنگام کار با کامپیوتر تقریباً یک پنجم حالت عادی پلـک می زننـد. این مسأله به همراه خیره شدن به صفحه مانیتور و تمرکز بر روی موضوع کار سبب می شود تا پلک ها مدت بیشتری بازبماند و در نتیجه اشک روی سطح چشم سریع تر تبخیر می شود. کارشناسان برای کاهش عوارض CVS رهنمودهائی را توصیه می کنند از جمله آن که اگر پیوسته با کامپیوتر کار می کنید، بهتر است هنگام کارکردن با آن به طور ارادی پلک بزنید، این کار سبب می شود سطح چشم شما با اشک آغشته شده و خشک نشود.....>
ادامه مطلب بالا
نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 2:23 بعد از ظهر

فایده سویا در سلامتی دهان و دندان توسط ژاپنی ها به تایید رسید.

اولین تحقیقات انجام شده بر روی سویا در سلامت دهان و دندان در دنیا توسط ژاپنی ها به ثبت رسید. دانشگاه فوکو اوکا "Fukuoka University" در ژاپن نتایج تحقیقات که بر روی 4000 دانشجو انجام شده بود را منتشر نمود؛ سویا و ترکیبات ایزوفلاون ها، دندان و لثه ها را در مقابل بیماریها محافظت میکنند.

دانشگاه فوکو اوکا "Fukuoka University" در ژاپن تحقیقات خود را بر روی 4000 دانشجوی ژاپنی در محدوده گروه سنی 18 - 22 بمنظور بررسی نقش سویا در سلامت دهان و دندان انجام داد. در فرمی که به دانشجویان پیرامون عادات غذایی آنان داده شد..

نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 3:21 قبل از ظهر
                                                                                 
                  

انجير از ميوه‌هايي با قند بالاست كه مانع از افت قند شده همچنين دانه‌هاي اين ميوه مانع از بروز يبوست مي‌شود. اين ميوه حاوي مقادير بالاي آهن بوده، لذا بهتر است همراه با زيتون مصرف شود.

                                                              
دكتر اعظم معتمدنيا، استاد دانشگاه و عضو هيات علمي دانشگاه علوم پزشكي ايران با بيان اين مطلب افزود: انجير حاوي مقادير زيادي آهن است كه به هنگام جذب در روده به علت تركيب آهن با اكسيژن موجود در خون احتمال اسيد شدن آهن و بروز شكنندگي عروق و آسيب رساندن به جدار روده را به وجود مي‌آورد.
                                        

وي با اشاره به اين كه اسيد لينولئيك مانع از اين فعل و انفعالات در روده مي‌شود، افزود: روغن موجود در زيتون حاوي اين نوع اسيدچرب بوده در نتيجه از بروز سكته‌ها و شكنندگي عروق جلوگيري مي‌كند.

نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 3:16 قبل از ظهر
         
                     

 متخصصان تغذيه تاكيد كردند: خواص آنتي اكسيداني ميوه كيوي نسبت به ساير ميوه‌ها بسيار قوي‌تر و بيشتر است. اين در حالي است كه مصرف و جذب بيشتر آنتي‌اكسيدان‌ها مي‌تواند در پيشگيري از بروز انواع خاصي از سرطان‌ها، بيماري‌هاي قلبي و علائم پيري موثر واقع شوند.

 اين متخصصان مي‌گويند؛ وقتي پاي قدرت آنتي‌اكسيداني مي‌رسد هيچ ميوه‌اي چه به لحاظ كميت و چه به لحاظ كيفيت نمي‌تواند با كيوي برابري كند.

 آنتي‌اكسيدان‌ها شامل ويتامين‌ها و مواد فيتوشيميايي موسوم به فلانوئيدها هستند كه قدرت خنثي‌سازي عملكرد مولكول‌هاي مخرب و بيماري زا تحت عنوان راديكال‌هاي آزاد را دارند.

 مولكول‌هاي راديكال آزاد مي‌توانند باعث بروز بيماري‌هاي مزمن و پيري در افراد شوند.

 مواد غذايي غني از آنتي‌اكسيدان‌ها مانند كيوي در بين عموم مردم و مصرف‌كنندگاني كه در جست‌وجوي راه‌هايي براي مصرف مواد غذايي طبيعي و سالم علاوه بر داروها هستند، طرفداران زيادي دارند.

 نتايج اين تحقيقات در مجله كالج آمريكايي تغذيه منتشر شده است.

 در اين تحقيق، پژوهشگران مركز تغذيه اطفال آركانزاس در دپارتمان كشاورزي آمريكا يك مطالعه مقايسه‌اي را بين كيوي، انگور قرمز و توت فرنگي انجام دادند كه همگي از منابع غذايي آنتي‌اكسيدان‌ها هستند.
                                          
نتايج تحقيقات نشان داد كه متابوليسم آنتي‌اكسيدان‌هاي موجود در كيوي بسيار ساده‌تر انجام گرفته و راحت‌تر جذب جريان خون مي‌شوند.

 با اين حال دانشمندان هنوز نمي‌دانند كه طي كدام مكانيسم‌ آنتي‌اكسيدان‌هاي كيوي راحت‌تر و بهتر در بدن عمل مي‌كند.

نوشته شده توسط عرفان رضایی | لینک ثابت | موضوع: نظر بدهید لطفا  
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 3:11 قبل از ظهر


                   


یک کارشناس تغذیه گفت: دم کرده گل های هلو جهت درمان یبوست کودکان و تسکین دردهای شکمی آنان به کار می رود.

وی افزود: هلو به سبب مواد قندی و ئیدرو کربنه ای که داراست در تشکیل نیرو و انرژی به وسیله مواد ذخیره نقش مهمی دارد.

 وی درمورد ویتامین های موجود در هلو گفت: ویتامین های آ و ب موجود در این میوه جذب آن را سریعترو آسان تر می سازد وهمچنین ویتامین ث موجود در هلو بلافاصله در زیر پوست این میوه قرار دارد و املاح موجود در هلو از قبیل پتاسیم، سدیم، کلسیم، منیزیم ، گوگرد ،کلر ،آهن ، منگنز وروی است.

                                               

این کارشناس تغذیه گفت: این میوه کمی ملین است و در موارد ادرار خونی موجب رفع عارضه شده وسبب سلامتی بیمار می شود.

وی افزود: هلو غدد را تحریک می کند و بعلاوه به هضم غذا کمک نموده و درصورت ابتلا به سوء هاضمه موجب تسهیل گوارش می شود.

اثر تسکینی شربت گل هلو در مورد کودکان مبتلا به سیاه سرفه به خوبی مشهود است لذا خوردن روزی سه تا چهار قاشق مرباخوری از شربت به کودک در روند درمان وی بهبودی بیشتری حاصل می کند.این کارشناس تغذیه در پایان گفت: برگه ها ی تازه درخت هلو نیز دارای خاصیت ملین بوده و جوشانده یک قاشق غذاخوری برگ هلو در یک لیتر آب خاصیت فوق العاده ای دارد.

در باره علل سقوط پهلوی

در باره علل سقوط پهلوی


رسول جعفریان



 مصاحبه زیر پاسخ به چند پرسشی است که مجله سپیده دانایی در این ایام پرسید و بنده به اجمال پاسخ دادم. مجله سیپده دانایی در حوزه مسائل تربیتی و روانشناسی و بویژه پرداختن به مسائل روحی جوانان تلاشی ستودنی است.

 

1- یكی از آثار قدرت بسته شدن اطلاعات بر روی حاكمان و به فرمایش حضرت علی (ع) «احتجاب از مردم است» - شكاف بین مردم و حاكمان - با توجه به مطالعات شما در زمینه تاریخ، تحلیل شما در این زمینه چیست؟ ( با تاكید بردوره پهلوی)

 

دور شدن حاکم از مردم به دو معنا می تواند باشد یا به عبارتی به دو صورت. نخست این که کسانی او را محاصره کرده یا به اصطلاح کانالیزه کنند و اجازه رسیدن اطلاعات دقیق را به او ندهند. این امری معمول است که غالبا در حکومت ها رخ می دهد و دلایل روحی – روانی خود را دارد. مهم ترین عامل آن، اطرافیان هستند که برای حفظ وضع موجود که مهم ترین رکن آن بودن و ماندنشان در قدرت است، اوضاع را آرام تصویر کرده و اجازه ورود اطلاعات نگران کننده را به حاکم نمی دهند. این امر به مرور حاکمان را از مردم دور کرده و آنان را از واقعیات موجود در جامعه بیگانه می کند. در نتیجه تصمیمات نادرست گرفته یا اصلا در بی تصمیمی اوضاع را رها می کنند.

اما صورت دیگر آنچه شما آن را «احتجاب حاکمان» از مردم خواندید، حسی است که در وجود خود حاکم وجود دارد. کسانی به تصور این که از دیگران برتر هستند و قادر به درک همه چیز، وقتی در قدرت قرار می گیرند، اصلا جریان های مخالف را به چیزی نمی گیرند. برای مخالفت ها و دلایل آنها ارزشی قائل نیستند و لذا گوش شنوا ندارند این جماعت به تدریج دچار «کیش شخصیت» شده و سطح علم و دانش و لیاقت های شخصی خود را برتر از همه می پندارند. این احساس همان چیزی است که سبب حجاب می شود. دستگاه پهلوی به خصوص شخص محمدرضا شاه یک چنین احساسی داشت. مهم ترین مشکل شاه کیش شخصیت بود. به طوری که او خود را برتر از همه می دید و تصور می کرد درکش از دیگران بیشتر است. البته این افراد یک مشکل روحی دارند. همان طور که کیش شخصیت دارند در طرف مقابل، به محض آن که شکست بخورند، دیگر قادر به جمع و جور کردن اوضاع روانی خود نیستند. این جماعت دیوار بزرگ و حصار شگفتی را اطراف خود، آن هم با تصورات و توهمات بی پایه درست می کنند. وقتی این دیوار فرو می ریزد دیگر هیچ پشتوانه ای ندارند و لذا خودشان هم فرو می ریزند و خیلی زود سقوط می کنند..

 

 

2- این شكاف باعث چه مشكلاتی می شود كه در نهایت منجر به سقوط دولت ها و حكومت ها می شود؟

 

مهم ترین معضل فاصله گرفتن حاکم از مردم، پدید آمدن دره ای با اسم «جهل اطلاعاتی» است که حاکم از واقعیات موجود در جامعه خواهد داشت. در نتیجه، برنامه ریزی ها غیر منطقی و غیر واقعی بوده و به طور طبیعی چنین جامعه ای در سراشیبی سقوط پیش می رود. البته تصور نشود که چنین اشکالی تنها در یک دولت غیر مردمی روی می دهد بلکه بسا در یک دولت و حکومت مردمی به تدریج چنین پدیده ای اتفاق افتد. مهم حفظ رابطه مردمی با توده ها آن هم در بخش های مختلف آن اعم از نخبگان و افراد عادی است. در بسیاری از موارد موج های خاصی در جامعه شکل می گیرد که اگر اطلاعات دقیقی در اختیار نباشد، می تواند حکومت را سرنگون کند. طبعا اگر حکومت باطلی باشد، ممکن است موج های حق یا حتی باطلی رشد کند و آن حکومت را سرنگون کند. اگر دولت حق بر سر کار باشد ممکن است موج های باطل به تدریج در بخش های پایین جامعه توسعه یافته و به دلیل بی خبری حاکمان، شرایط را به گونه ای پیش ببرد که دیگر قابل جبران نباشد.

 

3-  در مورد سلسله پهلوی برخی از افراد معتقدند كه این آدم (محمد رضا شاه) خودش خوب بود و این اطرافیان وی بودند كه بد و خائن بودند – كه او را از وضعیت مردم مطلع نمی كردند و از این حرفها- می خواستم اولاً نظر شما را در این زمینه جویا شوم كه آیا با این نظر موافقید یا خیر؟ ثانیاً شما سهم این دو (اطرافیان و رهبر) را در فروپاشی یك نظام چگونه می بینید یا سهم كدامیك بیشتر است؟

مشکل شاه، صرفا دور بودن او از مردم یا محاصره شدنش توسط اطرافیان نبود. این تنها یکی از مشکلات حکومت پهلوی است. مهم ترین مشکل مردم بی اعتمادی به مردم خودش و دلبستگی به سفرای امریکا و انگلیس در تهران است که تصور می کرد ناجی او هستند.  شاه تلاش می کرد از کانال های مختلف اطلاعاتش را جمع آوری کند. اما واقعیت آن است که به دلیل آن که از اساس دولت نامشروعی بود راهی برای نفوذ در میان بخش های مهمی از جامعه نداشت. عناصر رژیم نمی توانستند در تشکل های مذهبی و مساجد نفوذ چندانی داشته باشند. زیرا طبیعت طرفداران شاه، سنخیتی با توده های متدین و مخالف پهلوی نداشت. در عین حال برای شناخت شخصیت شاه همین مقدار اندک از خاطرات که منتشر شده است کافی است. بهترین آنها خاطرات اسدالله علم وزیر دربار پهلوی است که شخصیت عیاش شاه را به خوبی تصویر می کند. علم که فدایی شاه بود و در همین خاطرات نیز فدایی بودن خود را برای شاه نشان می دهد، تصویری از شاه به دست می دهد که صرفا به دنبال تفریح و عیاشی و گردش است. چنین شاهی فرصت آن که بتواند با عامه مردم در ارتباط باشد ندارد. تمام ملاقاتها را سفرای امریکا و انگلیس و فرانسه است. تمام سفرها به اروپا آن هم برای تفریح است. طبعا فرصتی برای تماس گرفتن با توده ها ندارد. همین که شاه در میانه سال 57 خطاب به ملت گفت که پیام آنان را شنیده است تلویحا حاوی این نکته بود که اطلاعی از اوضاع جامعه خودش نداشته است. البته ممکن است شاه این نکته را از روی فریب گفته باشد اما به هر حال حاوی همان نکته است. جالب است بگویم که حتی سفارت خانه های امریکا و انگلیس هم نتوانسته بودند اخبار درستی از وضعیت مردم ایران داشته باشند. به همین دلیل نتوانستند انقلاب اسلامی را پیش بینی کنند. دلیل این امر همان نکته اول است که عرض کردم. عناصر وابسته به آنان به رغم آن که برای جمع آوری اطلاعات تلاش می کردند جایی میان مردم عادی نداشتند تا بتوانند موج انقلاب اسلامی را پیش بینی کنند.

 

 

4- افراد و گروهها زیادی با شاه مبارزه می كردند (توده ای ها، ملی مذهبی ها و ...). چرا مردم از بین این افراد و گروهها به امام(ره) گرویدند؟ و یا به عبارتی دیگر راز محبوبیت امام (ره) چه بود؟

جریان روشنفکری در ایران که بخشی از آن جریان چپ و ملی گرایانه است در مقایسه با جریان های مذهبی، یک اقلیت به حساب می آید. البته آنان به شدت فعال بودند و تلاش زیادی هم کردند اما هیچ گاه نتوانستند به لایه های توده ای و مردمی دسترسی پیدا کنند. مبارزات آنان همیشه در سطح نخبگان متمایل به چپ یا ملی گرایی باقی ماند. حزب توده بزرگترین حزب در ایران به لحاظ سازماندهی بود اما عناصری که جذب آن می شدند توده های مردم نبودند. شما تا مردم را نداشته باشید نمی توانید کاری انجام دهید. البته مردم در یک دوره به دلیل تربیتی که پس از مشروطه داشتند تمایل کامل به روحانیت نداشتند. چندین دهه طول کشید تا آنان از جریان های دیگر ناامید شده به سمت روحانیت و در رأس آنها به امام خمینی که ویژگی های شخصی اش کمک زیادی برای جذب مجدد مردم به روحانیت داشت باز گردند و بگروند. من نمی خواهم سهم کمونیستها را کمتر از آنچه هست نشان دهم اما آنان گرفتار یک تناقض مهم بودند. بنیادشان بی دینی بود اما در مقابل مردمی متدین بودند. لذا همین حزب توده سعی می کرد نشان دهد با دین اسلام مشکلی ندارد اما دم خروس آشکار بود. به هر حال وقتی کتابهای کمونیستی یا آثار لنین به فارسی ترجمه می شد یا وقتی تجربه های حزب کمونیست شوروری برابر چشم مردم قرار می گرفت روشن بود که در اینده این حزب جایی برای دین نیست. این اکثریت مردم را از آنان جدا می کرد. یک نکته دیگر هم هست و آن این که روحانیت درست است که مثل حزب توده یا دیگر تشکل های چپ کار تشکیلاتی به معنای معمول حزبی و سازمانی نداشت اما از بعد از شهریور 1320 کارش را در سطح مساجد آغاز کرد. همان جایی که بعدها مؤتلفه شکل گرفت. یعنی چند گروه از چند مسجد دور هم جمع شدند. مبارزات روحانیت گسترده و وسیع تر بود. شامل بیشتر مساجد می شد. این فعالیت ها از سال 1340 به بعد بسیار وسیع بود. من این مسأله را در کتاب جریان ها و سازمان های مذهبی در دوره پهلوی دوم نشان داده ام.

 

5- به نظر شما كه فردی آگاه به تاریخ هستید آسیب شناسی انقلاب چه می تواند باشد و یا چه چیزهایی می تواند به انقلاب ضربه بزند؟

 

انقلاب تغییر از یک مبدأ به سمت یک مقصد است، این حرکت دلیل می دهد. طبعا دلایل به خصوصی وجود دارد که یک جامعه ای آماده تحول و تغییر شده و از وضعیتی به وضعیت دیگر در می آید. وقتی به وضعیت جدید درآمد دوباره مناسبات عادی در آن شکل می گیرد. طبیعی است که این جامعه مثل جامعه قبل می تواند دوباره گرفتار دگرگونی و تغییر یا به عبارتی انقلاب شود. مهم ترین نکته این است که انقلاب شعارهایی را مطرح کرد و قرار بوده و هشت که این اهداف را در جامعه محقق کند. اگر نتواند به این اهداف برسد در معرض تردید قرار می گیرد. انقلاب اسلامی مهم ترین هدفش را تحقق استقلال، آزادی و ایجاد یک نظام اسلامی به هدف ایجاد جامعه ای سالم و دینی بیان کرده است. اگر نتواند این اهداف را در جامعه محقق کند، در معرض تردید و سپس تغییر قرار می گیرد. در این میانه ممکن است موج های بی ریشه خود را بر مردم تحمیل کرده و انقلاب را گرفتار مشکل کنند. من به نوبه خودم معتقدم که انقلاب دو اصل را باید رعایت کند نخست حفظ اصول و ارزشهایی که وعده تحقق آنها را داده است و دوم داشتن انعطاف برای باز تعریف و انطباق اصول و ارزشها یعنی اجتهاد. هر نوع انحصار، هر نوع جمود و قشری گری، باعث می شود که انقلاب به لحاظ فکری و سپس عملی دچار بن بست شود. نداشتن انعطاف، به تدریج سبب جدا شدن بخش هایی از مردم از انقلاب می شود. انقلاب یا جامعه اسلامی که مبتنی بر انقلاب اسلامی که ایجاد شده تا وقتی سرپاست که بتواند اکثریت مردم را در پشت سر خود داشته باشد. این با ایجاد نوعی انعطاف در همه بخش ها قابل تحقق است.

 

6- راهكار شما برای حفظ و تداوم پیام انقلاب، با توجه به تهدیدات و كارشكنی هایی كه بویژه در مورد این انقلاب صورت می گیرد و مورد هجمه های وسیع دشمن قرار دارد  چیست و نقش مردم و سران حكومت را در این زمینه چگونه ارزیابی می كنید؟

در حفظ وضعیت یک جامعه چند  اصل مهم است:

 

 یکی که مهم ترین این اصول، رعایت اصل عدالت و نفی ظلم است. این یک امر انسانی است و شما نمی توانید حکومت و دولتی را پیدا کنید که بتواند با ظلم و پایمال کردن حقوق مردم مدت زیادی دوام بیاورد. این مسأله ربطی به اسلامی و غیراسلامی بودن حکومت ندارد. در هر جامعه ای رعایت عدالت و حفظ حقوق مردم اصل اول دوام در یک دولت است. مقصود از ظلم فقط این نیست که مثلا کسی را شکنجه نکنند. این که سرجای خود. مهم این است که حقوق و دستگاه قضاء در این جامعه درست عمل کند. جلوی متجاوز را بگیرد. یعنی نه فقط خود دولت حقوق مردم را پایمال نکند جلوی پایمال شدن آن را توسط متجاوزان هم بگیرد. اینجا دولت باید با قدرت عمل کند و جلوی ارتشاء و پارتی بازی را بگیرد. رسوخ فساد در این بخش که در واقع نوعی بی عدالتی است جامعه را از تعادل خارج کرده و زمینه شورش را فراهم می کند.

اصل دیگر ارائه یک تفکر صحیح به جامعه است. قرآن از این اصل با عنوان الکلم الطیب یاد می کند. کلمه طیبه ارائه یک تفکر درست دینی است، وقتی خداوند می فرماید «الیه یصعد الکلم الطیب» مقصودش سخن و تفکر اصیل و پاک و ناب است که به سوی خدا می رود. جامعه اسلامی باید از لحاظ فکری سالم و معقول باشد. اندیشه ای که مردم با رغبت قبولش داشته باشند و رشد و غی آن را تشخیص دهند. مرزهای حق و باطل با هم آمیخته نشود. تفکری که مردم با انتخاب قبول داشته باشند و تحمیلی نباشد. تفکر خرافی نباشد.

اصل دیگر در یک جامعه دینی این است که عمل صالح مبنای کار سران حکومت باشد. اگر سران حکومت از عمل صالح فاصله گرفتند حرمت جامعه دینی از میان خواهد رفت. وقتی رأس حکومت به فساد و عمل ناصالح گرایید دیگر حرمتی برای جامعه و دولت دینی نمی ماند. اگر حاکمان جامعه دروغگویی پیشه کنند، حرمت حکومت خدشه دار خواهد شد. سیاست بازی افراطی، نوعی بازی کردن با مردم است. چیزی که مردم از آن خوششان نمی آید.

جامعه دینی باید جامعه ای وفادار به اصول اخلاقی بر مبنای اسلام باشد. هر نوع انحراف در این مسیر، از محبوبیت ومقبولیت آن می کاهد و به تدریج اصل مشروعیت آن را هم که به نام دین انقلاب کرده است  در معرض تردید قرار می دهد.

اصول دیگری هم هست که باید در جای دیگری بیان کرد

وصيتنامه داريوش بزرگ

وصيتنامه داريوش

اينك كه من از دنيا ميروم بيست وپنج كشور جزو امپراتوري ايران ميباشد ودر تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد.و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام ميباشند و مردم كشور ها نيز داراي احترام هستندجانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد وراه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آنها دخالت نكند و مذهب و شعائر آنها رامحترم بشمارد اكنون كه من از دنيا مي روم تو دوازده كرور در زردرخزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو ميباشد. زيرا قدرت يك پادشاه فقط در شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست البته به خاطر داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره ها يبافزايي نه كه از آن بكاهي.من نميگويم كه از آن برداشت نكني زيرا قاعده اين زر اين است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند. اما در اولين فرصت آنچه را كه برداشتي به خزانه برگردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن.ده سال است كه من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها كه از سنگساخته ميشود به شكل استوانه است , در مصر آموختم .چون انبار ها پيوسته تخليه ميشود حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبارها سالها مي ماند. بدون اينكه فاسد شوند. وتوبايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه دهي تا اينكه همواره آذوقه دو يا سه سال كشور در انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اينكه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خواربار استفاده كن و غله جديد را بعد از اينكه بو جاري شد به انبار منتقل نما. بدين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود.هرگز دوستان ونديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار براي آنان همان مزيت دوست بودن با تو كافيست.چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آن به مردم ظلم بنمايند و استقاده نا مشروع كنند نخواهي توانست آنهارا مجازات كني چون با تو دوست هستند وتو ناچاري رعايت دوستي نمايي.كانالي كه من ميحواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن كانال را باتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند.اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ايران , نظم وامنيت برقرار كند. ولي فرصت نكردم سپاهي به يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني. با يك ارتش نيرومند به يونان خمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند.توصيه ميكنم هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده. چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور كن.افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بدرفتاري نكن.اگر بد رفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند. اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد. ولوبه قيمت كشته شدن جان خودشان باشدو تلافي آنها اينطور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند وتسليم مي شوند تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم نمايند.امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسندتا اينكه فهم و عقل آنها بيشتر شود وهر قدر كه فهم آنها زيادتر شود تو بهتر ميتواني سلطنت كني. همواره حامي كيش يزدان پرست باش ولي هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي كنند و پيوسته به خاطر داشته باش كه هر كس بايد آزاد باشدكه از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند.بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم. بدن من را بشوي و آنگاه كفني را خود فراهم كردم برمن بپيچان ودر تابوت سنگي قرار بده ودر قبر بگذار. اما قبرم را كه موجوداست مسدود نكن تا هر زمان كه متواني وارد قبر شوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي. من كه پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم ,مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد.خواه پادشاه بيست وپنج كشور باشد و يا يك خار كن. اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر شوي و تابوت را ببيني.زنهار , زنهار. هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن كه يك قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و راي صادر نمايد. زيرا كسي كه مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد كرد.هرگز از آباد كردن دست بر ندار , زيرا اگر دست از آباد كردن برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت.در آباد كردن , حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول اهميت قرار بده.عفو وسخاوت را قراموش نكن وبدان كه عفو فقط موقعي بايد بكار بيفتد كه كسي نسبت به تو خطائي كرده باشد واگر به ديگري خطائي كرده باشد و تو خطا را عفو كني ظلم كرده اي .بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با كساني كه غير از تو در اين جا حاضرند كردم تا اينكه بدانند قبل از مرگ من توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است.